انتظار
انتظار

مقدمه
تو مىآيى، مجموعهاى است در بارهى امام زمان (عج)، از زنده ياد استاد على صفايى حايرى، كه در آن استاد به ضرورت وجود امام و به تبيين انتظار و به تبيين وظيفهى ما، پرداختهاند . در این مجموعه پیرامون چهار موضوع بحث شده است « انتظار - ای نزدیکتر از من به من - عصر انتظار - ای قامت بلند امامت » که به حول و قوه خداوند به مرور جهت مطالعه به تفکیک در این «وب سایت» تقدیم می گردد .
انتظار
ما خود را از منتظران حساب كرده ايم و جاى حرفى باقى نگذاشتهايم. در حاليكه حرفها بسيار است و مىتوانيم خود را دوباره ارزيابى كنيم.
لااقل تا اين قدر كه اگر در متن عدالت و رفاه و حتى آزادى و آگاهى و عرفان، نشستيم. آيا انتظارمان برآورده شده و ديگر مهدى را نمىخواهيم و انتظار قائم آل محمّد را نداريم؟ اگر مااز مهدى تااين مرحله انتظار داشته باشيم، ديگر انتظارى نخواهيم كشيد و توقعى نخواهيم داشت.
مناسب است كه بااين حساب نگاهى ديگر به انتظار داشته باشيم و مفهوم و حقيقت انتظار، ريشههاى انتظار، ادب انتظار و اثر انتظار را دوباره ارزيابى كنيم.
حقيقت انتظار
ميرفطروس در كتاب خود، انتظار را مذهب احتراز معرفى مى كند؛ مذهب كنارهگيرى و گوشهگيرى، مذهبى كه نمىتواند كارى صورت دهد، پس دهنكجى مىكند و كنار مىكشد.
دكتر شريعتى، انتظار را مذهب اعتراض مىدانست. مذهبى كه حرفى دارد و كارى مىتواند و به آنچه مىگذرد دل نمىبندد و همهى ظلمها و بيدادها را با يك نهى بزرگ كه از سقيفه آغاز شد، پيش مىراند.
سؤالى كه در ذهن مىآيد دو جلوه دارد: يكى اينكه اعتراض تا كجا ادامه دارد؟ آيا تا عدالت، تا آزادى، تا آگاهى و عرفان و يا تا شكوفايى و تكامل و يا ...
دوم اين كه اين اعتراض چه كارى رابه دنبال مىآورد و اين نفى با چه اثباتى همراه مىشود؟
در مورد اول بايد گفت كه آرمان دينى و هدف رسالت بالاتر از تكامل و شكوفايى استعدادهاى آدمى است. چون اين وجود تكامل يافته و شكوفا، مىخواهد در چه جهتى و براى چه مقصدى مصرف شود؟ رشد و خسر، دو بعد تكامل انسانى است.
همين آرمان و همين مقصد، زمينهها و آمادگىهايى را مىطلبد؛ آمادگى در ذهنيت و روحيه و طرح و تدبير و تربيت نيروها و تشكل و سازماندهى آنها و جاسازى و جايگزينى مستمر و بى وقفهى آنها . و ناچار اين مقصود از انتظار همراه تقيّه و قيام، مىشود سه گام اساسى انقلاب دينى و انقلاب اسلامى.
پس انتظار نه احتراز ، نه اعتراض ، بلكه آمادگى و سازندگى و تقدير و تدبير و تربيت و تشكّل جديد را در دامان خويش دارد. ما در بحث ريشههاى انتظار، بيشتر از اين به وسعت اين مفهوم مىرسيم و با سطح اعتراض و شكلهاى اعتراض و آمادهباش و سازندگىهاى گسترده، لااقلآشنا مىشويم.
