گام دوم : فكر: شناخت معبودها

گام دوم : فكر: شناخت معبودها
حال زمينهى ارزيابى در من و تو آماده مىشود . در این بحث انسان و جهان براى من و تو طرح مىشوند ومن و تو مىتوا نیم اين سؤالها را صميمى احساس كنیم و براى جوابها و توضيحها زمينه بسازیم .
حال مىتوا نیم خودمان را ببينیم ، با تمامى حالتهايى كه به من و تو هجوم مىآورند و حركتهايى كه از اين حالتها برمىخيزند . مىتوانیم آدمها را ببينى با تمامى تأثيرهايى كه برمن و تو دارند وعكسالعملهايى كه در برابرشان داریم . مىتوانى پديدهها را ببينى، با تمامى جلوههايى كه دارند و تفاوتها و اختلافهايى كه از خود نشان مىدهند.
پيش از اين خلوت و سكوت ، ما از اين پديدهها و آدمها و حالتهاى خودمان، احساسى نداريم و يا از اين احساس، غافل هستيم. آنها را بررسى نمىكنيم و از آنها عبور نمىنماييم . عبرت نمی گیریم . در همان سطحی که هستیم می مانیم . اين قرآن است كه مىخواهد به فكر ما كمك كند ، تا از اين ديوارها بگذريم و از محدودهها بيرون بياييم. اين قرآن است كه خدا را در تمامى بت ها به من و تو نشان مىدهند و از تمامى جهان كه ديوار چشم تو هستند، براى تو آيه مىسازد و پيام در مىآورد، چون واقعيت و پيام چنان درهم گره خوردهاند كه از تمامى جهان آيه بر جاى مانده است. ما هنگامى كه يك قدم برمىداريم و مىخواهيم پيامى را بشنويم ، ميان پيام و واقعيت تفكيك مىكنيم و يا واقعيت را مطرح مىكنيم و هيچ رمزى را نمىپذيريم و هيچ پيامى را نمىشنويم، ولى با اين جريانى كه از آن حرف مىزنيم و در سورهى ابراهيم بر آن مرور خواهیم کرد متوجه می شویم هر دو « واقعیت – پیام » با هم گره خورده اند . يك قطعه كاغذ، يك سيب گنديده، يك شكوفه بر سرچوب، تمامى اينها هم واقعيت هستند و هم پيام دارند و او را نشان مىدهند و در يك جريان پيچيده تو را صدا مىزنند و با خود مىبرند.
تفكيك واقعيت از پيام، كار آنهايى است كه بيش از يك چشم ندارند و از سوراخ تنگ هم نگاه مىكنند و از وسعت ديدگاهى كه اين همه را با هم دارد، جز نقطههاى پراكندهاى نمىبينند . باید قبول کنیم که عصاى موسى واقعيت دارد و پيام هم دارد . ناقهى صالح هم واقعيت است و هم پيام دارد.
موسى از چوب خشك در برابر فرعون اژدها مىسازد و از بنىاسراييل مرده براى طاغوت، لولو خلق مىكند. و صالح از سنگ، غذاى آنها را تأمين مىكند و آنها از اين نعمت كار نمىكشند و با اين امكان حركت نمىكنند، بلکه آن را از پاى مىاندازند و پايش را مىزنند. اينها همه واقعيتهايى هستند كه حرف دارند. همان طور كه همين سيب گنديده حرف دارد. همين درخت پربار حرف دارد. همين نسيم حرف دارد. ابر و باد و مه خورشيد و فلك، حرف دارند. و اين حرفها را كسى مىشنود كه با اين خلوت و سكوت همراه شده. چون اين خلوت به غار پناهنده شدن و بازى درآوردن نيست، كه تو حتى در جمع مىتوانى خلوتى داشته باشى و در خلوت مىشود كه مشغول خيالها باشى.
عظمت قرآن در همين است كه از سادهترين مسائل ، از بىحرفترين پديدهها ، براى تو حرف بيرون مىآورد و پيغام مىگذارد. در سورهى ابراهيم كه فكر ما را كمك مىكند تا حضور او را در تمامى آيهها ببينيم، ما با آيههايى روبرو هستيم كه او را در تمامى زندگى ما جاى مىدهد. از آنجا كه ما سطحى مىگذريم و خلوتى و عمقى نداريم، اينها برايمان عادى است، برايمان تازگى ندارد. ولى هنگامى كه دقت مىكنيم، به زحمت مىافتيم. آيهها مىگويند، اين آب كه تو نوشيدى و سيراب شدى، اين آتش كه تو را سوزاند، اين كشتى كه تو را راه برد، اينها را، اين سيرابى و سوزش و بردن را، همهاش را من كردهام.
ابراهيم است كه مىگويد: هُوَ يُطْعِمُنى وَيَسْقين وَ اذَا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفين. « سوره شعراءآیه 79 » سيراب شدن و سير شدن و سلامتى يافتن را از او مىبيند . تو مىشنوى كه خدا همهى هستى را پركرده تا آنجا كه جايى براى كسى و چيزى نيست.
