گام چهارم : ملاك انتخاب

گام چهارم : ملاك انتخاب
تا به حال از معبودها و ارزيابى آنها فارغ شدهايم. نكتهى مهمتر اين است كه با چه ميزانى و معيارى مىخواهيم معبود انتخاب كنيم، چون همان طور كه گذشت شناخت معبودها، شناخت مكتبها، كافى نيست. كسى كه ملاكى براى انتخاب ندارد، پس از شناخت، باز متحير مىماند.
در سوره « زمر » مىآيد كه ما كتاب را با حق بر تو فرستاديم يا به وسيله حق بر تو فرستاديم. پس عبداللَّه باش، إِنَّا أَنْزَلْنا الَيكَ الْكِتابَ بِالحقِّ فَاعْبُدِاللَّهَ ... « سوره زمر آیه 2 »
عبوديت اللَّه تفريع مىشود و نتيجه مىشود از كتابى كه با حق آمده يا به وسيلهى حق آمده است. در هر حال ملاك عبوديت همين حق بودن است. ما اگر به اللَّه روى مىآوريم به خاطر اين است كه او حق است و همين طور اگر هر معبودى را بگيريم و يا به هر مكتبى روى بياوريم، با همين شناخت و به خاطر يافتن حق است . اينجاست كه سر مشكل از لحاف بيرون مىآيد كه، خود حق چيست؟ اگر ملاك انتخاب، حق است، پس حق كدام است؟
على علیه السلام مىگويد : آدمها را با حق نقد بزن . حق را بشناس تا اهلش را بشناسى؛ إِعْرَفِ الْحَقَّ تَعْرِفْ أَهْلَهُ . «کتاب امالی شیخ صدوق ص 326 » خوب، اگر بايد هميشه با حق شروع كرد، پس بايد اين حق را شناخت.
در سورهى عصر هم مىبينيم كه تَواصَوا بِالْحَقِّ مطرح است . سفارشها به حقهاست نه به عملها و نه به حرفها و نه به آدمها، پس باز هم شناخت حق مطرح است. در اين سوره هم مىبينيم اين حق در سه مرحله مطرح شده:
1= أَنْزَلنا اليك الكِتابَ بالحَقِّ. « سوره زمر آیه 2 »
2= خَلَقَ السَّمواتِ و الارضَ بِالْحَقِّ . « سوره زمر آیه 5 »
3= و در آخر سوره مىآيد كه: قَضى بَيْنَهُمْ بَالحَقِّ . « سوره زمر آیه 75 »
اين حق هم در كتاب و هم در خلقت و هم در قضاوت مطرح مىشود . تا اكنون به اين نكته رسيديم كه پيش از هر انتخابى ما معيارى داريم و اين معيار را بايد شناسايى كنيم. اين معيار همان حق است.
حق در لغت در برابر باطل، در برابر ظلم، در برابر متزلزل آمده است و در نتيجه سه مفهوم هدفدارى و عدل و ثبات در آن نهفته است. در مجموع اين مفهوم حق است. ولى ما، در مصداقش سخن داريم كه اين حق با اين خصوصيات را چگونه بشناسيم و از كجا به آن برسيم و آن را بيابيم. اين حق در كجاست كه ما مىگوييم حقش نبود، زياد بارش كردند. مىگوييم اين حرف حق است، اين برنامه باطل است و ... راستى اگر همه چيز با حق محاسبه مىشود، حق خودش چگونه به دست مىآيد؟
1= آيا حق بر اساس هوس ما شكل مىگيرد. هر چه من خواستم همان حق است؟
2= آيا حق بر اساس فكر من و عقيدهى من مشخص مىشود، كه عقيدهى هر كس محترم است؟
3= آيا حق در رابطه با دورههاى تاريخى و شرايط اجتماعى نمودار مىشود؟
4= آيا حق در رابطه بانظام حاكم بر جهان و هماهنگى با آن نظام مطرح مىشود؟
اين احتمالها كدامش معيار مشخص كنندهى حق است. اگر حق را با آدمها و با حرفها و يا عملها مىتوان مشخص كرد، آيا مىتوان گفت هر كس براى خودش حق دارد و مفهوم حق نسبى است يا آنكه بايد به يك معيار ثابت و عمومى و همه گير، رو بياوريم.