روح انتظار با دستيابى به امن و رفاه و رهايى كه آرمانهاى انسان معاصر و شايد خود ما هم باشد، آرام نخواهد گرفت و كسانى كه همراهى حجّت و معيّت محمّد و آل محمّد را مىخواهند نمىتوانند تا اين سطح قرار بگيرند و تا اين حدّ آرام باشند، كه انسان معاصر چه بسا بتواند با تكيه بر علم و عقل و عرفان، بدون نياز به وحى و مذهب تا اين مرحله گام بردارد و با عقل جمعى و روح جمعى و غريزهى جمعى به اين مهم نائل آيد. پس ما كه از ضرورت وحى و اضطرار به حجّت و انتظار حجّت دم مىزنيم بايد از اول حساب را روشن كنيم و سنگمان را حق كنيم. چون ما مدعى هستيم كه آدم براى بيشتر از هفتاد سال برنامهريزى شده و معتقد هستيم كه بافت و ساخت انسان و جهان با اين سطح از رفاه و امن و رهايى سازگار نيست.
تحول نعمتها و محدوديتها و خودآگاهى و مرگآگاهى، آدمى را در متن رفاه، راحت نمىگذارد و در شب عروسى به فكر عزا و بارهاى سنگين فرداها مىاندازد.
اگر ما مسألهى قدر و استمرار و ارتباط هاى حتى محتمل و پيچيده با عوالم مشهود و غيب را در نظر بگيريم و اگر ما براى اين وسعت طرح و تدبير و تربيت و تشكّل را دنبال كنيم، ناچار انتظار ما از حجّت و انتظار ما براى حجّت شكل ديگرى مىگيرد و انتظار ما در جايگاه خويش مىنشيند.
ريشههاى انتظار
انتظار مىتواند در نابسامانىها، در ظلم و جنگ، در جهل و خدعه و در فقر و مسكنت، ريشه داشته باشد. آدمى مىتواند امن و صلح و عدل و قسط و آگاهى و حكمت و بىنيازى و غنا و آرامش و قرار قلبى را توقع داشته باشد و اگر در واقعيت موفق نشد به رؤيا، به تخيّل، به هنر، دل ببندد و يا در راه تحقق اينها قدم بردارد و كار كند و آماده شود كه انتظار درست، زمينه سازى مناسب است. چه موفقيت تحقق بيابد و يا شكست روى بنمايد و يا درگيرى ادامه يابد كه انتظار به معناى آمادگى و تهيّؤ، ملازم با پيروزى و موفقيت نيست.اين نابسامانىها يكى از اساسىترين ريشههاى انتظار عمومى است و عموم مردم بيشتر با اين نابسامانىها تحريك مىشوند و سر بر مىدارند.ريشهى ديگر انتظار در ساخت و بافت انسان بيشتر طلب و ساخت و بافت جهان چهار فصل و متحوّل نهفته است.آدمى دلى دارد كه با شهادت اين عالم تأمين نمىشود، كه دل آدمى بزرگتر از محدودهى اين زندگى است. و همين دل بزرگ، گرايش به غيب را دارد. و همين گرايش به غيب انتظار را مىآورد، كه در واقع ربط ايمان و غيب و انتظار است. ايمان به غيب بر چهار عامل تكيه دارد كه دو تاى آن معرفتى و شناختى است:
يكى شناخت قدر و اندازهى وجودى انسان كه به ارزشهاى جديد و هدفهاى جديد و به برنامهريزى و تقدير جديد و تدبير و مديريت جديد و تربيت و آموزش جديد و تشكّل و سازماندهى جديد، مىانجامد.
ديگر، شناخت و يا احتمال دنياهاى گستردهتر و احساس محدوديت و تنگنا در اين دنياى موجود. كسى كه از وسعت دنياها خبر مىشنود آرام نمىگيرد و هجرت مىنمايد.
عامل سوم، كنجكاوى و احساس بىقرارى آدمى است كه سر از پنجرهى هستى بيرون مىآورد و بر ديوارها مىكوبد تا حصارها را بردارد.
عامل چهارم، انفجار نيروها ست. شبيه حالتى كه اوايل بلوغ براى جوان روى مىدهد؛ كه مشت بر ديوار مىكوبد و با هر چيزى درگير مىشود و چه بسا كه نمىداند چه اتفاق افتاده ولى رويش جديد و تپش جديدى را زير پوست و همراه هر ذره ذرهى وجودش احساس مىكند.
