گام ششم : جهاد و مبارزه
| قرآن و معارف |

گام ششم : جهاد و مبارزه
هنگامى كه تو از خودت متولد شدى، هنگامى كه به تولدى ديگر رسيدى، با اين تولد تازه و با اين ولايت ميمون، تو دو تا مىشوى. تو صاحب « دو ، مُّنِ » مىشوى. منى كه بود ، منِ مادر. و منى كه شد ، من فرزند.
البته منِ مادر، خودش مجموعهاى از منهاست. مجموعهاى از احساسها و عاطفهها و نيروهاست. دنياى بزرگى است. بزرگتر از آنچه كه در روانشناسى آمده و در داستانها نقش بسته . اين من بزرگ ، اين من مادر، با اين فرزند ، ناچار درگير است و از اين لحظه به بعد، لحظهى جهاد است.جهاد با نفس، مبارزه بانفس، يعنى همين دو تا شدن انسان و تولد دوبارهى او.مبارزه دو طرف مىخواهد. جهاد دو طرف مىخواهد. تو كه هنوزتولدى نيافتهاى، بيش از يكى نيستى و اين است كه مبارزهاى ندارى.مبارزه معنا ندارد. مبارزه زمينه ندارد.
با شروع مقايسهها، همراه تكبيرها و در كنار شهادتهاست كه عشق جهت مىگيرد و ايمان سر مىگيرد و جهاد شروع مىشود. اين جهاد ميان تويى است كه متولد شده و ميان تويى كه توليد كرده و اين هر دو طرف همراه نيروها و آموزشهايى هستند. نيروى من مادر، همان غريزهها و همان وابستگىها، همان طبيعتها وعادتهاست و نيروى من دوم، همان عشقى است كه از غريزهها بوجود آمده. همان زمينههايى است كه اكنون تبديل شده.
اين هر « دو، من » آموزشهايى دارند. از يك طرف شيطان است، خناس است كه وسوسه مىكند، كه دنيا را جلوه مىدهد، كه غريزهها را تحريك مىكند. «سوره حجر آیه 39» و از اين طرف رسول است كه عشق بزرگتر را نشان مىدهد. مقايسهها را يادآورى مىكند و عظمتها رادر دلت مىنشاند، تا ديگر دنيا در چشمت كوچك شود. « عظم الخالق فی انفسهم فصغر ما دونه فی اعینهم » « نهج البلاغه خطبه همام » تا همان غريزهها، همان حبّالخير در تو شكل جديد بگيرد و از همان بدىها، تو خوبىها را بدست بياورى، كه با تركيب مىتوان به تبديل رسيد. يُبَدِّلُ اللَّهُ سَيِّئاتِهِمْ حَسَنات « سوره فرقان آیه 69 » خدا اينگونه بدىها را به خوبىها باز مىگرداند و اينگونه از همانها كه تو بدى مىنامى، خوبى را بيرون مىآورد.هر چه جلوتر بروى اين مبارزه و اين جهاد دقيقتر و پيچيدهتر مىشود. هر چه بالاتر مىروى بايد بيشتر سبك بشوى و زيادتر پوست بگذارى. داستان تو، داستان كوهنوردى است كه هر چه جلوتر مىرود، راهش باريكتر و درههايش عميقتر مىشود و ناچار بايد بارش سبكتر بشود و حتى كفشهايش را بگذارد.
آن شاعر عرب مىگويد: در كشتى نشسته بودند و موجها بالا رفتند و بر سر كشتى شكستند و كشتى به سوى غرق مىرفت، اينجا بود كه همه دست به كار شدند و آن سرنشين تمامى كتابها را انداخت تا بارش سبكتر شود. توشهاش را هم، حتى كفشهايش را هم از پاى افكند.