در سورهى ابراهيم « آیه 1 » مىخواهد تو را از ظلمتها به صراط بكشاند؛ به صراط عزيزى كه ذليل قدرتش نيست و حميدى كه جلوگير بخشش و عطايش. عزيزى كه هستى از اوست. حميدى كه هستى را به پاى انسان ريخت؛ لَهُ مَا فِي السَّمواتِ وَمَا فِي الْارْضِ . « سوره ابراهیم آیه 3 » ما عمق اين ادعا را نمىفهميم و اين است كه مىخوانيم و قبول مىكنيم، ولى در عمل به اين فهم و قبول شهادت نمىدهيم و تسليم نمىشويم . و اين است كه رنج مىبريم و از اينها بهره برنمىداريم و محدودها را بر ادامهى خودمان ترجيح مىدهيم: يَسْتَحِبُّونَ الْحَيوةَ الدُّنْيا عَلَى الْآخِرَةِ. و به همين خاطر سنگ راه او مىشويم و مانع و جلوگير ديگران: وَيَصُدُّونَ عَنْ سَبيلِ اللَّهِ وَيَبْغُونَهَا عِوَجاً. « سوره ابراهیم آیه 3 » اينها كه چشم پوشيدهاند و هستى را از او نديدهاند و اين محدودهها را انتخاب كردهاند و ادامهى خود را فراموش كردهاند و سنگ راه خدا شدهاند و بر سر راه او نشستهاند، اينها سخت گم شدهاند و در جايگاهى دور، خود را گم كردهاند. و اين است كه براى پيدا كردن خودشان و در برابر حركت و فعاليتشان رسولها را مىفرستيم تا با زبان خودشان به آنها بگويند و راهشان را روشن كنند.
اين موسى بود كه آمده بود تا مردم را از تاريكىها و حجابها بيرون بياورد تا خدا را در هر جلوه ببينند و در هر نعمت به ياد بياورند و از لحظه لحظههاى نجات و مرگ و شكنجه و كشتار مردها و استثمار زنها، از تمامى اين همه بلاء بزرگ و رياضت عظيم، خود را و خداى خود را ؛ خداى همراه و مهربان را، به ياد بياورند، كه اين خداى بزرگ، در بلنداى اذان به همه رسانده بود كه اگر شاكر باشند و در راه بهره بردارى، از هر موقعيتى حتى بد، خوب نتيجه مىگيرند و اگر كافر باشند و چشم پوش، صدمه مىخورند و ضربه مىبينند. و موسى هم گفته بود كه چشم پوشى و كفر شما كه محتاجهاى محكومى هستيد، به خداى بىنيازى كه هستى را آفريده و به پاى شما ريخته، چه مىتواند بكند؟ مگر اين قوم نوح و قوم عاد و قوم ثمود نبودند كه دستهاشان را بر دهانشان بازگرداندند و بلند آواز دادند و فرياد كردند كه: انَّا كَفَرْنا بِما ارْسِلْتُمْ بِهِ وَانَّا لَفِي شَكٍّ فَما تَدْعُونَنا الَيْهِ مُريبٍ؟ « سوره ابراهیم آیه 9 » آنها از كفر، از شك، از ريب خود گفتند و رسولانشان با انكار پرسيدند : أَفِيِ اللَّهٍ شَكٌّ؟ « سوره ابراهیم آیه 10 » شك شما در بارهى كسى است كه تمامى هستى از اوست و از شما نمىخواهد بگيرد و نمىخواهد كم بكند، كه مىخواهد تا از درگيرىهايى كه داشتهايد نجات بدهد تا بتوانيد بهتر زندگى كنيد. او مىخواهد گنا هانتان را پاك كند تا بتوانيد بيشتر ادامه بيابيد.
آيهها از درگيرى رسولان و قومشان مىگويند و تصويرهايى مىآورند و تأكيد مىكنند كه اين كافرهاى چشم پوش كه دعوت پروردگارشان را نشنيدند، اينها حجم عملشان و عظمت كارهایشان تو را فريب ندهد، كه درگيرى با نظام و مرصاد و سنتهايى كه خدا گذاشته، از كارهایشان خاكستر مىسازد در باد: أعمالُهُم كَرَمادٍ اشتَدَّت بِهِ الرِّيحُ فى يَومٍ عاصفٍ لايَقدِرونَ مِمَّا كَسَبُوا على شَيءٍ. « سوره ابراهیم آیه 18 » آن روز كه رسول از كنار كعبه بانگ برداشت، هيچ كس باور نمىكرد كه اين فرياد از حلقومش فراتر رود و در گوشها بنشيند و در دلها راه يابد و از مرز قرنها بگذرد و در نسلها جاى بگيرد و از قامت فرياد تا اقتدار سكوت را پشت سر بگذارد. و آن روز كه در بيابانهاى تخت جمشيد، همراه آن شكوه و فرياد نوشانوش، آن غرور سايه انداخت، كسى باور نمىكرد كه قرنها را رها كند و نسلها را آزاد بگذارد، ولى اين درس قرآن است كه عظمتها ، تو را فريب ندهد و حقارتها ، تو را نلغزاند ، كه يك گندم هنگامى كه هماهنگ با نظام در جاى خود مىنشيند، سنبله مىشود و هفتصد برابر دانه مىآورد و يك انبار گندم هنگامى كه در كنارى ماند و بر سطح لغزيد، فقط خوراك سوسكهاست و چيزى نمىگذرد كه فضلههايش را هم نمىبينى.