اين تلقى از انسان، او را به غيب، به روز ديگر، به الله و به وحى و به حجّت گره مىزند و انتظار را تفسير جديد و عميقى مىكند، كه حتى در متن رفاه و عدل و در متن سامان و فراغت، آدمى را بىقرار و منتظر مىسازد و در متن نظام نوين جهانى و با دستيابى هر فردى به سيستمهاى پيشرفته، باز او را به غربت، به ديوار و حتى به التهاب و دلهره گره مىزند.
چون مىداند كه از اين همه رفاه و عيش و راحت بايد جدا شود، كه تحول نعمتها و تحول حالتها را مىشناسد و محول الحول و الاحوال « فرازی از دعای تحویل سال » را مىبيند.
و همين معنا، اساس گرايش انسان مقتدر و دانشمند و مسلط را به مذهب توضيح مىدهد. چون بر فرض حيرت زدايى علم و اشتغال قدرت و صنعت، آدمى با اين امكانات زودتر به محدودهها مىرسد و ديوارها را تجربه مىكند و احساس غربت و تنهايى فريادش را بلند مىنمايد.
ريشهى سوم انتظار در دعوتها و هدايتهايى است كه مستمر و در قطعه قطعهى زمان و فصل فصل تاريخ، آدمهايى را بيدار مىكند و صدا مىزند و به ديدار مىرساند و از جام ملاقات سرشار مىسازد.
اين سنت خداست كه در متن غفلت، صيحهى بيدارى و فرياد دعوت بلند شود. شما مىبينيد كه در متن گرايشهاى الحادى و مادّى، كششهاى جديدى شكل گرفته و آدمى با طرحهايى از قدرتهاى روح و روان و يا گوشههايى از روابط مجهول و تسخيرهاى غير طبيعى و نمودهايى از توانمندى انسان آشنا مىشود كه هنوز بودش را نمىشناسد ولى از نمودش و از آثارش مىتواند بهره بگيرد و استفاده ببرد.
در تاريخ، در متن انكار معاد و رستاخيز، بازگشت اصحاب كهف مطرح مىشود و امروز هم به شهادت دايرة المعارف ، در پرتقال شهر فاطيما شكل مىگيرد، كه هفتاد سال پيش و در هنگامهى ماركسيسم و الحاد، « سال 1917 سال انقلاب کبیر» شبحى سفيد پوش چوپانهايى را به ساختن معبدى شفا دهنده دستور مىدهد و با پشتگوش اندازى واتيكان عاقبت با هفده سال تأخير بناى معبدى گذاشته مىشود كه بزرگترين اجتماعات و همايش كاتوليكها در آنجا برگزار مىشود و هر سال از سيزدهم ماه مى تا سه روز، كيلومترها راه را با زانو طى مىكنند تا به معبد فاطمه دختر محمّد برسند و شفا بگيرند.
اين رگههاى دعوت در متن غفلت و اين جلوههاى هدايت در دل ديجور شبهاى ضلال و ظلمات، ريشهى انتظار را آبيارى مىنمايد و
بارور مىسازد.
اين همه كتابها و داستانهاى ملاقات با مردى كه خصوصيت مهدىِ فاطمه را دارد و يا مردانى كه با او هستند و از او بهره مىگيرند، از اين هدايت و دعوت حكايت مىنمايد.
ادب انتظار
كسى كه انتظار تولد فرزندى عزيز و يا مهمانى محبوب را دارد، بىتفاوت، بىخيال، بىتوجه و بىمسئوليت نيست. انتظار، در حالت و در رفتار و عمل تأثير مىگذارد و منتظر، آدابى را ناخواسته و حتى بىتوجه دنبال مىكند.
توجه
عهد
انس
توسل
و آماده باش از منتظر جدا نخواهد شد.
توجه
روى آوردن و وجاهت يافتن در مفهوم توجه و وجاهت نهفته است و در باب تفعّل، به خود بستن و تمرين كردن هم اضافه مىشود.
چه مىشود كه به دلدار، به قبله و به بت و محبوبى روى مىآوريم؟ اين يك سؤال. و چگونه مىشود كه با اين توجه، وجاهت بگيريم و آبرومند شويم؟ اين هر دو سؤال در بررسى توجه دخالت دارد.