أَلْقَى الصَحيفَةَ كَىْ يُخَفَّفَ رَحْلَهُ وَ الزادَ، حَتّى نَعْلَهُ أَلقيها. آنجا كه احساس مىكنى بار سنگين شده، تمامى توشهات را مىگذارى، از سنگينى بدنت هم كم مىكنى. از سر و پا و شكم مىزنى كه راه بيفتى و برسى.
آنجا كه تو ضرورت رفتن را احساس كردهاى و در اين رفتن گردنهها را بر سر راه ديدهاى و دراين گردنهها، سنگينى بارها را چشيدهاى، طبيعى است كه بندهاى گردن را باز كنى تا راحت بروى و بارها را بگذارى تا برسى.
على علیه السلام در نهج البلاغه مىگويد: پسرم! بدان فرا روى تو راهى است طولانى، پر رنج. تو در اين راه نمىتوانى بدون آمادگى حركت كنى.ناچارى به اندازه توشه بردارى، ولى بايد در اين راه سبكبار هم باشى.اين يك تضاد است. بدون توشه در راه مىمانى، با توشهى زياد هم زير بار مىمانى، پس چه مىكنى؟ تو بيش از توانايى خودت بر خودت بار نكن كه اين سنگينى بار، هلاك تو را بدنبال مىآورد. اين بار را بر دوش بينوايانى بگذار كه تا روز قيامت اين بار را براى تو مىآورند و در آن روز به تو مىسپارند.
تو اين بينوايان را غنيمت بشمار و بارت را بر آنها بگذار و زياد بر آنها توشه بريز، چه بسا بعدها تو به دنبالشان بگردى و پيدايشان نكنى. وَ اغْتَنِمْ مَنْ اسْتَقْرَضَكَ فى حالِ غِناك، لِيَجْعَلَ قَضائَهُ لَكَ فى يَومِ عُسْرَتِك « خطبه ای از نهج البلاغه » در پيش روى تو گردنههاى سختى است كه سبك بار، خوشحالتر است و تندرو، راحتتر. تو هر چه جلوتر مىروى، بايد سبكتر بشوى تا آنجا كه خواب و خوراك و حتى خون رگهايت را بايد بريزى، كه در اين راه اينگونه راحتتر مىروند. و اينجاست كه براى تو بينوايان غنيمت هستند و شهادت، فوز، و مرگ، تولدى ديگر و حياتى بزرگتر. « خلق الموت و الحیات ؛ مرگ مخلوق است و جلوتر از زندگی و بزرگتر از حیات » مىبينى هر چه جلوتر مىروى، مبارزه شكل عوض مىكند. آنچه تا ديروز تو را مىرساند و توشهى راهت بود، امروز سنگ راه و مانع حركت توست. آن مركبى كه تا به حال تو را مىبرد، حالا خودش بار سنگين بر شانهى توست. تا به حال با فكر و عقل و عشق راه افتاده بودى و با اينعشق براى مبارزه آماده شده بودى، ولى آنجا كه مبارزه پيچيده مىشود، ديگر عشق هم كارى نمىكند.
كه عشق آسان نمود اول ولى افتاد مشكلها.در راه طلب، پاى فلك آبله دارد.تو مجبورى پيش بروى و اين پيشرفت با عشق امكان دارد. اين مركب مىرساند، ولى اكنون خود عشق شده بت تو، شده مانع تو، شده عامل ماندگارى تو. تو اسير علم و عقل و عشق شدهاى. تو اسير سوز و شور و حال شدهاى. تو با همين مركبها كه تا به حال حركت مىكردى، اكنون از حركت ماندهاى.
تو اكنون باخودت همراه هستى. بر خودت نظارت دارى. محركهايت را كنترل مىكنى. حركتها را محاسبه مىكنى. به علاقهها كارى ندارى.برايت مهم نيست كه به كارت علاقه داشته باشى. تو مهمترين كار را انتخاب مىكنى. مهم نيست كه مورد علاقهى تو باشد يا نباشد. تو به اين همه رسيدهاى، كه ذنوب خودت را مىشناسى و در هر لحظه استغفارها كنى، ولى مسأله اين است كه همين نظارت، همين محاسبهها، شدهاند بار سنگين تو و ذنوب آن قدر دقيق شدهاند كه با اين چشمها ديده نمىشوند.
