ای قامت بلند امامت
اى قامت بلند امامت

اى سايبان شوق !
ما رنجهايى در دل داريم و زخمهايى بر سينه و زنجيرهايى بر خويش . بگذار با تو بگوييم ، كه ما زنجيرى خويشتن هستيم، خود را با دست خويش بستهايم . ما هنوز هم رهسپار پس كوچههاى گنگ و بنبستهاى حكومتها هستيم ، حكومتهايى كه آغلها را برايمان آذين بستهاند و ما را كه اغنامشان هستيم از سرچشمهى انسان شدن تبعيد كردهاند .
آيا اميد تولدى هست، اى تولد بالغ تاريخ ...
توضيح
شيعه با اعتقاد به امامت گره خورده است، با اين طرح راه خويش را در تاريخ آغاز نموده و در اين راه رنجها برده است. اين تاريخ خونين تشيع و اين جوشان شيعه است، كه دستهاى حاكمهاى مسلط را خضاب كرده است و افق را رنگين .
امروز و در اين نسل، ما امامت را پذيرفتهايم، ولى شايد طرح امامت و در نتيجه، امام زمان براى خود ما كه شيعه هستيم، گنگ و مبهم باشد و به صورت ميراثى از آن پاسدارى شود، ميراثى كه هنوز عمق و ضرورتش را نچشيدهايم، عمقى كه گذشتگان با خون خود سرشارش مىكردند و ضرورتى كه با هر ذره ذره از وجود خود گواهش مىبودند، تا آنجا كه ديوار كاخها را بر روى نعشهاى خويش مىگرفتند .
شايد بعضى داستان امامت را، داستان خويشاوندى و فاميلى، داستانى غمانگيز، داستانى محدود، حساب كنند، كه شعاعش در محدودهى خويش روشنگر است و سپس بايد فراموشش كرد و حتى احتياجى به آن همه يادآورى و بازگو كردنش نيست . و شايد بعضى ديگر اين داستان را با داستان سلطنت و دنياطلبى و محروميت يك دستهى وابسته به رسول عوضى بگيرند . و شايد در دل خوشحال باشند كه؛ خوب شد براى يك بار هم كه شده نورچشمها در تاريخ داغ شدند و سوختند و كنار رفتند. ولى مسأله ، نه مسألهى دلسوزى و احساس است و نه داستان سلطنت و محروميت، كه درست يك بينش مترقى از مسألهى رهبرى است ؛ بينشى كه معتقد است بايد رهبر جلوتر از زمان و امام زمان و جلودار زمان باشد ، نه تنها آگاه از زمان و همراه آن . آن همه خون نه به خاطر خويشاوندى و دلسوزى ريخته شده و نه به خاطر محروميت يك دسته نورچشمى و مقرب درگاه. شايد اين گمانها از آنجا برخاسته كه ما امامت را مبهم مطرح كردهايم و آثارش و مرزهايش و اثراتش را نشان ندادهايم و اين طرح حكومتى را جدى نگرفتهايم و در نتيجه همين طرح مبهم ، باعث شده تا آنها كه با زمينههاى فرهنگى و ميراث خونين تشيع آشنايى ندارند ، مبهوت شوند كه؛ يك داستان و اين همه تكرار؟ و يا بى خيال بمانند و با لبخندى معنى دار ، ما را به اساطير ببندند و با افسانهها و خرافات همسفر كنند و اگر خيلى با ما راه آمدند و انصاف به خرج دادند ، ما را رؤيايى و ايدهآليست قلمداد كنند كه دور از واقعيتها ، با خيال خود عروسى راه انداختهايم و دختر حاكم را با چوب چوپانى خويش ادب كردهايم ، بىخبر از آن كه اين كوزهى روغن بوده و نقش بر خاك .
ولى واقعيت همين است كه شيعه با آن گره خورده و طرح حكومتىخود را به عنوان امامت معرفى كرده است. و اين طرحى است كه مىتوان توضيحش داد، ولى نمىتوان جز تماميش را پذيرفت. نمىتوان تجزيهاش كرد و قربانىاش كرد .
طرحهايى كه امامت را براى چند نسل بر اساس نص و سنت مىگيرند و سپس شورايى حسابش مىكنند .
و طرحهايى كه امامت را در حد رهبرى تفسير مىكنند و شرايطش را مىزنند، خواه از نسل عمر يا از على .