آنچه كه باعث مىشود تا به دلدارى روى بياوريم، تجربهى جمال و جلال و كمال و تجربهى محبّت و عنايت اوست. سپس مقايسهى دلدارها با هم و مقايسهى دلدار با خويش، زمينهاى براى انتخاب و ترتيب اهميتها مىشود. تجربهى محروميت و نقص و يا تجربهى خشونت و ضعف و يا زشتى و پستى، باعث روى برگرفتن و رخ برتافتن مىشود و اين تجربه عامل زهد و آزادى و رهايى از تعلقهايى است كه با عادت و يا غريزه و يا تلقين در وجود ما ريشه گرفته است.
توجه به مهدى كه در اين دعا مىخوانيم؛ انا توجّهنا و استشفعنا و توسّلنا بك الى اللّه، « فرازی از دعای توسل » از آنجا شكل مىگيرد كه ما محبوبهاى ديگر و رهبران ديگر را تجربه مىكنيم و به ضعفها و محدوديتها و يا پستىها و زشتىهاى آنها راه مىيابيم. و از آنجا شكل مىگيرد كه مىبينيم ديگران ما را براى خويش نردبان مىخواهند و از ما پل مىسازند. نمىخواهند كه ما با كارهایمان رفعتى بگيريم، كه؛ مىخواهند كارها پيش برود و سامان بگيرد.
و از آنجا شكل مىگيرد كه مىبينيم ديگران ما در دستهاى كوچك و آلوده و حتى پاك آنها، جا نمىشويم و در حوض كوچك آنها جايى نداريم. آدمهايى كه توسعه يافتهاند و پوستهها و ديوارها را شكستهاند نمىتوانند دوباره به زندانها باز گردند و نمىتوانند سر بر دامان كسانى بگذارند كه زندانبان آنها هستند. محدوديت با توسعه سازگار نيست . استثمار با رشد آدمها سازگار نيست . توجه به مهدى اين رشد و توسعه را مىطلبد. كسى كه سر در لاك تعلقها و بتها دارد، نمىتواند به مهدى روى بياورد و نمىتواند كه همراه حجّت بيايد و نمى تواند كه دوام بياورد. از ميان راه مىبُرّد و به خاطر تعلقها مىماند. كسانى كه همراهى و معيت ولىّ را مىخواهند و دعا مىكنند: واجعل لى مع الرسول سبيلا، « حدیث در کتاب اصول کافی ج 4 ص 74 » خواستهاى بالاتر از كسانى دارند كه راهى به سوى رسول مىخواهند و مىگويند: واجعل لى الى الرسول سبيلا. راهى به سوى رسول يافتن، با همراه رسول ماندن و از او جدا نشدن و در چند راهى خواستهها از او نبريدن، برابر نيست. همراهى رسول، همراهى در اهداف را مىخواهد. و من كه به هدفهايى كوتاهتر از اهداف رسول دل بستهام، ناچار از رسول جدا مىشوم. ناچار از ولى جدا خواهم شد، همانطور كه آن سوار در عصر عاشورا و در هنگام تنهايى حسين علیه السلام از او جدا شد، و سوار بر اسبى كه در ميان خيمهها پنهان كرده بود و آن را از تيرها و نيزهها محفوظ داشته بود، به تاخت از حسين علیه السلام رو بر گرفت و توجيه هم داشت كه با حسين علیه السلام بر نصرت او بيعت كرده بود و در چنين شرايطى ديگر نصرتى كارآمد نيست و مرگ است و شهادت. پس بايد به سوى زندگى رفت و براى خوردن و خالى كردن و مشك كثافت را به هق كشيدن، سواره تاخت برداشت و خيمهى زندگى تكرار را برافراشت.
