گام اول : خلوت و توجه

مقدمه
قرآن اين عميق گستردهى پربار ، از اين سوره متولد مىشود سورهى به نام حمد ، که امّالكتاب ، یعنی مادر قرآن است فاتحة الكتاب است و گشايشگر تمامى قرآن ، در اين سوره با اسم و نشانهى از اللَّه، به حمد و به صراط يعنى عبوديت و اتباع و توحيد مىرسى ، در حالى كه با فكر و عقل و عشق و جهاد و بلاء و عجز همراه شدهاى و در آخر هم ، با اعتصام و استعانت ، بر اين قله راه يافتهاى و در صراط با نعمتها آشنا شده ای و با همراهها و مغضوبها و گمشدهها ی اطراف خود ، آشنا می گردی .
آری ما كه در بنبست نشستهايم و از التهاب و يأس سرشار شدهايم، باشد كه با ( امالكتاب ) دوباره متولد شويم و از نزديكترين راهها و از صراط مستقيم به رشد و قرب و لقاء و رضوان، دست بيابيم. از عجزها به اعتصام و از يأسها به انقطاع برسیم .
گام اول : خلوت و توجه
آنها كه به يك ليوان پوچ ، بيش از خودشان فكر مىكنند ، آنهایی كه با خودشان و بر خودشان مرورى نداشتهاند، پيداست كه خودشان را گم مىكنند و در ابتذال زندگى روزانه رسوب مىكنند و فسيل مىشوند. و اين دل مرده گی و اين قلب سیاه ، در راه گلويشان، در راه نفس كشيدنشان، مىنشيند و عرصه را برايشان تنگ مىكند و انتقام مىگيرد.
آخر مگر نه اينكه انسان از خودش عبور مىكند تا به دنياى بيرون مىرسد، پس چه شد كه اين منزل اول مجهول مانده و يا در نهايت به تحليل علمى دستگاه هاضمه و قلب و مغز، اكتفاء شده و از مقايسهها و تكبيرها بركنار مانده است.
اين فرار از خويشتن و اين فرار از خلوت و از سكوت و از مرور بر خويش، به خاطر انگيزههايى است كه اگر تحليل شوند، مىتوانند ما را از اين فرار و دلمردگى و گمشدگى نجات بدهند.
1- اتهام درون گرايى، و عرفان زدگى، از آن اتهاماتى است كه حريف را مىشكند و اگر دير بجنبى با چوب تكفير روشنفكرى و احياناً علم زدگى و عمل زدگى مىكوبندت و همين هجوم مبتذل كافى است كه تو را از خودت دور کند .
تو با اينكه نياز به خلوت و سكوت و اشك داری ، به برنامههایی به اصطلاح عملى و اجتماعى و سياسى روى مىآورى و همچون ماشينى براى ارباب تكفير گويت، كار مىكنى و دود مىكنى، تا آنجا كه مىشوى پل پيروزى و نردبان برای دیگران . با كارهايت خودت به جايى نمىرسى. با عملت خودت ظرفيتى نمىگيرى و وسعتى نمىيابى. پوك مىشوى و همچون فانوس، در زير بار حوادث از پاى مىنشينى.
نامردهايى كه از آدم آجر مىسازند تا ساختمان هوس خودشان را بالا ببرند، بيش از اين نمىخواهند كه بيشتر بشنوى و كمتر بپرسى، فقط گوش باشى نه مغز ، مثل گربه باشى و یا مثل ميمون بشوى و بازى در بياورى و اين مسخ انسان است كه از او بازيچه بسازند و اين عذاب خداست كه تو را مسخ مىكند، كه تو به اين بازى دل دادهاى و خودت را به هر طرف مىكشانى و مخاطب اين فرياد مىشوى كه : كُونُوا قِرَدَةً خاسِئينَ « سوره بقره آیه 65» .
حقیقت این است كه من و تو داریم عبور مىكنیم و مىبينیم كه يك مشت آدم دارند با شتاب آجرها را بالا مىاندازند و بارها را به دوش مىكشند و چيزى مىسازند. سلام مىكنیم ، مىپرسیم چه مىكنيد ؟ جواب مىشنویم نمىدانيم . نقشه داريد ؟ جواب: نه. چقدر مصالح مىخواهيد؟ جواب: نمىدانيم. آيا بايد اينجا ديوار كشيد؟ نمىدانيم پس چه مىكنيد ؟ جواب : تو راه بيفت. راه به تو مىگويد چه بكن. تو شروع بكن تا بفهمى چگونه بايد ادامه بدهى.