و طرحهايى كه كه امامت را موروثى و سلطنتى خيال مىكنند و نورِچشم بازى .
و طرحهايى كه امامت را غير قابل تحليل مىشناسند و بر اساس تعبد با تمام ابهامش باورش مىكنند .
تمام اين طرحها ، امامت را نفهميدهاند و جايگاه و بنيادهايش را نشناختهاند و در تاريكى تير انداختهاند ، تا چه رسد به طرحهايى كه آن همه خون و شور را رؤيا و احساس شرقى حساب كردهاند و داستان دلسوزى خانوادگى و پيوندهاى قومى را محور تحليلهاى خويش ساختهاند . شايد اين همه طرح و اين همه تفسير و تأويل از آنجا مايه مىگيرد، كه ما حكومتها را در همين مايههاى موجود دنبال مىكنيم و در ميان همين سيستمها نقد مىزنيم و مىبينيم كه هيچ كدام از اينها با امامت نمىخواند و اين است كه شيعىترينمان از سر مسأله ، با غمض عين مىگذرد و فرارمىكند . و يا مىماند و تخفيف مىدهد ، تا مورد قبول عقلاى قوم و روشنفكران خلق بشود .
ما اگر جايگاه امامت را بشناسيم و ضرورتش را لمس كنيم ، براساس همان ضرورت، وجود امام زمان را احساس مىكنيم و از زير بار اشكالهاى بنى اسرائيلى آزاد مىشويم و براساس همان ضرورت و احساس ، به عشقى از امام مىرسيم آن هم نه عشقى ساده و سطحى ، كه عشقى شكل گرفته و جهت يافته و تبديل شده به حركت و به سازندگى مهرههايى كه اين حكومت سنگين و بلند به آن احتياج دارد .
در اين نوشته توضيحى براى اين سه مسأله آمده :
جايگاه امامت .
ضرورت امام .
عشق شكل گرفته .
جايگاه امامت
هنگامى كه انسان ، در جامعه و در تاريخ و در رابطهاش با ابزار توليدش ، مطرح شود ، مسألهى حكومت و رهبرى هم در همين جايگاه مطرح خواهد شد و در اين ديد ضرورت حكومت ، وابسته به وجود طبقات است و سيستم حكومت ، وابسته به دورههاى تاريخى اين طبقات .
توضيح اين كه : پس از گذر از دورهى اشتراك اوليه و ظهور طبقات اجتماعى، ناچار بايد دولتها و حكومتها شكل بگيرند. و اين دولتها مادام كه اين طبقات وجود دارند ، تشكيل مىشوند و از همين طبقهى حاكم الهام مىگيرند ، تا آنجا كه دورهى اشتراك نهايى فرا مىرسد و جامعهى بى طبقه شكل مىگيرد . در اين جامعه و در اين دوره ، ديگر نيازى به حكومت و رهبرى نيست ، چون ديگر استثمارى نيست و در دورههاى تاريخى نوع حكومتها وابستگى به توليد و شكل توليد دارد .
در دورهى زميندارى حكومت استبدادى و در دورهى سرمايهدارى حكومت دموكراسى و در دورهى سوسياليسم حكومت استبدادى كارگر ، شكل مىگيرد و اين شكلهاى حكومت وابستگى كامل با جريان توليد دارد .
پس هنگامى كه انسان در جامعه مطرح شود ، به حاكمى نياز دارد و حكومتى هماهنگ با اين جريان اجتماعى و جريان توليدى ، به حكومتى نياز دارد براساس همان روابط توليدى و به حاكمى آگاه به اين روابط و قانونهاى حاكم بر آن . و اين چنين حاكمى را مىتوان شورايى انتخاب كرد و همين شورا مىتواند قانونهاى متناسب با شرايط اجتماعى را بشناسد و تصويب كند و براى اجراء آماده سازد . و اين چنين حاكمى كه با قانونهاى شناخته شده و منبعث از روابط اجتماعى و شرايط خاص هر ملّت است ، همراه است، مىتواند مدعى حكومت قانون و حكومت آزاد و دموكرات باشد و هيچ مارك استبدادى را به خود نگيرد .