داستان آنها كه از او چشم پوشيدند و وحى او را نديده گرفتند و در سطح لغزيدند و با نظام و سنت و مرصاد هماهنگ نشدند، كارهاشان اگر به بزرگى تاريخ است، همچون خاكسترى خواهد بود در باد، در روز طوفان. چه باقى مىماند؟ لا يَقدِرونَ مِمّا كَسَبوا على شَيءٍ ذلِك هُوَالضَّلالُ البَعيد. « سوره ابراهیم آیه 18 » ضَرَبَ اللَّه مَثلًا كلمةً طيبةً. « سوره ابراهیم آیه 24 » آنها كه خود را نكاشتهاند و ريشهها را از خاك بيرون بردهاند، قرارى نخواهند داشت. اما آنها كه هماهنگند، چون درخت به فلاح، به رويش مىرسند و بال مىگسترند و آسمانها را در قلمرو خود مىكشند و فرشتهها را ميوه مىدهند و بهره مىرسانند: أَصلُها ثابِتٌ وَ فَرعُها فى السَّماءِ تُؤتى أُكُلَها كلَّ حينٍ. « سوره ابراهیم آیه 24*25 » اينها ثبات دارند و قرار گرفتهاند كه ريشه دارند و اين خداست كه به آنها ثبات مىدهد، همچون ابراهيمى كه فرزندش را در آن بيابان پروريد و آرام بود.
آيهها در تمام سوره با هم مربوط هستند و هماهنگ هستند و نشان مىدهند كه چشم پوشى و كفر چگونه نعمتها را به بنبست مىرساند و نه تنها خودشان كه ديگران را هم به نابودى مىكشند: أحَلُّوا قَومَهُم دارَ البَوار. « سوره ابراهیم آیه 28 » و نشان مىدهد كه اينها ثباتى ندارند و همچون خاكسترى در باد هستند و همچون درختى بر سطح خاك. مَثَلُ كَلِمَةٍ خَبيثَةٍ كَشَجَرَةٍ خَبيثَةٍ. « سوره ابراهیم آیه 26 » اما آنها كه ريشه پيدا كردهاند و به ثبات رسيدهاند، هيچ طوفانى آنها را نمىلرزاند، كه وظيفهها آنها را به امن رسانده و امان داده است: مَثَلُ كَلِمَةٍ طَيِّبَةٍ ...
در اين سوره با آيههايى روبرو هستيم كه او را در تمام زندگى جاى مىدهد. از آنجا كه ما سطحى مىگذريم، برايمان تازگى ندارد، ولى هنگامى كه دقت مىكنيم مىبينيم او مىگويد: اين آب كه تو نوشيدى و سيراب شدى، اين آتش كه تو را سوزاند، اين كشتى كه تو را راه برد، اينها را هم من قرار دادهام.
هوَ يُطْعِمُني و يَسقِينِ اذا مَرِضتُ فَهُوَ يَشفِينِ. « سوره ابراهیم شعراء آیه 79 » باز اين ابراهيم است كه اينگونه او را مىبيند . با اين سبك تو مىبينى كه خدا همهى هستى را پر كرده و ديگر جايى براى كسى و چيزى نيست. اين ماشين را تو ساختهاى، اين كشتى را تو به روى آب انداختهاى، او مىگويد من آفريدم و من به روى آب كشيدم : و يَخْلُقُ ما لاتَعْلَمُونَ. « سوره نحل آیه 8 » ساده دلى را ديدم كه به قرآن و به خدا اعتراض داشت. مىگفت مگر خدا نمىگويد از خود تعريف نكنيد، مگر نمىگويد منم نزنيد، پس چرا هر جاى قرآن را باز مىكنى او از خودش مىگويد كه چه كردهام و چه نكردم و فقط از خودش دم مىزند.