همانطور كه در برخوردها بدست مىآيد، بعضىها هوس خود را و يا عقيده خود را، معيار حق مىشمارند و بعضى ديگر حق را وابسته به شرايط متحول جامعه مىشناسند و بعضى ديگر در رابطه با نظام حاكم بر جهان آنها را مطرح مىسازند.
توضيح اينكه ميان آدم و عمل بايد تفكيك كنيم، چه بسا شخص خوب باشد و عملش بد و اشتباه. و چه بسا شخص بد باشد ولى عملش خوب و به مورد. خوبى و بدى عمل، دليل خوبى و بدى آدم نيست، مگر آنجا كه نيتها و انگيزهها شناسايى شده باشند.
با اين تفكيك، نمىتوانيم از آدمها و عملها حق را بدست بياوريم و اين است كه اگر بخواهيم با اين متر اندازه بگيريم، گيج مىشويم. هر مكتبى آدمهاى خوب و حرفهاى خوب و كارهاى خوبى دارد. اصولًا باطل هميشه يك دست نيست، كه مخلوطى و آميزهاى از خوب و بد است. « خطبه 50 نهج البلاغه » و ناچار نمىتوان به حرفها و عملها و آدمها روى آورد و روى برتافت.
و باز نمىتوان به هر كس حق داد، چون بيرون از انسان و هوس او و فكر و عقيدهى او نظامى و جهانى وجود دارد، كه اين نظام با هوس ما نمىچرخد و اگر مىچرخيد هستى به فساد مىنشست . « لو اتبع الحق اهوئهم لفسدت الارض « سوره مومنون آیه 71 » پس انسان هوشش و يا فكرش و عقيدهاش نمىتواند معيار باشد، اما نظام اجتماعى و دورههاى تاريخى، باز اينها هم در يك دايرهى بزرگترى قرار دارند كه آن نظام حاكم بر جهان است، چون تاريخ از رابطهى انسان با جهان شكل مىگيرد نه از رابطهى انسان با ابزار توليد. پس اگر معيارى باشد، بايد در نظام جهانى و سنتهاى حاكم دنبال آن بود. ولى مسأله اين است كه ما بر اين نظام آگاهى نداريم و تسلط نداريم كه با آن بسنجيم كه بار فلان زياد است يا كم است و هماهنگ هست يا نيست.
از اينجاست كه حق را بايد در رابطه با حد شناخت و حدود را در رابطه با قدرها و اندازهها بدست آورد و براى شناخت اين اندازهها، بايد از علم و وحى كمك گرفت.
هنگامى كه ظرفيت يك ماشين بيست تن است، با اين قدر، حد ماشين مشخص مىشود و حق آن بدست مىآيد. هنگامى كه ظرفيت يك كودك يك سرزنش است، حد تنبيه و حق آن مشخص مىشود. پس بايد حق را در رابطه با اندازه و قدر شناخت.مادامى كه قدر و اندازهى انسان مشخص نشود، معبودها و مكتبها وضعشان مشخص نمىشود.
ما بايد به معبودى و به مكتبى روى بياوريم كه تمامى نياز ما و تمامى ظرفيت و قدر ما را كافى باشد و پر كند.با اين قدر و ظرفيت و با اين نيازها كه نمايانگر اين ظرفيت و قدر هستند شروع مىكنيم. و شناخت نيازها ما را به قدر و حد و حق راهنما مىشوند و در نتيجه مىتوانيم انتخاب كنيم و در سر چند راهى مكتبها و يا هنگام انشعاب يك مكتب، متحير نماييم، كه على علیه السلام مىگفت : كَفى بِالْمَرءِ جَهْلًا أَنْ لايَعْرِفَ قَدْرَهُ « خطبه 16 نهج البلاغه » اينجاست كه بايد نيازها را ردهبندى كنيم و پيش از اين ردهبندى خوباست كه هر چه در ذهن تو مىآيد بنويسى، آنگاه ميان آنچه كه نوشتهاى دنبال رابطهاى بگردى و با آن رابطه، به نيازها سازمان بدهى و دسته بندى كنى.