اما اگر اين حاكم در اين شرايط خواست براساس قانونى ديگر ، چه آسمانى و چه زمينى برنامهاى بريزد ، ناچار ، اين حكومت استبدادى خواهد بود و اين قانون تحميلى ، چون در چنين چارچوبهاى كه انسان در جامعه مطرح شده نياز به هيچ يك از اين قانونهاى صادراتى نخواهد بود . انسان مىتواند ، متناسب با شرايط اجتماعيش به قانونى روى بياورد كه خودش آن را تجربه كرده و احساس نموده است .
خلاصه اينكه انسان در تنهاييش حكومتى نمىخواهد و در جامعهاش و در ارتباط اجتماعيش، حكومتى را مىخواهد، هماهنگ با شرايط اجتماعى و روابط توليدى همان جامعه . ولى اگر انسان در رابطهاى ديگر مطرح شود و در وسعتى ديگر بررسى شود ، ناچار موضوع مسأله و شكل مسأله ، به طور كلى دگرگون خواهد شد .
و داستان هم، چنين است ؛ كه انسان در هستى و كل نظام جهانى مطرح است ، مسأله اين است كه انسان هم استمرار دارد و هم در اين استمرار ، اتصال و پيوند دارد ؛ پيوندى با جامعه و پيوندى با كل نظام و با كل هستى .
اين تنگ چشمى است كه انسان در جامعه و در رابطه با ابزار توليد بررسى شود. همين طرح غلط و محدود است كه ديدگاه او را در مسألهى حكومت و رهبرى هم محدود و تاريك مىسازد . اگر اين ديد محدود و اين طرح غلط را كنار بگذاريم و انسان را در كل هستى مطرح كنيم ، ناچار اين انسان با اين پيوند و ارتباط ، به حكومتى نياز دارد هماهنگ با نظام هستى و به حاكمى نياز دارد ، آگاه به اين نظام و به قانونى نياز دارد ، منبعث از اين نظام و واقعيت . اين چنين حكومت و قانون و حاكمى، مردمى و انسانى و واقعى و حقيقى خواهد بود .
و در اين ديد ديگر روابط توليد و يا آراء مردم چه دخالتى مىتوانند داشته باشند . چه در اصل حكومت و چه در نوع قانون و چه در انتخاب حاكم ، كه از اين به بعد سر و كار ما با روابط اجتماعى و آراء انسانى نيست ، كه ما فقط با واقعيتها و روابط عليّتى و علمى سر و كار داريم ؛ واقعيتهايى كه پيش از ذهن و پيش از آراء و حتى پيش از علم واقعيت دارند و جلوتر از علم هستند و جلوتر از زمانى كه علم در آن شكل مىگيرد و پيش مىرود. اين واقعيتها جلوتر از زمان آگاهى انسان و امامِ جلودار زمان او هستند .
در اين ديدگاه و با اين بينش وسيع و مترقى است كه طرح امامت ، جان مىگيرد و مفهوم مىشود . در اين بينش ، حكومت، امامت است و حاكم امام و قانون ، قانونى هماهنگ با كل اين نظام . در اين ديد حاكم بايد به تمام روابط انسان با هستى آگاه باشد و از تمام نظام با خبر باشد و گذشته از اين آگاهى ، بايد از جذبهها و كششها آزاد باشد، كه خلق را به راهى ديگر نكشد و شتر حكومت را بر در خانهى خويش نخواباند .
جمع اين آگاهى و آزادى مىشود همان عصمت ، كه ملاك انتخاب حاكم است . و همين طرح مىشود ، طرح حكومتى تشيع و اين چنين طرحى ، با چنين بينشى وسيع و مترقى ، سزاوار اين همه خون در تاريخ و اين همه شور و حماسه و درگيرى در جامعهى انسانى است .
ما امامت شيعه و طرح حكومتى تشيع را فقط اينگونه مىتوانيم بفهميم و در اين جايگاه مىتوانيم لمس كنيم و در همين جاست كه بايد بر خويش ملامت كنيم كه چنين طرحى را ، چگونه با سريشم چسباندهايم و مونتاژ كردهايم و يا دم بريده و سر بريده و دست بريده ، همچون آن شير بى سر و دمِ آن خالكوب بىحوصله عرضهاش كردهايم ، تا مطلوب نظر و ذوق كسانى باشد كه مىخواهند انسان را در چارچوب روابط توليدى ، قاب بگيرند و قالب كنند .