و تو با خنده عالمانه مىگويى پس حركتتان معكوس است ؟ اول مصالح جمع كنيد، سپس مىسازيد، سپس نقشه مىكشيد ، سپس معلوم مىكنيد كه چه مىخواستيد ؟ اول عمل ، بعد طرح ، بعد هدف؟ آری آنها به فكر فرو مىروند كه راستى اول هدف و سپس طرح و سپس عمل، يا بر عكس؟ و به خود مىگويند اينكه همان سنت گرايى و تقليد كوركورانه است. همان عملزدگى اجدادمان است . حركت بكن، راه به تو مىگويد يعنى چه؟ اين گفته ها يعنى چه؟ آيا اين هم يك نوع برده پرورى و آدمكشى نيست؟
از يك طرف مىگوييد بايد از تقليد جدا شد و از يك طرف شعار مىدهيد؛ راه بيفت تا بفهمی ؟ بايد به جاى ( تفتن و تظاهر ) با ( شهادت و تقدير ) همراه شد. بايد ديد ، بعد آمد. شهادت يعنى حضور . يك شب تقدير از هزار ماه، از يك عمر بىحسابی ، بهتر است .دقت کنید به این نکته : اينكه چرا شب قدر مىگويند نه روز قدر ؟ در متن تاريكى و بحران بايد طرح بريزى و در طلوع فجر بايد گام برداى.
آيا اين شهادت و تقدير، درون گرايى است؟ و اين بىحساب به راه افتادن، واقع گرايى است؟ پس به هزار بار بهتر ز هزار پخته خامى. لعنت بر اين حماقت و بر اين حركت معكوس.
خدا اهل كتاب را تهديد مىكند كه چهرههاشان را مىپوشانيم و سياه مىكنيم و سپس معكوس مىكنيم و به پشت بر مىگردانيم. و يا همچون يهوديانى كه با بازيگريشان مسخ شدند و ميمون شدند. آنها را نفرين مىنماييم . آيا اين هر دو نفرين گريبانگير ما كه بازىگرى را خواستهايم و بر عكس شدهايم و معكوس راه افتادهايم ، نشده است؟ مادامى كه عمل من و تو در اعماقان ريشه ندوانده باشد و از شناخت و احساس من و تو مايه نداشته باشد ، اين عمل به درد ديگران مىخورد و حتى بهشت هم مىسازد ، ولى نه براى من و تو كه خودمان را به جهنم انداختهایم و با چشم كور راه افتادهایم . اين بزرگترين جنايت است كه يك دسته بشناسند و بسنجند و تصميم بگيرند و من اجرا كنم. مگر مغز من در سر ديگران است كه براى من تصميم مىگيرند؟ اين گونه حركت گرچه سريعتر و راحتتر است ولى انسانى نيست و ادامهاى نخواهد داشت. بريدگى ميان انسان و عمل از همين مسخ مايه مىگيرد و به بيگانگى از خويش و به دلمردگى منتهى مىشود.
تو اگر مىخواهى با عمل خوبت به خوبى برسى و بهرهبردارى و رفعتى بگيرى و بالاتر بروى، وسعتى بيابى و ظرفيتى به دست بياورى، ناچارى كه از اينجا شروع كنى. ناچارى كه پيش از عمل، خلوت و نظارت و شناخت و هدف و طرح و نقشهاى داشته باشى وگرنه آبى هستى كه به آسياب ديگران مىريزى. و اين دستور است كه: لاتَجْعَلْ رقبَتَكَ جِسْراً لِلنَّاسِ . از گردن خودت براى ديگران پل نساز كه آنها برسند و از تو گذر کنند . و تو بمانى . آنها كه مىخواهند از تو گوش درست كنند و چشم بگيرند و مغزت را بخورند ، هر كه باشند جنايتكارند . آنچه كه استبداد را شكل مىدهد ، همين پوك شدن آدمها و از دست رفتن بينات و كتاب و ميزان است . سردستهى تمام « اساسهاى » استضعاف و استبداد و استثمار و استعمار و ... سردستهى تمامى اينها همان پوك كردن و استخفاف نمودن من و تو است .
فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطاعُوهُ « سوره زخرف آیه 56 » فرعون هنگامى كه آدمها را پوك كرد، مىتواند آنها را از خودش پر كند و مىتواند آنها را به دام بيندازد، چون آدمهاى پوك مجبورند كه از تو بپرسند و تو هم مجبورى كه به آنها بگويى و بر آنها فرمان برانى. اين ديگر فرق نمىكند كه حاكم يك نفر باشد يا يك جمع.