گفتم ما از بس خودمان را پيچيدهام و به بتها و حجابها چشم دوختهايم، او مىخواهد خودش را نشان بدهد، كه من هستم، كه جلوه كردهام و تو هستى كه در جلوهها ماندهاى و آنها را بت ساختهاى و در آن محدودهها ماندهاى، راه بيفت. اين شيرهاى آب، اگر منبعها نبودند آبى به تو نمىدادند و جز قرقر و بادگلو چيزى نداشتند و اين اوست كه منبعهارا سرشار كرده است : إنْ مِنْ شَىْءٍ الّا عِندنا خَزائِنُه ... « سوره حجر آیه 21 » كارى كه قرآن در رابطه با فكر ما دارد همين نكته است كه او را در تمامى بتهاى ما و حجابهاى ما نشان بدهد، كه تو با او پيوند بخورى و از محدودها بيرون بيايى. ما در ديد اول پديدهها را مىبينيم، با چه تنوعها و چه تطورهايى، ناچار آنها را تجزيه مىكنيم، سپس مىخواهيم رابطهى آنها و عناصر سبكتر را مشخص كنيم و به الفباى خلقت و هستى دست مىيابيم مگر نه اينكه اين همه كتاب و كتابخانه از بيست و هشت عنصر تركيب شدهاند، پس الفباى اين كتاب هستى چيست كه پس از تركيبها و رابطههايش، نور و صدا و حجم و جرم و انرژى را و اين همه پديدههاى متفاوت را شكل مىدهد. با اين كوشش انسان به عناصر اصلى مىرسد كه در جدول مندليف جمعبندى شده و رابطههايش از هيدروژن تا كربن و مواد راديواكتيو مشخص گرديده كه چگونه اين عناصر تكامل پيدا كرده و پيش رفتهاند و به تركيبهاى جديد زمينه دادهاند.
ما گاهى تا همين جا پيش مىرويم، ملك را مىبينيم، پديدهها را مىبينيم. و گاهى بالاتر آمده، ملكوت را مىبينيم و نظام حاكم را مىبينيم و قانونمندىها را كشف مىكنيم. و گاهى گامى فراتر مىگذاريم و از اين محدودها سرباز مىزنيم و جلو مىآييم و بيشتر مىبينيم.
جوانى بود كه براى تحصيل آمده بود و طلبه شده بود. از كرج بود و قبلًا شغلهايى هم گذرانده بود. مدتى در حوزه چرخ خورده بود و برخوردها و نظرهاى گوناگون گيجش كرده بود كه چه بكند و كدام حرف را بپذيريد؟
يك روز صبح سر سفره با هم برخورد كرديم. او كلافه شده بود، مىگفت: آخر ما نفهميديم چه بايد بكنيم و سر و كار ما با كيست. يكى مىگويد خودت بايد كار بكنى. ديگرى مىگويد مراجع تأمينت مىكنند.
يكى مىگويد امام زمان نگهدار توست و يكى مىگويد خدا تو را به عهده دارد و رزق تو با اوست. راستش تكليف ما چيست؟ خودم كار كنم و درس بخوانم. و مثل على باشم يا بنشينم تا مراجع و امام و خدا دستى برايم بالا بزنند و كارى برايم بكنند؟
به او گفتم تو كارى را انجام بده كه مهمترين كار است. حساب كن امروز در جامعهى تو چه نيازهايى هست، از پزشكى و مسكن سازى و راه سازى ووو تا بقالى و خياطى تا تربيت و مهرهسازى و سازماندهى و رهبرى.
بعد هم حساب كن تو چه توانى دارى و چه امكاناتى و چند تا از اين كارها از تو ساخته است و شروع كن، آنوقت اگر گرسنه بودى مىتوانى از هر كجا بردارى.
و بعد گفتم اين را هم در نظر بگير واغفال نشو كه على اگر كار كرد، در دورهى بيكاريش بود. على در هنگام خلافت بيل برنداشت. آنجا كه آدمها محتاج او بودند، به درختها نپرداخت همين طور رسول و همين طور تمامى پيشوايان، هنگامى كه از كارهایشان ممنوع مىشدند، به آن كارها مىپرداختند. تو اگر بخواهى يك مهره باشى مىتوانى پس از آگاهى به نقش خودت در هر شغلى و در هر دستهاى نفوذ كنى و اگر بخواهى مهره ساز باشى، ديگر فرصتى ندارى جز اينكه بار بگيرى و بار بگذارى.
اگر مىتوانى كه تمامى كارهايت را در دست داشته باشى چه بهتر. اگر مىتوانى جمع كنى چه بهتر، وگرنه، كارى را انتخاب كن كه ضرورت بيشتر دارد. كمى آرام شده بود كه نگاهش كردم و يك لقمه برايش گرفتم. از من دور بود، به رفيقم دادم و او هم با واسطهى ديگرى لقمه را به او رساند . به او گفتم حالا ما مىمانيم با اين مسأله كه سر و كار ما با چه كسى است؛ خودمان يا مراجع يا امام يا خدا ؟ گفتم در همين لقمه فكر كن، گاهى ديد تو پنج سانت است، تو مىبينى يك لقمه در دهانت نشسته و دارى مىجوى. خوب پيداست كه مىگويى جانم، يك لقمه در دهان من افتاده. تو به تصادف دل مىبندى . گاهى بيشتر ديدهاى، دست خودت را ديدهاى كه لقمه را در دهان تو گذاشت، اينجا با غرور مىگويى خودم همه كاره هستم.