توجه به مهدى تجربهى بن بستها و احساس تنگناها را مىخواهد.براى كسى كه هنوز برای او دنيا وسعت دارد، در خيمهى مهدى جايى نيست. و براى كسى كه اهدافى حتى تا سطح آزادى و عدالت و عرفان و تكاملدارد، براى همراهى و معيّت مهدى ضمانتى نيست كه در منفرق الطرق و بزنگاهها، اسبها و مركبهاى آماده شده، ما را جايى مىخواند و به زندگى دعوت مىنمايد.اللهم اجعلنى عندك وجيها بالحسين ... « فرازی از زیارت عاشورا » براى كسى كه وجاهت و آبرو را در حوزهى خانواده و فاميل و شهر و منطفه و مملكتى و يا تمام زمين مىخواهد، وسيلههاى وجاهت مىتواند محبت و بخشش و خدمت و شهرت و طرفداران و هواخواهان و تأثير و تبليغات باشد. اما براى كسى كه از حوزهى زمين فراتر مىرود و عظمت در آسمانها و وجاهت عندالله و در حضور حق را خواستار مىشود، وسيلهى وجاهت هم متفاوت خواهد شد و ديگر نمىتواند به وسائلى در سطح خانواده و بستگان و همشهرىها و هموطنها و اهل خاك دل خوش كند. كه وجاهت در حضور او و در محضر او براى كسانى است كه با سر رفتهاند و جام را تا آخر نوشيدهاند و توجه از غير او برداشتهاند و به وفا راه يافتهاند ... و يا با وفاداران و سرافرازان پيوندى بستهاند و رشتهاى در ميان رشتهها انداختهاند.
آدمها با انتخابها و پيوندها و وفا و سرشار كردنشان به ارزش و آبرو مىرسند و خريدار پيدا مىكنند؛ انّ اللّه اشترى من المؤمنين» « سوره توبه آیه 111 » خدا از عاشقها خريدار است و اين چنين متاعى را از خاك بر مىدارد؛ «معاذ الله ان نأخذ الّا من وجدنا متاعنا عنده» .« سوره یوسف آیه 79 » .
عهد
با جهتگيرى و انتخاب به ارزش و وجاهت راه مىيابيم و با همين جهتگيرى متعهد مىشويم و بيعت مىكنيم و عهد مىبنديم ؛ وابذل مالى و اهلى و نفسى و جميع ما خوّلنى ربى بين يديك و هذا عهدى اليك و ميثاقى لديك اذ انت نظام الدين و يعسوب المتقين . « حدیث در کتاب مصباح کفعمی ص 495 »
تو آنچه دارى نزد ولى مىگذارى، چون آنچه در نزد تو بماند رفتنى و گم شدنى و ضايع شدنى است، كه؛ «ما عندكم ينفد و عند الله باق». « سوره نحل آیه 96 » تو از مهدى توقع ندارى، كه تعلقى ندارى. تو مىخواهى آنچه خدا به تو بخشيده در راه او ببخشى و اينگونه، دارايىها را از تباهى نجات بدهى و نسيهها را نقد كنى و همراه با خود داشته باشى.
فرق است ميان كسى كه مىخواهد در قرارداد ريش بگيرد و يا آن كه ريش بگذارد و راه بازگشت را بر خود ببندد كه مىبينيم ياران امام حسين علیه السلام تمامى پلها را پشت سر خراب كردند و زنها را طلاق دادند، كه مبادا باز گردند و يا مشكلى از ناحيهى آنها بر زنهایشان پيش بياورند.
در هر حال، پيمان بر ساختن و سوختن و جان باختن و هستى به پاى دوست انداختن، پيمان كسانى است كه پناهى جز مهدى نمىبينند و جز قلعهى توحيد و ولايت پايگاهى ندارند.
آنها كه از ولىّ تمنايى دارند ، در واقع ولىّ را نردبان خواستهها و واسطهى هوسهاشان كردهاند كه سوختگان عشق مىخواندند: ما را از تو به جز تو تمنايى نيست ...