آيا با اين ملاك انتخاب حاكم ، ديگر مىتوان گفت كه امامت براى چند نسل ، براساس نص و سنت است و سپس براساس شورا و انتخاب ؟
آخر اگر چند نسل رهبرى صحيح بتواند كار را به دست شورا بسپارد، چرا همين چند نسل رهبرى ، نتواند طرح جامعهى بدون حكومت و جامعهى بدون طبقه را بريزد؟
بگذر از اينكه داستان ، داستان فالگيرى و پيش بينى با چشم كور نيست . داستان دو دو تا چهارتاست، كه انسان را در كجا مطرح مىكنيم و در چه محدودهاى برايش طرح حكومت مىريزيم . طرح حكومت در رابطه با هستى و در رابطه با كل نظام، براى هميشه ، نه چند نسل ، احتياج به كسانى دارد كه به تمام هستى آگاه شده باشند و از تمام جلوهها و كششها آزاد گرديده باشند. عصمت ، اين ملاك انتخاب حاكم است و اين عصمت تركيبى از آگاهى بر تمام هستى و آزادى از تمام جلوههاست . اگر ما در اين مرحله سرى چرخانديم و گفتيم درست ، ولى اين كار عملى نمىشود و يا با شتاب پرسيديم پس براى امروز چه كنيم و سپس جواب داديم كه اين طرح عملى نيست ، مىگويم اگر اين طرح حكومتى را كنار گذاشتيم و انسان را در كل هستى مطرح نكرديم ، بايد با كمال معذرت عرض كنم ، كه انسان در سطح جامعه و در اين محدوده احتياج به حكومتى دارد مبعوث از آراء مردم و احتياج به قانونى دارد منبعث از متن روابط اجتماع، ديگر قانون قرآن و اسلام و سنّت بر اين جامعه تحميل است . چون اين قانون ، قانون وارداتى است و مربوط به حوزهاى ديگر .
اينجاست كه اگر بخواهى احكام اسلامى را مطرح كنى و حكومت اسلامى را مطرح كنى ، فقط و فقط مستبدى . آنچه كه امروز مقام رهبرى بر آن تكيه دارد كه حكومت اسلامى ، نه يك كلمه بيش و نه يك كلمه كم ، با همين ديد توضيح مىيابد كه حكومتهاى موجود و سيستمهاى شناخته شده در رابطهى انسان و جامعه طرح شدهاند ، نه در رابطهى انسان و هستى و انسان و نظام ، آن هم انسانى مستمر و نظام مداوم . و اين است كه نمىتوانند با اين طرح حكومتى تركيب شوند و مونتاژ شوند .
تو يا بايد انسان را در جامعه مطرح كنى، آن وقت به اسلام احتياج نيست تا چه رسد به تشيع و يا انسان را در هستى مطرح كنى، آن وقت جز تشيع ، اسلامى نيست و جز طرح حكومتى شيعى ، طرحى اسلامى وجود ندارد . آيا مىخواهى بدانى كه چرا مقدادها و سلمانها و ابوذرهاى تاريخ آنگونه سخت بر پا ايستادند و جز حكومت علوى را نخواستند؟
آيا مىخواهى بدانى كه چرا اين همه خون در راه اين طرح حكومتى ريخته شد و اين همه سر در اين راه رفت؟
آيا مىخواهى رمز آن همه حماسه و خون و اشك و شور و ياد و گفتوگو را بدانى؟
اين همه خون و درد و اشك ، به خاطر سلطنت يك دسته و محروميت يك دسته نيست ، حتى به خاطر عدالت و آزادى نيست. به خاطر همين نكته است : كه كنار گذاشتن عصمت و آگاهى و آزادى ، مساوى است با كنار گذاشتن انسان از هستى و از كل نظام و طرح آن در جامعه ، آن هم به گونهاى كه ديگر اسلام و قرآن ضرورتى ندارد .
يك دسته، اسلام را در فرد محبوس كردهاند . و يك دستهى ديگر، اسلام را در جامعه مطرح كردهاند . در حالى كه اسلام در هستى و در كل نظام و در اين رابطه معنا دارد و مفهوم مىشود .
در نوشتهاى ديگر كه دربارهى امامت به تفصيل صحبت شده ، آوردهام كه اگر قلّهها را پايين آورديم و به آرمانهاى پايينتر تن داديم، ديگر براى اين قلّهها ، به اين همه احكام و دستور كه چگونه بخواب و چگونه بخور و چگونه آميزش داشته باش و چگونه حتّى تخّلى كن ، كه رو به خورشيد و ماه و در زير درخت و آب و هزار دستور ديگر ، به اينها نيازى نيست.