دوستانى را كه با آنها روبرو مىشويم نبايد هل بدهيم و زود برايشان از نيازهاى دستهبندى شده حرف بزنيم، چون آنها مطلب را جذب نمىكنند و گيج مىمانند. بهتر است كه خودشان كار كنند و از هر كتابى كه مىخواهند استفاده كنند. از هر كس كه مىخواهند بپرسند، ولى در هر حال بايد تمام نيازها را در نظر بگيريد و رابطهى آنها را شناسايى كنند. پس از اين مرحله ما از آنچه كه به آن رسيدهايم، توضيح مىدهيم و اين برخورد مسائل را جا افتادهتر مىسازد و روشنگرى بيشترى مىآورد.
انسان يا در جمع است و يا در تنهايى خويش و در اين هر دو نيازهايى دارد.در تنهايى، نيازهاى طبيعى يك دسته از نيازهاى او هستند؛ آب و هوا و غذا و مسكن و بهداشت و ... و سپس نيازهاى روانى؛ نياز به محبت، به نشان دادن، به ستودن و ستاييده شدن و نياز به نجوا و اعتراف و نيازهاى مختلف روانى مىرسيم.
گذشته از اين نيازها، انسان به خاطر كنجكاوى، به شناخت و به خاطر ضعفش، به قدرت و به خاطر تركيب خاصش، به حركت نياز دارد.شناخت و قدرت و حركت، اينها نيازهاى عالى انسان هستند و در واقع تركيب خاص انسان، حركت را و در نتيجه شناخت و قدرت را به دنبال مىآورد.
اين نياز به حركت، نشانهاش در زندگى هر كدام از ما پيداست. ما تا ديروز با چيزهايى مأنوس بودهايم و اكنون نيستيم و اين نشان مىدهد كه نمىتوانيم براى هميشه با يك چيز بمانيم. نمىتوانيم در پوست خود بمانيم، كه حركت ما پوست را بر ما تنگ ساخته و مجبوريم كه عصيان كنيم و پوستها را نوك بزنيم و بشكنيم.
تنوّع طلبىها و تفننها، باز خود نمايانگر همين نياز تحرك خواهى ما هستند.اين سه دسته نيازها در تنهايى هر كس با او همراهند. البته همين نياز به حركت و بيشتر طلبى و بهتر طلبى، نيازهايى را مىسازد كه انسان مجبور مىشود تا به جامعه پيوند بخورد و اجتماعى باشد.
و سپس در جامعه به رابطهها برخورد مىكند و اين رابطه به تنظيم و به تدبير نياز مىيابد، به قانونگذارى و به رهبرى.اكنون مىتوانيم همان نيازهاى عالى انسان را تعقيب كنيم. گفتيم كه تركيب خاص انسان، حركت را و شناخت را و قدرت را، مطرح مىكند.اين حركت راكه دنبال مىكنيم، به نيازهاى دقيقترى مىرسيم، كه مشخص كنندهى انتخابهاى ما خواهند بود.
انسانى كه راه افتاد و حركت كرد، ناچار با بندها و مانعها روبرو مىشود و در برخورد با اين مانعهاست كه نياز به آزادى در او زنده مىشود. تلقى هر كس از آزادى، وابسته به حركت و به مانعى است كه با آن برخورد كرده است.
در وسعت آزادى، تجاوزها به وجود مىآيند و با اين تجاوزهاست كهنياز به عدل در انسان شكل مىگيرد. عدالت نيازى است كه در وسعت آزادى و هنگام تجاوزها احساس مىشود.با جريان عدالت، رفاه به وجود مىآيد و در هنگام رفاه، پوچى شكل مىگيرد.در برابر اين پوچى، يا به پناهگاه هنر رو مىآوريم و يا به انتحار و عصيان ، و يا به بىتفاوتى و بىخيالى،و يا پس از اين رفاه و تكامل صنعتى در بيرون، به دنبال پناهگاهى در خويش مىرويم . بىتفاوتى و بىخيالى امكان ندارد . ما اگر نخواهيم فكر بكنيم، فكر ما را رها نمىكند.
انتحار و عصيان هم فرار از واقعيت است . هنر هم دريچهاى به سوى دنياى مطلوب است و نمىتواند ما را در دنياى موجود نگاه دارد، در نتيجه مىمانيم ما و دنيايى ديگر كه پناهگاه انسان به بن بست رسيده در بيرون است.