و سرعتها آن قدر زياد شده است كه با اين نظارتها كنترل نمىشوند. و نفس و شيطان هم آنقدر بازيگر شدهاند كه مشتشان به زودى باز نمىشود.از آن طرف تو شور رفتن دارى و حرص رسيدن، آن هم با مركبى كههزار معطلى دارد و هزار گونه خورده كارى. اين جاست كه طاقت طاق مىشود و فرياد بر مىدارى كه چه كنم؟
يادم نمىرود، با اينكه سالهاست گذشته، ولى گرد سالها هنوز رنگ حادثه را نخورده است و نقش آن را از سرم پاك نكرده. تابستانها كه مىآمد من با دو نفر از دوستانم به روستايى در اطراف قم مىرفتيم. اين روستا آن روزها براى ما خيلى جالب بود و خيلى خاطره داشت.
ما تازه به بلوغ رسيده بوديم، ولى هنوز از كودكىمان وداع نكرده بوديم. يكى از اين دوستان پسركى بود، لَهَر، با بدنى نرم و بىتحرك، درست مثل گونى آرد بود يا مثل كيسهاى كه از گوشت پر شده باشد و هيچ استخوانى نداشته باشد. او پولهايش را جمع مىكرد. هيچ چيز نمىخريد.
روزها به باغها مىرفت و با ميوهها كه تعارف مىكردند خودش را سير مىكرد تا با پول سفرش الاغ كرايه كند تا سوار بشود. او الاغ را مىگرفت، ولى از الاغ مىترسيد كه سوار بشود. همين طور افسارش را بدست مىگرفت و راه مىرفت و گاهى از ما مىخواست كه سوارش بكنيم و مواظبش باشيم. او خودش محروم بود و به ما التماس مىكرد تا با هم بيرون برويم.
يك روز الاغ درشتى را كرايه كرده بود. الاغى بود سركش و نيرومند. من و او با يك مقدار وسائل و سماور و قورى راه افتاديم و از كوچه باغها به بيرون ده رسيديم و از پايين امامزاده رو به يك مزرعه گذاشتيم.امامزاده بالاى يك تپهى بزرگ بود كه دامنهاش را باغها و رودخانهها پر كرده بودند و آن طرف دره هم يك مزرعه بود. ما تا اينجا راحت آمده بوديم. راكب و مركب همدل بوديم. تخمه مىشكستيم و مىرفتيم. از امامزاده به آن طرف، راهها جدا مىشد. الاغ ، مزرعهى را مىشناخت و ما مىخواستيم از پايين امامزاده راه را ادامه بدهيم. ما مزرعهى ديگرى را مىخواستيم. الاغ مىايستاد، قدم بر نمىداشت. من مجبور بودم پايين بيايم و الاغ را به سوى مقصد بكشم.
رفيقم مىترسيد و گريه مىكرد! مىخواست پايين بيايد. اين كيسهى گوشت را كمك مىكردم كه پا بر زمين بگذارد. الاغ خيز مىگرفت كه به سوى ته دره و به سمت مزرعه ای که می شناخت برود. مىآمدم الاغ را برگردانم، اين بيچاره داد مىزد. در اين ميان اثاث سفر هم از الاغ جدا شد و هر كدامش به يك طرف افتاد. الاغ خيزى برداشت و رفيقم را پرتاب كرد. من تا رفيقم را جمع و جور كردم، الاغ كلى راه رفته بود. تا به سمت الاغ رفتم اثاثيهى كنار دره به رقص نشسته بود. الاغ رابه رفيقم دادم كه دنبال اثاث بروم، ولى او مىترسيد و گريه مىكرد.