براى اين قلّهها ديگر به تكبير و تهليل و اخلاص ، نياز نيست، كه تمامى اينها تحميل هستند و سنگين هستند و با دموكراسى نمىسازند . اينها قانونهاى منبعث از نياز اجتماعى و از شعور اجتماعى و از شوراى انسانى نيستند . بايد كنار گذاشته شوند و فقط به صورت يك سنت قومى و ملى مورد بررسى قرار بگيرند و در كل قانون جذب شوند و در نتيجه اسلام اهرمى است كه قدرت ملى دارد ، نه پايهاى كه بتوان بر آن حكومت را طرح ريخت.
آنچه تا به حال انحرافها را به وجود آورده همين نكته است كه تلقى ما از حكومت ، صحيح و مترقى نبوده . ما حكومت را براى امنيت و رفاه و يا پاسدارى و پرستارى مىخواهيم و اين است كه خيلىها ايدهآل هستند تا چه رسد به آنهايى كه در صدر اسلام بودند و فرزند خويش را با تازيانهى حدود ، به مرگ مىسپردند و هيچگونه رابطهاى را بر ضابطه مقدم نمىداشتند، كه آنها ديگر در صدر برنامه جاى خواهند گرفت.
و اين چنين مسألهاى ، به اسلام احتياج ندارد ، به تشيع نياز ندارد . و اگر قبول كردند فقط بازى است ، كه اينها اهرم هستند، نه پايه . هنگامى كه جايگاه حكومت را شناختيم و تلقى ما از حكومت عوض شد و حاكم را در رابطهى خود با هستى، دنبال كرديم ، ديگر جز آنها كه با وحى، به تمام هستى آگاه شدهاند ، حق رهبرى ندارند. همه بايد با هم زمينهى جنبش رهبرى و حكومتى را فراهم كنند.
و يك مسأله مهم همين است كه اين حاكم را تحميل نمىكنند . فقط در دسترس مىگذارند . اين تويى كه بايد آن را كشف كنى و بردارى . تويى كه براى استخراج نفت چراغت و سوخت كارخانهها و ماشينهايت اينقدر كوشايى و كشف مىكنى و بهره برمىدارى . تو بايد به خاطر نياز عظيمترى كه تو را در هستى تأمين مىكند و تو را از سطح گاو و جامعهات را از سطح دامپرورى ، بالا مىآورد ، بكوشى و براى اين كوشش مهرههايش را بسازى و افرادش را آماده كنى.
خدا ، براى انسانى كه در هستى طرح شده بود و با كل نظام رابطه داشت ، حاكمى انتخاب كرد و در دسترش گذاشت . و با ملاك عصمت - آگاهى و آزادى - همراه ساخت تا در هر دوره ، آنها كه مىخواهند ، بپاخيزند و مهرههايش را فراهم كنند. و اگر نخواستند با ضربهها و دردها و رنجها همراه شوند و در سطح گاو بمانند . و جامعهى خويش را تا حد دامپرورى مرفهى تنظيم كنند.
امامت طرح اينهايى است كه در اين زندان نماندهاند و انسان را در جايگاه خودش طرح كردهاند و امام ، جلودار كسانى است كه جلوتر از زمان را مىخواهند. چون امام براساس واقعيتهايى حكومت مىكند و رهبرى مىكند كه هنوز علوم انسانى آن را كشف نكردهاند و جلوتر از علم و جلوتر از زمان و آگاهى انسان هستند . چون چنين امامى ضرورت دارد ، پس وجود دارد . و چنين امامى را تو بايد كشف كنى و چنان امامتى را تو بايد زمينهساز باشى . هيچ نمىتوانى كه سر بچرخانى كه نمىشود . چون تو نشدنىها را هنگامى كه از راهش شروع نمودى ، سالهاست كه انجام شده كردهاى.