عرفان نيازى است كه در اين مرحله مطرح مىشود و اين است كه غرب تكامل يافته به شرق روى انداخته است. با عرفان به تكامل مىرسيم . پس از آنكه از تكامل معدنى و تكامل زيستى و تكامل تاريخى برخوردار شديم، به تكامل انسانى و شكوفايى استعدادها در جامعهى بىطبقه مىرسيم.و با تكامل استعدادهاى عظيم انسان، كه حتى مىتواند حركت ضربانقلبش و الكترونهاى مغزش را كنترل كند و با چشم و نگاهش آهنها را خم كند، با اين تكامل نامحدود به پوچى بزرگتر مىرسيم و در بن بست سختترى مىمانيم، چون هنگامى كه اين انسان با دو بعد تكامل صنعتى و انسانى نتواند راه به جايى بيابد، نياز بزرگتر مطرح مىشود، كه نياز راهيابى، جهت يابى و به تعبير قرآن هدى است. إِهْدِنَا الصِّراطَ.
انسان پس از رسيدن به تكامل، در اين بعد مادى و انسانى، ناچار جهت مىخواهد و راهنمايى مىخواهد و هدايت مىطلبد. و اين نياز عظيم انسان است كه نتيجهى حركت مستمر اوست.انسان با اين همه نياز همراه است و تا اين حد گسترده است و اين قدر است و در نتيجه مكتبى و معبودى حق است كه تمامى اين نيازها را پر كند و انسان را سرشار سازد. حق اينگونه شناسايى مىشود و با اين حق به انتخاب مكتبها و معبودها مىرسيم.
و اين حق در مكتب و در خلقت و در قضاوت جريان دارد.إِنَّا أَنْزَلْنا إِليكَ الكِتابَ بِالحَقِّ. اين كتاب همراه حق و ميزان نازل شده، پس به عبوديت رو بياوريد.در سورهى حديد هم آمده است كه: انَّا أَرْسَلنا رُسُلَنا بِالبَيِّناتِ و أَنزَلنا مَعَهُم الكِتابَ و المِيزانَ . « سوره حدید آیه 25 » اين كتاب و ميزان كه همراه بينات آمده، روش تربيتى اسلامى را مشخص مىكند.
چون در بينش قرآنى، انسان يك كليت است كه تمام جبرهاى محيط ووراثت و طبقه و تاريخ ووو در او جزء هستند و اصالت با هيچ كدامشان نيست، كه در تركيب اينها اصالت انسان شكل مىگيرد.
فرد انسان يك كليت است و جامعهى انسانى يك كلى كه انسان جزيى آن است نه جزء آن. انسان جزء جامعه نيست كه جزيى از آن است. تفاوت جزء و جزيى و كل و كلى، تفاوتى است كه دراين بينش مطرح مىشود.
در اين بينش، انسان مثل يك انبار شلغم نيست كه يك جا معامله شود و بر آن حكم برود و به صورت يك طبقه و يك تيپ و يك گروه بررسى گردد، بلكه بالاتر يك فرد انسان را نمىتوان كلى قضاوت كرد، كه او در لحظه شكل مىگيرد و با انتخابش شكل مىگيرد. داستان آدم كه در بهشت عصيان مىكند و سپس بر عصيانش هم عصيان مىكند و داستان پسران آدم كه آنگونه متفاوت مىشوند، با اين بينش توجيه مىشود وگرنه صرف چوپانى و دامدارى نمىتواند جريان انسان عظيم را توضيح بدهد، كه اينها جزء هستند و حداكثر مؤثّر هستند، نه حاكم.
با اين بينش است كه تربيت كادرها و رابطهى كادرها- سازماندهى- و رهبرى سازمان، مفهوم ديگرى را مىگيرد و ما مىيابيم كه مجموعهى سازمانهاى موجود تا به حال اسلامى نبودهاند و مىيابيم مجموعهى تربيتهاى موجود هم اسلامى نيست، كه همراه بينات و كتاب و ميزان نبوده و افراد، بپا خاسته و خودكفا نبودهاند، كه بايد آنها را همچون عروسكهاى خيمه شببازى تاب داد و برايشان تصميم گرفت.
اينها كسانى نيستند كه با ملاك حق و ميزان حق حركت كرده باشند، كه ما در ادامهى همين آيه مىيابيم: فَاعْبُدِ اللَّهَ مُخْلِصاً له الدِّين. اينگونه تربيتبه مرحلهاى عالىتر از اخلاص در عمل و اخلاص در نيت مىرسد و آن اخلاص در دين است.