گاهى بيشتر حساب مىكنى كه، من كه دستم لقمه نداشت، فقير بود، از كجا آورد؟ اينجاست كه بيشتر نگاه مىكنى و رفيقت را مىبينى و مىگويى آنها به من دادند . گاهى بيشتر مىكاوى كه اينها هم مثل من هستند، همه فقيرند، همه
دست خالى هستند، از كجا آوردهاند؟ زمين را مىبينى كه مىرويد و خاك را مىبينى كه گندمزارها را بر پا مىدارد، مىگويى هان زمين به من داد.
تا آنجا كه فقر زمين را مىبينى كه بهار و پاييز و تابستان و زمستان دارد و محتاج نور و حرارت است و به خورشيد دل مىبندى . تا آنجا كه از همهى اينها مىگذرى و به رابطهى جارى در آنها و به نظام حاكم بر آنها مىرسى مىگويى اين نظام مرا پروريد و به من بخشيد.
تا آنجا كه از اين نظام هم جلوتر مىروى و تنظيمها را مىبينى و دستهايى كه هستى را براى تو چرخانده به او چشم مىدوزى و با او پيوند مىخورى، كه مىبينى نه پديده و ملك و نه رابطهها و ملكوت، هيچكدام از خود چيزى ندارند و فقير هستند و تكيهگاه مىخواهند.
اينجاست كه به خود كفايى مادى مىرسى و با قانونهاى ديالكتيك و تضاد، مسألهى جهان را حل مىكنى. از مادهى اوليه شروع مىكنى، هيدروژن به عناصر ديگر تبديل مىشود و اين جريان، منظومهى شمسى و زمين را بر جاى مىگذارد و در دورهى چندم، زمين هم به كربن و به مواد آلى و به مواد غذایی مغذى و سپس به مولكولها و سلولها و تركيبهاى پيچيدهتر و ماهىها و دو زيستىها و ميمونهاى مختلف و ميمونهاى آدمنما و انسان راه مىبرد و انسان را به تاريخ مىسپارد و با ابزار توليد حركتش را تعقيب مىنمايد.
مسأله اين است كه دراين محدودهها ی مشخص و باز حركت كنى، كه مادهى اوليه كه تو پذيرفتهاى و هيدروژنى كه باور كردهاى آيا مىتواند مبداء باشد. در سورهى ابراهيم مىپرسد، در خدا مگر مىتواند شكى باشد؟ در حالىكه ما مىبينم نه شك، بلكه انكار هم هست.
نكته همين است كه اين خط آغاز ما و اين مبداء ما، اين مادهى اوليه راتعقيب كنيم. بارها گفتهایم چه مادى و غير مادى، جهان را از جايى شروع مىكنند و خلقت را تحليل مىنمايند و براى اين مسأله جوابى مىخواهند.
پس در مبداء شكى نيست. مسأله، توصيف او و توضيح اوست. اين مبداء چه خصوصياتى بايد داشته باشد. همان طور كه در سورهى اخلاص آمده، قرآن از اين خصوصيات خبر مىدهد كه مبداء نمىتواند مركب باشد. و اين است كه من و تو را از اين محدوده هم بيرون مىبرد، كه ماده بر فرض خود جوشى و خود كفايى، تركيب دارد و وابستگى دارد و مركب اول نيست، اجزايش جلوتر از او هستند.
اينجا ديگر نمىتوانیم به اين طرف و آن طرف بزنیم كه خوب اجزايش چى؟ چون به هر كجا كه برویم بايد در آنجا تركيب نباشد و اگر اين تركيب نبود، خدا مطرح مىشود و تو از ملك و ملكوت، به ملك و مالك مىرسى. ملكى كه تمامى پديدهها هستند و ملكوتى كه اينها را مىچرخانند و ملكها و فرشتههايى كه با هر قطرهى باران، با هر حركت و سكون همراه هستند. « در دعای دوم صحیفه سجادیه پیرامون طبقات فرشته گان صحبت شده » هر لقمه كه داخل بدن مىشود و تفكيك مىگردد و تجزيه مىشود وضعيت جديدى مىيابد. گذشته از قانونها و ملكوت، با مَلِكى و واسطهاى همراهند. هنگامى كه يك دانه در دل زمين شكافته مىشود و شكل مىگيرد و تقسيم مىشود، بر سر هر بند و بر سر هر تقسيم، مَلِك را و فرشتهها را مىتوانى احساس كنى كه تنظيم مىكنند و دستگاه را مىچرخانند و نظام عليتى را و ملكوت را در دست دارند و بالاتر از تمام اينها او را مىبينى كه اين همه را به چرخ انداخته و در جايگاههاى خويش گماشته، كه : بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كلِّ شَىء « سوره یس آیه 83 » و يُسَبِّحُ الرَّعدُ بِحَمدِه و المَلائكَةُ مِن خِيفَتِهِ. « سوره رعد آیه 13 »
اين قرآن است كه تو را تا اينجا مىآورد و با اين حاكم آشنا مىكند و آشتى مىدهد و او را در زندگى تو، در دل تو جاى مىدهد. و اين تويى كه خودت را يافتهاى و جهان پيچيده و جنگل مبهم هستى را ، شناختهاى . از او راهنمايى مىخواهى و رسول مىخواهى و رسالت و دستور مىگيرى.