انس
در راه هدفهاى بزرگ، درگيرىهاى بزرگ و تنهايىها و غربتهاى وهمآلودِ وحشتناك، هست و در اين هنگامهى وحشت و غربت و تنهايى، انسان، كه مىگويند از انس ريشه گرفته، دلگرمى و پناه و نجوا و گفتوگو مىخواهد. و آنها كه از همهى تعلقها گسستهاند و يا مىخواهند بگسلند چگونه انس بگيرند و با چه دلگرم شوند؟ انس آنها در وحشت و نور آنها در سياهى و ظلمت و تكيهگاه آنها در زير بار مصيبت، چه مىتواند باشد؟ چه تشويقى، چه درجهاى، چه پستى، چه نامى و چه نشانى مىتواند به اين دلهاى فارغ و سرهاى بلند، گرمى و شور بدهد؟
آنهايى كه مىخواهند تا دستهاى ولىّ خونها را از چشمهاشان پاك كند، جواب اين سؤال را دادهاند، كه براى آنها جز ديدار محبوب خواستهاى نيست و جز همين خواسته براى اين دلهاى فارغ چشم اندازى نيست.
توسّل
بايد مهم را فداى مهمتر كرد و از آن براى رسيدن به اهميتها وسيله ساخت. ولىّ، وسيلهى هدايت و قرب و لقاء و رضوان است. حال اگر از ولىّ ، كار زمين و زراعت و تجارت را بخواهى، نمىگويم كه بهره نمىگيرى، ولى بهرهى بيشترى را از دست مىدهى. از ولىّ بايد كارى را خواست كه از ديگران ساخته نيست؛ كارى كه از تجربه و علم و عقل و غرايز فردى و جمعى ساخته است، نياز به اين وسائل هدايت و قربندارد. كه استاد ما مىگفت: كار مرجع، ساختن مسجد و مدرسه و بيمارستان و ... نيست، اينها كارهايى است كه از يك ثروتمند هم ساخته است. كار مرجع، تربيت عالمِ عادلِ عاقل است و اين كارى است كه از ثروتمندان و از ديگران ساخته نيست. بايد به هر كس در كارى كه براى آن ساخته شده و خلقت يافته توسل جست و بهره گرفت و از امكانات و نيروها، بىحساب و كتاب و با چشم بسته، برنداشت كه چه بسا توسّلها، اهانت باشد و هتك حرمت باشد و باعث دورى و محروميّت باشد.
انتظار و آمادهباش
آداب انتظار، توجه بود و پيمان و انس و ارتباط و توسّل و بهرهبردارى در جايگاههاى مناسب و اهداف هماهنگ. و مرور بر روايات و ادعيه در زمان غيبت، ما را به اين آداب راهنمايى مىنمايد و به حقيقت انتظار كه تهيُّأ و آمادهباش است مىرساند.
منتظر فرزند محبوب و دلدار عزيز، اقدام مىنمايد و در خود و در محيط اطراف، نشان و اثر مىگذارد. منتظر مهدى و قائم آل محمد كه براى تمامى آدمها و براى تمامى قدرتها طرح دارد و حرف دارد و برخورد دارد، چگونه مىتواند آماده نشود و زمينهسازى ننمايد ... كه در حديث آمده؛ يوطّئون للمهدى سلطانه . « حدیث در کتاب بحار الانوار ج 51 ص 87 » واين آمادهباش و زمينهسازى در فكر، در روحيه، در طرح و عمل اثر مىگذارد و در واقع تقدير جديد و برنامهريزى و تدبير جديد و مديريت و تربيت مهرههاى كارآمد و جاسازى اين مهرهها در جاى مناسب كه با كار كم، بهرهى زياد بياورند و با قطرههاى محدود حركت و شور ايجاد كنند. و از اينها گذشته، جايگزينى نيروها، كه اگر يارى افتاد ، يارى ديگر برخيزد و بار را به دوش بگيرد. اينها همه و همه از مظاهر انتظار و آمادهباش و زمينهسازى سلطان و تسلط مهدى است .
اثر انتظار
انتظار و آمادهباش، صبر در برابر مشكلات و برخوردها و ذكر در برابر فتنهها ى غفلتزا و بصيرت در برابر شبهات مهاجم را فراهم مىآورد.