اخلاص سه مرحله مىيابد: در عمل « كه خوب، بد، حق، باطل، صحيح و معيوب، مخلوط نشود و آميخته نباشد » در نيت « كه از خوف جهنم و عشق به بهشت، به مرحلهى بالاتر راه بيابد » كه در آن دعاى مكارم مىآيد: و انْتَهِ بِنيَّتى الى أَحْسَنِ النّيّات و بِعَمَلى إلى أَحْسَنِ الأَعْمال. نيت مرا به عالىترين نيتها برسان و كارم را به بهترين كارها.در اين سوره مرحله سوم اخلاص، اخلاص در دين است آن هم با اين تعبير؛ مُخْلِصاً له الدّين.اين تعبير هر نوع التقاطى گرى و نُؤمِنُ بِبَعْضٍ و نَكْفُرُ بِبَعْضٍ را نفى مىكند. همانطور كه هر نوع بت سازى از خود دين را هم كنار مىگذارد.
كه دين خودش غايت نيست و هدف نيست. راه است. وسليه است. له الدّين.اين اخلاص عميق است كه هم دين را از زد و بندها و هم از بت شدن خود دين پاك مىسازد.
تو بايد تمام زندگيت را، تمام حركتها و حالتها و محركهايت را كنترل كنى و به عبوديت اللَّه برسى، كه حتى عبادتها مادام كه عبوديت نباشند، اثرى ندارند.نمىتوان در يك قسمت با هوس خودت حركت كنى و در يك قسمت با هوس ديگرى. يك مقدار از خدا بگيرى و يك مقدار از خلق، كه اخلاص در دين هر گونه التقاط و زد و بند و مونثاژ را نفى مىكند و حتى عبادتى كه عبوديت نباشد كنار مىرود.
كلمه عبد به معناى عبادت كردن است، ولى هنگامى كه با مفعولش مىآيد، مثل فَاعْبُدِ اللَّهَ و اعْبُدْ رَبَّك، در اين تركيب معنايش عبوديت مىشود. عبادت خدا يعنى عبادتى كه از امر او الهام مىگيرد و مهمترين كار در لحظه است؛ يعنى عبوديت. اين يك مرحله از اخلاص در دين.
و اخلاص ديگر در دين اينكه خود دين مقصد نشود، خود توحيد بت نشود و در خودِ راه، نمانى و در خودِ رفتن، گير نكنى، كه: أَلا للَّهِ الدِّين الخالِص، هر دينى كه خالص نباشد براى خدا نيست و به او نمىرسد و خود باتلاق تو مىشود. هر التقاط و زد و بندى و هر نوع در راه ماندنى و در حركتها اسير شدنى، به خدا نمىرسد و براى خدا نيست، حتى اگر بخواهى توجيهش كنى كه مىخواهيم با اين تركيب و التقاط، با اين شرك، به خدا برسيم، كه اين توجيهها اثرى ندارد، كه: إِنَّ اللَّهَ لايَهْدِى مَنْ هُوَ كاذِبٌ كَفّار . « سوره زمر آیه 3 » اين دروغها و چشم پوشىها از هدايت او بهره نمىآورد و او خود در اين اختلافهايى كه پذيرفته شده، حكم مىكند و داورى مىنمايد.كه اين بتها و طاغوتها و فرزندهايى كه براى نزديك شدن به او گرفتهاند، به او نزديك نمىكنند. اگر او مىخواست فرزندى بگيرد، از خلق خود انتخاب مىكرد.آنگاه از خلقت مىگويد كه اين خلقت هم هدف دارد و هم اجل، كُلٌّ يَجْري لأَجَلٍ مُسَمّىً. « سوره زمر آیه 5 » هم ادامه دارد و هم مرحله دارد و اين هستى منظم و هدفدار و مرحلهاى در دست عزيزى است كه تسلط دارد و حتى خرابكارىها و ذنبهاى انسان، نظام او را در هم نمىريزد، كه غفار است و توانايى پوشيدن و پاك كردن را داراست.