راه شناخت معبودها و فرار از آنها به همين سادگى است. تو خدا را مىبينى در حاليكه تمام واسطه و قانونها و پديدهها را هم ديدهاى، ولى در آنها نماندهاى و راهت را ادامه دادهاى و تمام هستى را آيت ديدهاى، نه غايت و نهايت. آيتى كه او را نشان مىدهد و به او اشاره دارد، نه غايتى كه در خودش نگه دارد و تو را به بن بست بكشاند.
با اين ديد تو دست او را بسته نمىبينى، كه عليت و وابستگى و نظام هستى جلوى او را بگيرد، كه اين عليت و پيوند را او برقرار كرده. اين عليت ذاتى نيست، جعلى است، قرارش دادهاند و اين است كه از هر راه ديگر هم كه قرار بگذارند، شروع مىشود و از هر چيز بيرون مىآيد.
با اين ديد معجزات، طبيعتهايى هستند كه با آن مأنوس نشدهاى و عليتهايى كه آنها را نشناختهاى و طبيعت، معجزهاى است كه با آن آشنا شدهايم و انس گرفتهايم.
و اين است كه در كنار تمام وسيلهها و علتها، آرام نمىگيرى كه رسيدم و بدون هر گونه وسيله ، فریاد نمیزنی كه ماندم. و اين است كه ادامهى اين بينش را از خدايى كه آسمان را مسخر دارد و هستى را در دست دارد، همان ثبات و امنى است كه نمونهاش را در همين سورهى ابراهيم مىآرود، كه فرزندش رابه جايى آورده كه محكومان به مرگ مىآورند و در جايى مىگذارد كه نه كودك، حتى مارها و شترها پوست مىگذارند واستخوان مىتركانند. ابراهيم مىگويد : رَبَّنا انّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرّيَّتي بِوادٍ غَيْرِ ذي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّم. «سوره ابراهیم آیه 37 » من اينها را در اينجا گذاشتم و ديوانه نيستم، كه غايتى دارم و هدفى؛ لِيُقِيمُوا الصَّلوة، تا در اين سرزمين منارهى توحيد، فرياد وحدت باشند و نماز را بر پا دارند.
اين كار من است كه حساب شده و حكيمانه است و تو دستور دادهاى. خودت ادامهاش را به عهده بگير؛ فاجعل، پس تو. فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِي الَيْهِم . « سوره ابراهیم آیه 37 » تو دلهايى از مردم را به سوى اينها بگردان و از هواى اينها سرشار كن و اينها را از نتيجهها و ثمرهها روزى بده، به آنها نان بده، نه گندم. ما خيال مىكنيم كه اگر كسى زمين و گندم داشت به نتيجه مىرسد، ولى ابراهيم مىگويد آنها را از نتيجهها بهرهمند كن و از ثمرات روزى بده.
تفاوت ابراهيم و ما، تفاوت كسى است كه واقعيتها را ديده و هزار شكست را تجربه كرده و به شهادت رسيده كه وسيلهها از ثمرهها جدا هستند و گاهى همراه مىشوند و هيچ ضامنى ندارند. تفاوت او با ما، تفاوت كسى است كه واقعيتها را ديده، با كسى كه از واقعيتها و از حقيقتها چشم پوشيده و از شكستها درس نگرفته و فقط سوخته است و ناليده است.
داستان توكل كه بر ما سنگينى مىكند، از همين ديد مايه مىگيرد، كه تو نمىتوانى بر وسيلههايى كه عقيم مىمانند و يا خودشان تو را مىشكنند، تكيه كنى. تو، نه همراه پول، كه حتى همراه نان و لقمهى در دست گرفتهات، آرام ندارى كه من كارم تمام است و امروز سيرم، چون آنقدر لقمهها در گلوگير كردهاند و طرف را به خفگى هم كشاندهاند.
ما بر پول تكيه داريم. مىگوييم پول را روى كوه بگذار، كوه جواب
مىدهد. بيچاره پول بايد آن قدر بدود تا نان و آب و چاى و سماور و وسيله بشود و تو مىدانى كه پس از اين همه تبديل، تازه كارها تمام نيست، كه واسطهها و شكستها زياد هستند.