راستى وضع عجيبى داشتم. من عجز و اضطرار را آن روز خوب تجربه كردم. راستى كه آن را جرعه جرعه چشيدم، مضمضه كردم. تمام وجود من منتظر كسى بود، كه با چند تا بيل بر سر و روى الاغ بكوبد و او را آرام كند و بار و اثاث پراكندهى ما را جمع كند و به دست ما بدهد.
از لحظهاى كه راكب و مركوب دو تا شديم، از لحظهاى كه هر كدام مقصدى براى خود گرفتيم، درگيرىها شروع شد. همان كه تا به حال وسيله بود، خودش باعث عزا شد. من امروز خوب احساس مىكنم كه با تولد انسان و با ولادت جديد او چگونه راكب و مركوب، دو تا مقصد پيدا مىكنند. و چگونه اين دوگانگى درگيرى مىسازد. تو شتاب دارى و او مىخواهد بچرد، تو بار دارى و او مىخواهد به مرتعش سر بزند و به آنچه كه مأنوس شده روى بياورد. تو با بار سنگين در كنار درهاى هستى كه فرو افتادنت آسان است و برخاستنت نامعلوم و تازه شيطان هم دارى كه الاغت را تحريك مىكند و آب و آش را به يادش مىآورد. دنيا را زينت مىدهد و مركوب را تحريك مىكند.
اينجاست كه تو منتظر بلايى هستى كه سر برسد و تازيانهاى كه اين الاغ سركش و اين مركب خود خواه را رام بكند. تا آنجا كه تو و مركب يك هدف داشتى، نمىتوانستى رنج مركب را تحمل بكنى، نمىتوانستى صدمهاش را ببينى، ولى با شروع تولد و با دو تا شدن مقصدها، بلاء و ضربه براى تو موهبتى است كه مركب را رام مىكند و تو را كمك مىدهد.
شوخى نيست، طبيعت تو، غريزهى تو هميشه وابسته است عكسالعمل نشان مىدهد. و تو مىخواهى، اين بازتابها و عكسالعملها را كنترل كنى. تو مىخواهى اين طبيعت را تربيت كنى، مىخواهى به آن شكل تازه و جهت ديگرى بدهى، مىخواهى او را به مزرعهى ديگرى برسانى و اين است كه درگيرى شروع مىشود و جهاد با نفس سر مىگيرد. و تو در اين جهاد هم بايد براى مبارزه نيرو تهيه كنى و لشگر فراهم نمايى و سپاه بسازى « حدیث از کتاب کافی باب عقل و جهاد » و در قلعه و حصنى جاى بگيرى «کلمه لا الله الا الله حصنی » تو بايد با تركيبى كه در خودت ايجاد مىكنى، همان نيروهاى نفس را، تبديل كنى و از همان مانعها، وسيله بسازى. همان ترسها و بخلها و كينهها و هوسها را، همان عقدههاى متراكم را، با تركيب شناختهاى تازهاى كه از خودت و از دنيا بدست آوردهاى و با تركيب مقايسههايى كه مدام همراه دارى و با تركيب عشق بزرگترى كه در اين مقايسهها در خودت كاشتهاى، تبديل كنى و از اين نيرويى كه اسير خاك مىشود و از اين وجودى كه فرزند خاك است، پدر خاك بسازى و ابو تراب، بيرون بياورى . ما امروز ابن الدنيا هستيم، ولى مىتوانيم ابو تراب شويم. آنچه داريم اگر به كار نگيريم و از آن كام نستانيم، از دست مىرود و حسرتش بر دل مىماند. اين است كه به سادگى مىتوانى همينها را بدهى و كام بگيرى. وقتى غذاى زياد دارى و نمىتوانى نگاه بدارى، سخاوت پيدا مىكنى و حاتم مىشوى.برادرم انگشترى داشت، برادرى از او طلب كرد و نداد كه خودم چوب نيستم. براى دستشويى بيرون رفت، وقتى كه آمد مىخنديد كه بهدستشويى دادم. و مىخنديد كه اگر ندهى براى هميشه نخواهى داشت.