پس از خلقت جهان، داستان خلقت انسان مطرح مىشود، كه چگونه او را با همسرش و خوراكش پروريد. چگونه از خاك تا انسان را در دستگاههاى اندام حيوانات و تخمدانها و رحم و تاريكىهاى مختلف يكى پس از ديگرى شكل داد.اينكه بر ملك و ملكوت و ملك حاكم است، اين خداى شماست. ذلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُم له المُلْكُ لا إلهَ إلَّا هُو فأنَّى تُصْرَفُون . « سوره زمر آیه 6 » سپس از داستان كفر انسان مىگويد و از داستان شكر و از بىنيازى خودش و اينكه او كفر را نمىپسندد ولى شكر را مىپسندد.اين رضايت و نارضايى يعنى چه، اگر او راضى نباشد چه مىشود؟تو از كارى كه راضى نباشى كنار مىكشى و درآن دخالت نمىكنى. در نتيجه كارى كه او آن را نپسندد، آن را رها مىكند و در آن دخالت نمىنمايد و آن را نمىپرورد. و اين است كه به جايى نمىرسد و در بن بست مىماند.
و هيچ وزيرى، وزر و سنگينى كار تو را تحمل نمىكند. و در ادامه، او شما را از كارهاى خودتان با خبر مىسازد، كه او از آنچه كه همراه سينههاست، آگاه است.سپس از اين نكته خبر مىدهد كه انسان در كنار گرفتارىها به خداى روى مىآورد و در هنگام دارايىها از او روى مىتابد تا از كفرش بهره برد.او مىخواهد با كفر و چشمپوشىهايش به لذت و تمتعى برسد. قُلْ تَمَتَّعْ بِكُفْرِكَ قَلِيلًا . « سوره زمر آیه 8 » با كفر خودت تمتعبردار كه مىسوزى و همراه آتش خواهى بود.
آيااين چنين انسانى چشم پوش، كافرى سركش، با آنكه در شب بپا خاسته و از ادامهى خود مواظبت مىكند و اميد به رحمت پروردگارش دارد، برابر هستند؟ آنان كه مىدانند با آنان كه نمىدانند برابر نيستند.
كسانى ذكرها و يادآورىها را مىپذيرند كه صاحبان انديشهها هستند و تنها با انديشهى خود كار نمىكنند بلكه از انديشهى ديگران هم يارى مىگيرند و بهره مىبرند.
سپس از كسانى كه ايمان آوردهاند ياد مىكند و آنها را به تقوى مىخواند و به اطاعت خويش دستور مىدهد و از مقام احسان ياد مىكند، كه احسان مرحلهاى پس از اسلام و ايمان و تقوى است. تقوى به اضافهى صبر، مىشود احسان؛ مَنْ يَتَّقِ و يَصْبِرْ فَانَّ اللَّهَ لايُضيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنين « سوره یو سف آیه 90 » در این آيه مىبينيم پس از اين مراحل، از وسعت زمين مىگويد و از پاداش صابرها و در ظاهر اينها با هم رابطهاى ندارند، ولى نكته در همين است كه مؤمن نمىتواند در پوست خود بماند، اين است كه برخورد مىكند. در اين برخورد يا موفق مىشود كه بسازد و يا در گير مىشود و صابر مىماند و يا مقهور و ضعيف مىگردد.اگر در محيطى كه هستى نتوانستى كارى انجام بدهى، بايد هجرت كنى، كه ماندگار شدنت به تحليل رفتنت منتهى مىشود. و عذر نياور كه ضعيف بودم، چون زمين خدا وسعت داشت و در آن آيه هست كه ملائكه از يك دسته مىپرسند، شما در كجا بوديد؟ قالُوا فيمَ كُنْتُمْ، قالُوا كُنَّا مُسْتَضْعَفينَ فى الأَرْضِ، قالُوا أَلَمْتَكُنْ أَرْضُ اللَّهِ واسِعَةً فَتُهاجِرُوا فيها. « سوره نساء ایه 97 » مىگويند آيا زمين خدا گسترده نبود كه شما هجرت كنيد؟پس اگر توانايى نداريد، زمين خدا گسترده است. و اگر پس از مرحلهى تقوى و اطاعت، صبر كرديد و درگير شديد، صابرها پاداش بىحساب و بىاندازه دارند.