اين است كه نه تنها مؤمنها، بلكه هر كس كه تكيهگاهى مىخواهد، بايد بر خدا تكيه كند؛ عَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ المُتِوَكِّلُون، « سوره آل عمران آیه 122 » كه تكيهگاهها و پناهگاههاى ديگر، خودشان آوارى بر سر تو مىشوند و بارى بر دوش و استخوانى در گلو. تو در اين سوره و آيههاى ديگر، او را مىبينى كه در تمام هستى حضور دارد، چون همراه هر فقرى غنايى هست و ما همگى فقيريم . يا ايها النّاس أَنْتُمُ الفُقَراءُ الى اللَّه و اللَّه هو الغَنِىُّ الْحَمِيد . « سوره فاطر آیه 15 » آى مردم، شما فقير، دست خالى هستيد و اين نيازتان به سوى اللَّه است كه غنى است و نه تنها غنى، كه حميد و ستوده و خوب است. نه تنها دارد، كه دارد و مىدهد و مىبخشد و مىريزد.
در اين مرحله از فكر و شناخت معبودها، تو تمام واسطهها را مىبينى كه كارى در دست ندارند و پايشان به جايى بند نيست. با اين جريان مىيابى كه حاكم و مالك هستى اوست، در نتيجه در پديدهها از فرعون و پدر و مادر گرفته تا قدرتها و ثروتها، تا آسمان و زمين و خورشيد و ستارهها، نمىتوانى بمانى. همان طور كه در نظام هستى و ملكوت، نمىتوانى متوقف شوى. همان طور كه در فرشتهها و مَلَك نمىمانى . با اين خط فكرى، تو از تمام هستى عبور مىكنى و او را مىيابى. در عليتها و پيوستگىها و نظام هم نمىمانى و او را دست بستهى نظام نمى شناسى . با تمام وسيلهها مغرور نمىشوى و بدون هر گونه وسيله، مأيوس نمىگردى، كه او از وسيلهها، وسيله ساخته و عليت و پيوستگى را به هم پيوسته است.
اكنون معجزات براى تو طبيعى مىشوند و ثبات و أمن و توكل بر وسيلهساز، در تو شكل مىگيرد. و اين مجموعه جريانى است كه تو بايد طى كنى و از بند واسطهها بيرون بيايى. واسطههايى كه خيال مىكنى كارگزار تو هستند.
انسان در كودكى خيلى نحس و نق نقو می باشد . به هيچ صورت آرام نمىگیرد . براي او همه چيزمىخرند ، او همهاش را مىخواهد ، همهاش را مىگیرد و با خود حمل می کند . خسته مىشود و مىنالد ، وقتی از او گرفتند گريه مىكند . برايم نگه دارید همیشه بهانه مىگیرد . خلاصه هيچ راهى براى ساكت شدن نمی باشد .
تا اينكه آخر سر به فكر افتند که ، تا آنچه را که برای او تهیه کرده اند غير مستقيم به او بدهند . در منازل قدیم زيرزمينى بود با سوراخهايى بزرگ و كوچك که از روزنه های آن میشد داخل را نگاه کرد . همين كه این کودک گريه سر مىداد مىگفتند: فلانى برو ببين موشها برايت چيزى نياوردهاند؟ و کودک را راهى مىكردند . وقتی به آن مکان مراجعه می کرد ، مشاهده می کرد كه در كنار سوراخها يك دانه فندق و يا گردو خودنمايى مىكند . و کودک همين كه اينها را مىديد ذوق مىكرد و كلى دلشاد مىشد و هميشه از سوراخ موش روزى دريافت مىكرد و نقنق هم نمىزد . شايد تا وقتى كه این کودک بزرگ شد ، هنوز خيال مىكرد كه موشها برايش فندق مىآوردهاند و از شما چه پنهان كه از موشها خوشش هم مىآمد و اگر آنها را مىكشتند ناراحت مىشد ، ولى بعدها فهميد كه نه بابا، موشها فندق نمىآوردند، . من را به خاطر نحسى و بهانه گيريم اينگونه مىچرخاندند و غير مستقيم غذايم مىدادند.
آنچه كه ما را در خود گرفته ، همين واسطههايى است كه به خاطر بىظرفيتى ما، پيش ما گذاشتهاند و به خاطر بهانهگيرىها برايمان تنظيم كردهاند . و اين ماييم كه بايد با تفكر كشف كنيم كه اينها فقيرند و چيزى ندارند . موشها، نه اينكه چيزى نمىدهند، بلكه چيزها را هم مىدزدند و از ما كم مىكنند .
داستان ما چنين دا ستانى است. به كارمان، به شغلمان، به ماشين و دستگاهمان دل بستهايم و آن را حاكم گرفتهايم ومدار زندگى ما و محور تمام كارهاى ما شدهاند.
ما معبودهايى داريم كه حركتها و حالتهاى ما را كم و زياد مىكنند و در ما اثر مىگذارند. به ما اميد مىدهند و يا ما را مىترسانند، شاد مىكنند و يا اندوهگين مىسازنند. خسته مىكنند و يا به شور و شوق مىكشانند.
مرحلهى اول، مرحلهى فكر است و شناخت اين معبود ها . آنچه كه در ما اثر مىگذارد و ما را به راه مىاندازد، بايد اينها را مشخص كرد . « پول، عنوان، زيبايىها، قدرتها، تشويقها و تهديدها و هزار عامل ديگر در ما مؤثر هستند ».