و هيچ نمىتوانى بگويى كه پس در طول قرنها چه شد؟ چون فقط كارى انجام مىشود كه تو خودت انجام بدهى . تو از انجام كارى سؤال مىكنى كه مسؤولش خودت هستى . چون اين مقصود نبوده كه تو را با زور بكشند و بغلطانند ، كه تو بايد با انتخاب خودت اين امام را بپذيرى و اين امامت را تحقق بدهى و گرنه ، اگر تو كارى نكردى ، اين ظلم مملو و اين ستم سرشار است كه زمينهساز قسط كامل خواهد بود . هنگامى كه انسان اين حكومتها را تجربه كرد و ستم آنها را احساس كرد، كه تا چه حد به او اهانت كردهاند ، آن وقت به آنجايى روى مىآورد كه بايد روى مىآورد و به انتظار كسى مىنشيند، كه قرنها منتظر او بوده است.
ضرورت امام
تولد چنين امامى ، يك ضرورت است ، حتى اگر تمامى تاريخ بر آن بشورند . و ضرورت است ، حتى اگر قدرتها و حكومتها نخواهند ؛ حكومتهايى كه در چارچوبهى منافع خويش يا در چارچوبهى روابط اجتماعى و توليدى جامعه، حكمران هستند و انسانها را به بيگارى كشيدهاند و او را تا حد پالايشگاهى از كثافت تنزل دادهاند و در مدارى بسته به چرخ انداختهاند.
اين امام ضرورت دارد ، پس وجود دارد . ضرورت دارد ، پس متولد مىشود . در حالى كه تمام قدرتها و چشمهاى خليفه عباسى، يعنى خلفاى اسلام ، براى نابود كردنش بيدار نشستهاند . كه موسى حتى در دامن فرعون پرورده مىشود. و بهتر بگويم فرعونهاى حاكم تاريخ ، خود زادگاه موساى تاريخ هستند ؛ موسايى كه حكومت محدود آنها را درهم مىشكند و انسان را در جايگاه خودش در هستى رهبرى مىكند ، تا انسان تمام رابطههايش حساب شده و هماهنگ باشد.
او متولد مىشود و رشد مىكند و در ميان تودهى مردم رفت و آمد مىكند ، به آنها مىگويد و از آنها مىشنود ، همانطور كه يوسف به برادرانش مىگفت و مىشنيد و حتى نيازهاشان را برمىآورد.
ما تولد چنين امامى و وجود او را پيش از آنكه از دهان تاريخ و با شهادت تاريخ بشنويم ، از شهادت همين ضرورت شنيدهايم و باور كردهايم ، كه انسان در اين هستى پيوند دارد و رابطه دارد و به اين رابطهها آگاهى ندارد ، پس رسالتى مىخواهد و امامتى ؛ رسالتى كه قانون اين رابطهها را بياورد و امامتى كه در هر نسل جلودار آنها و امام زمانشان باشد. و ما تولد چنين امامى را جشن مىگيريم ، به اميد آنكه خود در اين تولد ، به تولدى ديگر برسيم و از شكم عادتها و تقليدها و از شكم قالبها و محدودهها و روابط توليد و بازتابها و غريزهها، بيرون بياييم و با تدبر و تفكر و تعقل خويش ، به آزادى انسانى برسيم و در اين آزادى حاكمى را انتخاب كنيم كه نور راه ما و حجت راه رفتن ما و امين استعدادهاى ما و پناه و قلعهى ما، در اين دزد بازار بى در و پنجره باشد.
تولد چنين امامى اگر با جشنى همراه باشد ، بايد با جشن تولد دوبارهى ما باشد ، كه اين امامت را جز پس از اين تولد نمىتوانيم تحمل كنيم و اين امام را جز با اين ديد وسيع و مترقى نمىتوانيم ، شيعه باشيم و دنبال كنيم.
كه گفتهاند : انّ أمرنا صعب مستعصب ، لا يحتمله الا ملك مقرب او نبى مرسل او عبد مؤمن امتحن اللّه قلبه للايمان «کتاب بصائر الدرجات ص 26 » در اين تولد است كه عشق چنين امامى در تمام وجود تو مىنشيند و در خون تو ، در دل تو جارى مىگردد . نياز او همچون عطش، در هر سلول تو ، سوز مىگذارد و تمام وجودت را به التهاب مىكشد.