پس از اين توضيح از آنها كه از كفرشان تمتع مىخواهند و از مؤمنهايى كه با تقوا و احسان همراه مىشوند ، اين خطاب مىرسد : قل انّى أُمِرْتُ أَن أَعْبُدَ اللَّهَ ... و أُمِرْتُ لأَنْ أَكُونَ أوَّلَ الْمُسْلِمين . « سوره زمر آیه 11*12 » مأموريت عبوديت و پيش تازى دارد، چون از رنجهاى بزرگ مىترسد، كه عصيان، گرفتارى مىآورد و سركشى بر اللَّه مهربان، درد و رنج مىزايد.
و دوباره تاكيد مىكند، فقط خدا را عبد هستم و تمام دينم را و راهم را و روشم را از او مىگيرم و شما رو به هر كس كه مىخواهيد بياوريد و هر كس را كه مىخواهيد عبد باشيد. فَاعْبُدُوا ما شِئْتُمْ مِنْ دُونِه « سوره زمر آیه 15 » كه اينها، اينمعبودها، ممكن است تمتعى و لذتى و عنوانى و اسمى را به شما هديه كنند، ولى خود شما را مىگيرند و خسارتها را اينگونه بايد محاسبه كرد.
قُلْ إِنَّ الْخاسِرينَ الذَّينَ خَسِرُوا أنْفُسَهُمْ . « سوره زمر آیه 15 » خسارت كارها كسانى هستند كه خودشان را و آنچه كه به آنها وابسته بودهاند، از دست دادهاند.
در نتيجه اينها كه از نعمتها بهره نگرفتند و خودشان بهرهى نعمتها شدند، به آنچه كه بر آن تكيه كردند و آنچه كه بر آن ايستادند و آنچه را بالاى سر خويش حساب كردند، همهى اينها مىشود آتش و سوختن آنها.
لَهُمْ مَنْ فَوْقِهِمْ ظُلَلٌ مِنَ النّار . سايبان آنها آتش است كه از بالاى سر و از زير پاى آنها بر آنها احاطه دارد. و اين عذاب، اين عذابى كه سايبانش از آتش است، عذابى است كه خداوند عبادش را با آن ترسانده و آنها را به اطاعت خويش خوانده: ذلكَ يُخَوِّفُ اللَّهُ بِه عِبادَهُ يا عِبادِ فَاتَّقُونِ . « سوره زمر ایه 16 » آنها كه از غير حق و از عبوديت طاغوتها اجتناب كردند و دورى كردند، نه اينكه به گوشهاى بروند و كنار بكشند، نه. إِجْتَنِبُوا أَنْ يَعْبُدُوها، از عبوديت او كنار كشيدند و به سوى اللَّه روى آوردند. اينها از خوف در امانند و با بشارتها همراه. فَبَشِّرْ عِبادِ الَّذين يَسْتَمِعُونَ القَولَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَه اولئِكَ الَّذينَ هَديهُمُ اللَّه . « سوره زمر آیه 16*17 » در آيهى 23 سوره زمر آمده: اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَديثِ كتاباً مُتَشابِهاً و آمده: ذلك هُدىَ اللَّه و در آيهى 55 سوره زمر آمده: و اتَّبِعُوا أَحْسَنَ ما أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ مِنْ ربِّكُم.در نتيجه معناى اين آيه چنين مىشود: بشارت بده به عبدهايى كهحرفها را مىشنوند و از آيههاى خدا پيروى مىكنند. اينها از هدايت او بهره بردهاند و اينها صاحبان انديشهها، نه انديشه، كه انديشهها هستند. نه أُولِى اللُّبّ، كه، أُولِى الأَلْباب هستند.
سپس ادامهى آيهها از ريزش آسمان مىگويد و رويش و بهار و پاييز و سوختن و از قرآن مىگويد كه همچون بارانى مىبارد و مىروياند و آنها كه رو برمىدارند، مىسوزند و آنها كه رو مىآورند، سينههاشان باز مىشود، كه شرح صدر نتيجهى اين آگاهى و بيدارى است كه در سورهى الم نشرح آمده، كه رفعت ذكر، وسعت صدر مىآورد و بارها را بر مىدارد و فراغت مىآورد. وَ إذا فَرَغْتَ فَانْصَب. و سپس از كفايت اللَّه مىگويد كه ديگران انسان را پر نمىكنند و او را كفايت نمىكنند و تمام نيازهايش را برنمىآورند.و آنها كه به غير او رو آوردهاند، او را مىشناسند. لَئِنْ سَئَلْتَهُمْ لَيَقُولُنَّ اللَّه. و كارشان را توجيه مىكنند كه شفيع گرفتهايم.