صبر
كسى كه براى مشكل جايى را در نظر گرفته و آن را در طرح، محاسبه كرده، غافلگير نمىشود و صبرش را از دست نمىدهد. اين طبيعى است كه اهداف به نسبت عظمت و اهميتشان مقدمات بخواهند و مشكلات داشته باشند، ولى اين طبيعى نيست كه به خاطر اين مشكلات به جزع و فرياد و يا ذلّت و ضعف روى بياوريم، كه آدمى با ترسها به قدرت رسيده و با عشقها، كوهها را بر دوش كشيده است. آدمى آموخته است كه چگونه ترس و عشق را به قدرت و عمل تبديل نمايد و چگونه براى مشكلات راه حلهايى بيابد. و طبيعى است كه راهحلهاى دورهى انتظار از بحرانهاى هجوم مشكلات بكاهند و صبر را مغلوب حوادث نسازند.
ذكر
همانطور كه مشكلات و مصائب و حوادث در ميان هست، همينطور فتنهها و جلوهها و وسوسهها و زينتها در ميان هست و ناچار هر كدام از اين فتنهها و جلوهها و وسوسهها و زينتها، دل را مىلرزاند و غفلت را مىپروراند. در نتيجه مردانى كه از درياها گذشته بودند، در استكانى غرق مىشوند و با جرعهاى گلوگير از پاى مىافتند.
در كتاب اختصاص روايتى هست كه نشان مىدهد پس از رسول خدا «ص» و هجوم فتنه، آنهم فتنههايى به سياهى شبهاى تاريك، همه بازگشتند جز سلمان كه تا ساعتى در او چيزهايى آمد كه گرفتار رنجى در گردنش شد و جز ابوذر كه تا ظهر در او حالتى آمد كه گرفتار شتر برهنه و ريختن گوشت از پاها شد و جز مقداد كه حتى لحظهاى هم شك نكرد و حالت او دگرگون نشد. چشم در چشم على داشت و انتظار مىكشيد تا چه زمانى دستور دهد و او اجرا نمايد.
احمد بن محمد بن عيسى يرفعه عن ابى عبدالله عليه السلام قال: انّ سلمان كان منه الى ارتفاع النهار فعاقبه الله ان وجىء فى عنقه حتى صيّرت كهيئة السلعه حمراء و ابوذر كان منه الى وقت الظهر فعاقبه الله الى ان سلط عليه عثمان حتى حمله على قتب و اكل لحم إليتيه و طرده عن جوار رسول اللّه صلى الله عليه و آله فاما الذى لم يتغيّر منذ قبض رسول الله صلى الله عليه و آله حتى فارق الدنيا طرفة عين، فالمقداد بنالاسود لم يزل قائماً قابضاً على قائم السيف عيناه فى عينى اميرالمؤمنين عليه السلام ينتظر متى يأمره، فيمضى « حدیث در کتاب اختصاص شیخ مفید ص 9 »البته اين روايات خدشهاى در عظمت اين بزرگان نمىآورد، بلکه از سختى هجوم فتنهها مىگويد. وگرنه شك و حالت اينها، در خدا و قدرت و حكمت او نبود، كه؛ تعجب از تقدير است و عدم تحمل قدر، آنهم تا ساعتى و يا ساعاتى. و عذابى كه براى اين حالت آمده چه در گردن و چه در پا، نشان عظمت اينهايى است كه اينگونه جرمهاشان بزرگ مىشود و عذاب مىشوند. در حالى كه ما تمامى جرمها را داريم و عذابى هم نيست كه ما سالك نيستم و شتاب نداريم. براى آنها كه سرعت نور و يا بيشتر دارند، كمترين لرزه كيلومترها انحراف است. اما براى ما كه در جا ايستادهايم و فرمان را مىچرخانيم، اينهمه گردش و انحراف، جز چند متر و چند سانتى متر حاصلى نمىآورد. جرم ما توقف ماست و مجازات آنها به خاطر سرعت سير و مقدار سلوكشان.
راستى كه تحمل قدر سنگين است . تو مىبينى در يك شب سه شمشير بلند مىشود، يكى بر فرق على مىنشيند و او را به شهادت مىرساند و يكى كمر معاويه را مىدرّد و او را از نسل مىاندازد و يكى بر فرق نايب عمروعاص مىافتد و عمروعاص سالم مىماند. و تو مىگويى كاش على مىماند و آنها مىرفتند. آخر چرا؟ آخر!! كاش ...