و اين عشق است كه بايد تبديل شود ، تا ميوهاى ديگر بياورد و اين احساس و اين نياز است كه بايد شكل بگيرد و به حركت و به عمل دست بدهد ؛ حركتى مستمر و عملى مداوم ، تا زمينهى انتخاب خلق فراهم شود و مهرهها ساخته شوند ، كه حكومت اسلامى ، در جامعهى اسلامى شكل مىگيرد و اين جامعه محتاج مهرههايى است كه با اسلام زندگى كردهاند و در برابر تمامى آن تسليم بودهاند و از قلههايش تخفيف ندادهاند و كلش را تجزيه نكردهاند و با ريش و سبيلهاى ديگر قيافهاش را مسخ ننمودهاند .
اين كار عشق است .
عشق آسان نمود اول، ولى ......
عشق شكل گرفته
عشق از نياز بر مىآيد. اما كدام نياز؟
راحتتر بگويم : عشق خود نياز است، اما نياز به تبديل شدن و به اينگونه از بنبست رهيدن ، از خود خلاص شدن و به معشوقى كه بالاترش يافتهاى پيوستن و با او ماندن . چون هنگامى كه بودن تو ، ماندن است و ماندن تو ، مرگ است و گند است، بايد اين بودن ، از بنبست ماندن نجات بگيرد . بايد در راهى بيفتد و جهتى بيابد. اين نياز، عشق است و عشق از اين نياز برخاسته .
و اين عاشق است كه به راحتى مىتواند خودش را بدهد ، كه خودِ برترى را به دست آورده است . مىتواند فناء شود كه وسعت بزرگترين را شناخته است ؛ وسعتى كه وجودش در آنجا حصار است و ديوار است و قلعه است و فرو ريختنش، بيشتر شدن است و بزرگتر شدن است و باقى ماندن است و از بنبست رهيدن و ادامه يافتن.
آنچه ما با نام عشق امام با آن مأنوس شدهايم و به آن دل بستهايم ، عشق نيست و اين نياز ادامه يافتن و حركت كردن نيست، كه نياز به سرگرم شدن و تنوع داشتن است.
آنچه ما در برابر امام داريم هنوز تا اين عشق فاصله دارد . ما از امام نه خودش و نه خودمان ، كه خانه و زندگى را مىخواهيم و از او به جاى مغازه و بيل و كلنگ استفاده مىكنيم . ما بيشترها را فداى كمترها كردهايم . و اين است كه عشق نيست بازى است . مثل بازى بچههايى است كه متكاها را زير پايشان مىگذارند ، تا به عروسكهايشان برسند و همين كه رسيدند، فرار مىكنند . سوداگرى است مثل سوداگرى آن رند كه مىگفت حيف است كه انسان از غير امام چيزى بخواهد. در حالى كه حيف است از امام، غير از امام ، چيزى بخواهيم . ما از امام ، امامت را مىخواهيم و اين عشق ماست و از او وسيلهى راه يافتن و جهت گرفتن مىسازيم و اين توسل ماست . جز اين عشق و توسل ، ظلم است ، جفاست.
امام وسيله است ، براى چه ؟ براى نان و آب و زن و فرزند ؟ اينها كه وسيلههايى ديگر دارند . او وسيلهى رسيدن است، جهت يافتن است ، حركت كردن است . پس توسل به او ، به كار گرفتن او در جايى است كه جايگاه اوست و در خور اوست. از او بايد حركت ، جهت و هدايت گرفت . او را براى اين كارها گذاشتهاند.
توسل به امام اين نيست كه از او به جاى دست و پا و بيل و كلنگ كار بكشيم و او را وسيلهى هوسها و پل توقعها بسازيم
آيا اين است توسل؟
و اما عشق ما بازى است ، سوداگرى است ، نيازهاى پايين و محدود است، ماندن است نه جهت يافتن و رفتن . ما مىخواهيم از معصوم به سمت خود بكشيم ، در حالى كه آنچه با ما باشد و با ما بماند فناء است، گند است؛ ما عندكم ينفد « سوره نحل آیه 96 » آنچه پيش شماست تمام مىشود . آنچه با آنهاست باقى است ؛ و ما عنداللّه باق « سوره نحل آیه 96 »آنچه با خداست باقى است ، پس ما بايد خود را به آن طرف بكشيم.
تجارت اين است كه از دست رفتهها را به دست بياوريم و فانىها را به بقاء بسپاريم . و اين است كه عشق ما بازى است. مىگوييم اگر ندهيد قهر مىكنيم مىرويم ، پس آنچه ندادهاند براى ما مهمتر از خود آنهاست كه به خاطر آن ، با خودشان قهر كردهايم و از آنها دست شستهايم .