شورايى شدن استبداد را نفى نمىكند، چون آدمهاى پوك را شورا به كار مىكشد. آنجا كه توده همراه بينات و كتاب و ميزان شده باشد، آنجاست كه مىتواند حرفش را به نمايندهاش برساند و مىتواند نمايندهاش را كنترل كند وگرنه نماينده، نماينده نيست، بلکه قَيِّم است و تصميم گيرنده است.
ما پس از هر مرحله از استبداد به فكر شورا افتاديم ولى از آنجا كه زمينهى استبداد را برنچيديم و يا ادامه نداديم، دوباره به استبداد بازگشتيم و حتى بدترين نوع استبداد را گردن نهاديم، چون با رضايت خودمان فرمان پذيرفتيم. تا امروز كه اگر اين زمينه به دست نيايد و هر كس همراه اين بينات و هدف و طرح و عمل نشود، آبها به همان جوىها باز خواهند گشت.
و اين عمق و پايه، جز با خلوت و نظارت تو تأمين نمىشود. هر درخت مجبور است كه مدّتى در زير خاك ريشه بگيرد و سپس سربرافرازد، وگرنه سطحى است و قرارى نخواهد داشت؛ اجْتُثَّتْ مَنْ فَوْقَ الْارْضِ مَالَها مِنْ قَرارٍ « سوره ابراهیم آیه 26 » اين ريشه انداختن را درون گرايى گفتن و انگ زدن، نبايد دلت را به هم بزند و همچون ميمونها تو را به بازى بگيرد.
دشمن براى تحريك، خيلى از اين سكسها و وسوسهها دارد. آنها كه بدون ريشه و پايه سر برمىآورند، همان درخت كدويى هستند كه بر درخت گردو پيچيده بود و در مدتى كوتاه سر بر سر گردو گذاشته بود و آخر سر با باد پاييز جنازهاش بر درخت گردو خشكيد . ما نمىتوانيم به اتهام درون گرايى در سطح بمانيم و با پاى ديگران راه برويم . آنها كه از درون نجوشيدهاند از بيرون پر خواهند شد.
2- وحشت از حجم كار و عظمت بار، تو را ضعيف مىكند و نا اميد مىسازد كه نمىشود كارى كرد. وقتى خيال مىكنى كه بايد اين كار بزرگ را و اين ساختمان عظيم را در يك لحظه از ميان بردارى، ناچار نااميد مىشوى و از پاى مىافتى. ولى توجه به مفهوم نظم و اينكه كار تو زياد است ولى گرفتارى تو در هر لحظه بيش از يكى نيست، مسأله را آسان مىكند و به تو ظرفيت مىدهد . تو كه تمامى راه را مىشناسى، در هر لحظه تكليفى بيش از يك گام ندارى.
3- گاهى شكست و زمين خوردن تو را از كُشتى كنار مىزند در حاليكه اين ضعف و شكست مىتواند، عامل پشتكار تو باشد كه از شكست پيروزى را به دست بياورى . انسان ، گاهى با خلوتهايش به نتيجهاى نمىرسد و يا به نتيجهاى كه مىخواهد نمىرسد، در اين مرحله بايد به تحليل بپردازد كه خواستهى او چه مقدماتى مىخواسته كه فراهم نشده و بدست نيامده است . كسى كه عشق رفتن دارد، زمين خوردن مانعش نمىشود، كه تجربه مىآموزد. تجربهاى براى درست رفتن.
4- لج بازى با آنهايى كه از آن طرف بام افتادهاند و يك عمر نقشه كشيدهاند و يك لحظه كار نكردهاند، آدم را به اقدام بدون برنامه مىكشاند . و از اين طرف بام پايين مىاندازد. تو كه عكس العمل حركت اينهايى، ناچار فدايى و قربانى مىشوى . تو بخاطر باطل ديگران نمىتوانى از حق خودت چشم بپوشى . تو كه به يك ليوان خالى سالها فكر مىكنى. چگونه مىتوانى، خودت را بىحساب به آب بزنى و با هستى خودت قمار كنى . عمق مسأله اين است كه ما خودمان را جزء موجودى حساب نمىكنيم و به اندازهى يك تكه پارچه و يك قطعه گوشت هم براى خودمان، طرحى و نقشهاى نمىريزيم، ولى آنها كه مىخواهند میمون و بازیچه دست دیگران ، براى خودشان جايى باز مىكنند. اينها كه مىخواهند رويش داشته باشند و بر ساقهى خود بايستند، مجبورند كه ريشه بدوانند و از اعماق سر بر آورند و اين عمق خلوت و ارزيابى و اين حضور و محاسبه، اولين گام آنهايى است كه مىخواهند در سرزمين عمر خود، چيزى بسازند و بنايى را بالا ببرند.
نوشته شده توسط : دين نگار
| نظر ها |
|