اين همه نشان مىدهد كه تو خيال مىكنى تمامى عوالم در همين چند روز و چند سال دنيا خلاصه شده و خيال مىكنى كه هدف، پيروزى و قدرت و تسلط حق است. در حالى كه هدف، ايجاد زمينه براى انتخاب است تا « من شاء اتخذ الى ربه سبيلا » « سوره مزمل آیه 69 » هر كس كه خواست راه را بيابد وحركت كند. همين. هدف، امكان انتخاب است، نه تسلط و قدرت. و همين تفاوت در ديد، رضايت به قدر و اطمينان به قدر را فراهم مىسازد، كه در زيارت امين اللّه مىخوانى؛ اللهم فاجعل نفسى مطمئنة بقدرك راضية بقضائك آنچه باعث امن و رضايت مىشود و آنچه كه از غفلتها و چنبرهى فتنهها و جلوهها و زينتها و وسوسهها مىرهاند، همين ذكر است كه از هجوم وساوس و فتنهها پى به ارزشها ببرى و به جاى غفلت به بصيرت برسى، كه در سورهى اعراف آيهى 201 آمده است: « إنّ الذين اتقوا إذا مسّهم طائف من الشيطان تذكروا فإذا هم مبصرون » كسانى كه به مرحلهى تقوا رسيدهاند و در كلاس اطاعت نشستهاند آنجا كه گردبادى از شياطين بر آنها حلقه تنگ كند و شياطين آنها را محاصره نمايند، در اين هنگام متذكر مىشوند و از هجوم شياطين به خود مىآيند و به بصيرت مىرسند و راه را در ميان شبهات مىيابند.و راستى را كه خدا چگونه هدايت مىكند و از هجوم شياطين به جاى غفلت، ذكر و بصيرت را به اهل طاعت عنايت مىفرمايد و آنها را در ميان شبهات راهنمايى مىنمايد.و اين بهرهى كسانى است كه آمادهباشى داشتهاند و انتظار مىكشيدهاند.
بصيرت
فتنه ها همانطور كه در دل، غفلت و تعلّق مىآورند در ذهن هم شبهه سبز مىكنند و تو مىمانى كه با اين همه قدرت چگونه مىتوان برخورد كرد و با اين همه ضعف و تشتت چگونه مىتوان بر پاى ايستاد و نظم نوين جهانى را، به زير پا گرفت. ولى نكته همين است كه اگر منتظران اقدامى نكردند و تقدير و تدبير و تشكّل و تربيتى را نياوردند و بارى برنداشتند، آنوقت ظلم مملوّ، خود زمينهساز قسط كامل است، كه سياهى زمينهساز نور است و در دل تاريكى، چراغها بارور مىشوند. و از آن طرف، مهم امكانات و قدرتها نيست، كه مهم انگشتى است كه آنها را به چرخ مىاندازد و مهم اعصابى است كه انگشتها را مىگرداند و مهم، مغز و قلبى است كه بر اين همه فرمان مىراند. آنجا كه اين دو مركز بمباران شد و قذف رعب و القاء رعب شد، داستان همان مىشود كه آنها خود با دست خود، حصون و قلعههاشان را خراب كنند، كه خدا از آنجايى كه حسابش را نمىكردند به سراغ آنها آمد و دلهاشان را با ترس گرفت. « سوره حشر آیه 2 » مىگويى چگونه اين ترس شكل مىگيرد؟ در سورهى آل عمران هست؛ «سنلقى فى قلوبهم الرعب»؛ به زودى ترس را در دل آنها مىريزيم، « بما اشركوا بالله ما لم ينزل به سلطانا » « سوره آل عمران آیه 151 » و اين ترس، از شرك آنها و پراكنده شدن نيروهاى باطنى آنها و بتهاى بى شمار آنها مايه مىگيرد. و اين شرك و ترس و اضطراب و التهاب علامتهايى است كه از همين امروز، انسان مقتدر و نيرومند را محاصره كرده و او را در بند كشيده است.
| نظر ها |
|