عشقهاى ما ، يا بازى است و يا عشق خام است ، عشق پوچ است ، عشقى است كه هنوز با حادثهها شكل نگرفته و در كورهها رنگ نباخته و پر و سرشار نگشته و تبديل نشده و ميوه نداده است . مىگوييم مىخواهيم امام را ببينيم و اين يك عشق است ، ولى باز نشده و شكل نگرفته .
عاشق مىخواهد راحت معشوق را فراهم كند ، نه راحت خودش را ، چون راحت خودش ، همان راحت محدود و مانده و فانى است .
پس بايد تو كارهايى كه به عهدهى امام است ، عهدهدار باشى . مالك ، على را نمىگرفت كه بايست تا اندامت را ببينيم ، كه مىرفت تا رنج على را كم كند و سنگينى على را بردارد ، حتى اگر فرسنگها از او دور شود و سالها او را نبيند ، كه آنها در جدائيشان باهمند و جمعند ، ولى ديگران درجمعشان هم از على جدايند .
عشقى كه شكل بگيرد ، حركت مىشود ، شورِ ديدنى كه شكل بگيرد ، كوشيدن مىشود . شايد امروز اگر بشنوى كه امام در صد كيلومترى است آرام نگيرى و بدوى ، ولى هنگامى كه پخته شدى اگر هم بدانى امام در بيست مترى تو است جرأت رفتن ندارى، كه مبادا وجود تو ، حضور تو ، نگاه تو ، حركت دست و پاى تو ، بى حساب باشد و رنج امام .
اينجاست كه عشقت چندين برابر شده ، ولى راه افتاده و شكل گرفته و مصرف شده و دست و پا و فكر و خيال و زبان و كلام تو را كنترل كرده است و به تو ظرفيت داده ، كه بار بكشى ، نه اينكه خودت بار باشى . تو براى آنهايى ، نه بر آنها. كه، گفتهاند : كونوا لنا زينا و لا تكونوا علينا شينا « کتاب امالی شیخ صدوق ص 400 » زينتى براى ما باشيد ، نه ننگى بر ما . راستى چقدر فاصله است ميان عشقها و ميان نيازها . و چقدر زيباست، چقدر عظيم است، عشقى كه شكل گرفته و پيچيده شده و گره خورده؛ «كزرع اخرج شطأه فاستغلظ فاستوى على سوقه». اين چنين زرعى و رويشى است كه كشاورز را دلشاد مىكند، «يعجب الزراع». و اين چنين عشق شكل گرفتهاى است كه دشمن را مىشكند و غيظ در گلو مىآورد . ليغيظ بهم الكفار « سوره فتح آیه 29» و گر نه ما همگى خود براى شكستن امام ، وسيله هستيم . ما خار چشم و استخوان گلوى او هستيم ، اما مالكها هستند كه عشقشان شكل گرفته و حركت شده و معلىها هستند كه عشقشان تبديل شده و به تسليم رسيده . و آن درختان تنومند تشيع هستند كه آن باغبانها را دلشاد مىكردند و به اعجاب وا مىداشتند ، كه از نسيم سبكتر و رامتر بودند . در حالى كه طوفانها را هم به بازى مىگرفتند و كوهها را هم بيستون مىساختند. اين درخت عشق است كه ميوه مىآورد و مهره مىسازد و ياور تهيه مىكند .
آن ضرورتى كه از طرح انسان در هستى بر مىخاست ، امامت را مطرح مىكند . و همين ضرورت ، عطش و نياز به امام را در تو شكل مىدهد . و اين عطش شكل گرفته و اين عشق مبدل ، تو را به تهيهى زمينههاى آن حكومت ، در آن وسعت و با هدف بزرگ بالاتر از آزادى و عدالت و رفاه و تكامل، وا مىدارد .
اينجاست كه قلب مالك كه از عشق على سرشار شده ، او را به جدايى از على ، كه از جانش بيشتر احساسش مىكند، دستور مىدهد . مالك مىرود ، ولى در اين جدايى با على جمع است و هماهنگ است .
خنك آنها كه در جدائيشان با هم بودند ...
بيچاره ما كه در جمعمان ناهماهنگيم ....
در پایان همیشه از خداوند میخواهم بافهم ودریات ، بینش مارا به امام زمانمان بیافزاید تا لذت انتظار را ببریم .
| نظر ها |
|