« راجع به شفاعت باید بگویم که شفاعت و توبه از یک زمینه برخوردارند و در هر کدام گناهی هست و لیاقتی و طلب بازگشتی ؛ با این تفاوت که در توبه هر سه مرحله ، همه اش در توست ، ولی در شفاعت ، و طلب دیگری با ذنب تو و لیاقت تو جفت می شود و شفیع و همراه می گردد و اینجاست که مفهوم شفاعت روشن می شود . مادامی که لیاقتی نباشد ، طلب دیگرانی که تو با آنها رابطه ای داری اثری نخواهد گذاشت . »
أَمِ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ شُفَعاءَ قُلْ أَوَلَوْ كانُوا لايَمْلِكُونَ شَيْئاً ... قُلْ للَّه الشَّفاعَةُ ... « سوره زمر آیه 43*44 » اينها كه غير او را پذيرفتهاند، او را مىشناسند كه حاكم است و بايد از او گرفت و كارشان را توجيه مىكنند كه وسيله مىسازيم و اين است كه ازهنگامى كه از اللَّه سخن مىآيد رنج مىبرند و نفرت مىآورند. إِشْمَأزَّتْ قُلُوُبُهُمْ . « سوره زمر آیه 45 » و هنگامى كه از معبودهاى ديگر گفتوگو مىشود، دلشاد مىشوند و بشارت مىخواهند.
قُلْ الّلُهمَّ فاطِرَ السَّموات ... « سوره زمر آیه 46 » تا آخر آيه، اين دعايى است كه حكومت او را پس از خلقت و آفريدگارى و پس از علم و آگاهى او مىپذيرد و ديگرانى كه جز او را پذيرفتهاند اگر تمامى هستى را داشته باشند بهرهاى نمىبرند كه كارهاشان و بتهاشان آنها را مىسوزاند.
آيهها با تصويرها و بشارتهايى همراهند و از عبوديت او سخن مىآورند . أَفَغَيرَ اللَّهِ تَأمُرُونّي أَعْبُدُ؟ أيُّها الْجاهِلُون . « سوره زمر آیه 64 » در حالى كه شرك، كارها را بر باد مىدهد. رودخانهاى كه در نهرها پراكنده شود، اسير ريگزارها مىگردد و به جايى نمىرسد. لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبِطَنَّ عَمَلَكَ . « سوره زمر آیه 65 » سپس تصويرهايى است كه از بهشت و جهنم و قضاوت او كه از آنها مىگذريم.
در اين سوره آنچه مطلوب بود، همين معيارى است كه بدست مىدهد تا عبوديت اللَّه را پايه بگذارد. و اين معيار همان حق و كافى بودن اللَّه است. أَلَيْسَ اللَّهُ بِكافٍ عَبْدَه ... « سوره زمر آیه 36 » و همين معيار است كه در سورهى حمد به انتخاب مىانجامد و إيّاكَ نَعْبُدُ را توضيح مىدهد ...كه معبودها را به خاطر بخشش و محبت و پرورش آنها، دنبالشانهستيم. حال اگر كافى و رحمان و رحيم و رب، اللَّه باشد چگونه به ديگرى روى مىآوريم.
آخر تمام هستى محدود است و نمىتواند ما را پر كند. كفش، پول، پدر، مادر ... تمام وجود ما در تمام مراحل كافى نيستند.اما او رب است آن هم در تمام مراحل و رحمان است و رحيم ... و اين است كه انتخاب مىشود.كفش نه براى تمام وجود من كه فقط براى پاى من كافى است. آنهم نه براى تمام نيازهاى پايم. كه فقط از سرما و درد و رنج. نه براى زخمها و مرضهايش ... و همينطور تمام نعمتها يك قسمت از وجود مرا پر مىكند و كفايت مىنمايد ... ولى كافى اوست كه تمام وجود ما را پر مىسازد و تمام نيازها را تأمين مىنمايد.
إن شاءالله در گام پنجم به بحث «« ایمان و انتخاب »» خواهیم پرداخت .
| نظر ها |
|