اينها را جمع مىكنيم سپس تنظيم مىكنيم و دستهبندى مىنماييم كه اين همه بت و اين همه معبود چند دسته هستند.
در آيهها مىبينيم كه اين بتها گاهى هوى و نفس ما هستند، كه مىگويد: أَرَأَيْتَ مَنْ اتَّخَذَ الهَهُ هَواه.« سوره فرقان آیه 43 » و گاهى قدرتها و طاغوتها و خلقى هستند كه ما را به خويش مىخوانند. عبدواالطاغوت. «سوره مائده آیه 60» ان كان آباؤكم و ابناؤكم ... « سوره توبه آیه 24 » و گاهى زيبايىها و جلوههاى دنيايى هستند كه ما را اسير مىسازد . الناس عبيدالدنيا. « کتاب تحف العقول ص 245 » و زُيِّنَ للنّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ مِنَ النِّساءِ وَ البَنِينِ و القَناطِيرِ المُقَنطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَ الفِضَّةِ. «سوره آل عمران آیه 14 »
و گاهى شيطانى است كه وسوسه مىكند، نفس را تحريك مىنمايد و دنيا را جلوه مىدهد و من و تو را به هر طرف مىكشاند و بنده مىسازد. أَلَم أَعْهَدْ الَيْكُم يا بَني آدم أَن لاتَعْبُدُوا الشِّيطان. « سوره یس آیه 60 » اينها، بتها و معبودهايى هستند كه در ما جريان گرفتهاند و ما را به بند كشيدهاند. اينها واسطههايى هستند كه ما را در خويش نگاه داشتهاند. با فكر و ارزيابى ما، اينها مشخص مىشوند و شناسايى مىگردند كه چه مىدهند و چه مىگيرند و چه سود مىرسانند و چه كم مىكنند.
اينها آيههاى خداست كه تو را در اين ارزيابى و شناسايى و سپس در مرحلهى سنجش و مقايسه، يعنى در دو مرحلهى فكر و عقل كمك كند تا به عشق خدا و ايمان و توحيد برساند و در صراط مستقيم راه بيندازد.
اين آيهها، براى يادآورى من و تو میباشد ، از خدا مىگويد، از كارها و لطفهايش و از بتها مىگويد و بىكارى و محكوم بودنشان.
خَلَقَ كُّلَ شَىْءٍ فَقدَّرَهُ تقديراً «2 سوره فرقان آیه 2 »
خَلَقَ السّموات وَ الارضَ وَ جَعَلَ الظُّلُماتِ و النُّور « سوره انعام آیه 1 »
یُولِجُ الَّيلَ في النَّهار و يُولِجُ النَّهار فى اللَّيلِ ... « سوره فاطر آیه 13 »
خَلَقَ الانسانَ مِنْ صَلْصالٍ كَالفَخَّار ... « سوره الرحمن آیه 14 »
سَخَّرَ لكم ما فى الارض ... «6 سوره بقره آیه 39 »
اللَّه الذى خَلَقَ السّموات و الارض. و أنزل من السماء ... و اخرج من الثمرات ... سخَّر لكم الفُلكَ ... سخَّر لكم الأَنهارَ ... و سخَّر لكم الشَّمْسَ و القَمَرَ ... سخَّرَ لَكُمُ اللَّيْلَ و النَّهارَ ... و آتيكُم مِنْ كُلِّ ما سأَلْتُمُوه. و ان تَعُدُّوا نعمة اللَّه لاتُحصوها. انَّ الا نسان لَظَلُومٌ كَفَّار ... « سوره ابراهیم آیه 33*34 »
الّذينَ تَدعُونَ مِن دُونِ اللَّهِ ما يَملِكُونَ مِن قِطمِير ان تَدعُوهُم لا يَسمَعُوا دُعائَكُم و لو سَمِعُوا ما استَجابُوا لكم و يوم القِيامة، يكفرون بِشِرْكِكُم ... « سوره فاطر آیه 13*14 »
أَفَتَعبُدونَ مِن دُونِ اللَّه مَن لا يَملِكُ لَكُم رِزقاً .... أيشركون ما لا يَخْلُقُ شِيئاً و هُم يُخْلَقُون « سوره اعراف آیه 190»
حال من و تو همراه اين يادآورىها كه براى مقايسه بیان شده آماده مىشویم . با مقايسهى معبودها با خودمان و با مقايسهى اينها كه بىكارند و غرامت سنگين هم مىخواهند با خدايى كه مىدهد و نيازى ندارد، به تكبيرها و به توحيدها مىرسیم . حال پس از« گام دوم که فكرو شناخت معبود ها معرفی شد ، نوبت به گام سوم یعنی سنجش و عقل می رسیم که امید است در اين مرحله با استفاده از محتوای سوره نمل نتایج خوبی حاصل شود . إن شاء الله
| نظر ها |
|