پس خودت بده كه با اين دان چيزى بدست آورده باشى.يكى از تجار، زمينهاى زيادى داشت، بىحساب. و مترش شده بود تا هزاران تومان. با او صحبتها شد كه بيا و همهاش را بده و براى اين ...كارها بگذار. تاجر مىشنيد و نرم مىشد. بعد فكر مىكرد و مىجوشيد كه نمىتوانم. مىگفت: مىگوييد كه ناخن را از گوشتم بكنم! جوابش دادند كه اگر ناخن انگشت تو عفونت كرد و يا كزاز گرفت، آيا حاضر نيستى كه از انگشت خودت بگذرى؟ اين ثروتها را اگر به كار نگيرى مىگندد. اين ثروت و اين قدرت و اين نيروها و اندامها را پيش از آنكه به خاك بدهى، به خدا بده و در اين راه بگذار. اين سيبهاى گنديده در كنار نهرها و فاضلابها دارند با تمامى دهن گنديدهشان فرياد مىكنند كه اگر ما را به مصرف نرسانيد، مىگنديم، آيا اين فرياد را نمىشنوى. راستى كسانى كه شوق شهادت داشتند و عشق به مرگ، همينها بودند كه فريادها را شنيده بودند و مىديدند كه اگر خود را بدست نياورند، به زير آوار مىروند و يا روى آب مىمانند.
هنگامى كه اين ديد با همان حب به نفس و ترس از مرگ همراه مىشود، عشق به نفس اثر عوض مىكند. تو خودت را بدست مىآورى و از دنيا كام مىگيرى. اين تركيب جديد است كه همان بدىها را تبديلمىكند و سربازهاى نفس را به اطاعت تو وامىدارد و اين قلعه را از درون فتح مىكند.
تو در اين مبارزه نه با تلقين و تحميل، كه با فكر و ذكر با اين شناختها و يادآورىها و با مقايسهها به تكبير و توحيد مىرسى و آنگاه كه درگيرى پيچيدهتر شد، نوبت بلاء و ضربه مىرسد.و اين ضربهها، براى تويى كه تولد يافتهاى و تويى كه از مركبت جدا شدهاى، بزرگترين نعمت و بزرگترين هديه است.و اين بلاء را از بالا مىفرستند. آنچه تو با خودت انجام مىدهى، خودش هوس ديگرى است كه نقطهى ضعف جديد تو مىشود.
تو نمىتوانى خودت را خوب جراحى كنى، از بالا، دست روى نقطهى درد مىگذارند و چنان فشار مىدهند كه در چرکی در زخم نماند.اين بازىها كه ما خودمان درمىآوريم، در واقع نمايشى است كه مىخواهيم خلقى بودنمان را توى چشمها بريزيم. آن بلايى كه از بالا مىفرستند و آن لقمهاى را كه از آنجا برايت مىگيرند، درست به اندازهى گلويت است و درست مطابق هيكل مبارك.راستى كه راهى طولانى است و مبارزه پيچيده و شيطان آموزگار. در روايت است كه با مرگ مؤمن به اندازهى قبيلهى ربيعه و مضر- چند مليون- شيطان آزاد مىشود و در روايت است كه شيطان مثل زنبورهايى كه از گوشتها مىكنند، همان قدر، ذره ذره، از ايمان تو كم مىكنند.اين شيطانها هستند كه براى مبارزه آماده شدهاند و سوارهها و پيادهها « سوره اسراء آیه 64» را تهيه كردهاند و دسته به راه انداخته و لشكرهايى شكل دادهند.
و اين شيطانها هستند كه از راههاى گوناگون شروع مىكنند، حتى از راه عبادت، تو را بىكار مىكنند. مىگويند نماز نخوان، مردم خيال مىكنند كه تو ريا كردهاى. و تو بىخيال براى اينكه ريا نكنى، نمازت را نمىخوانى و يا نماز شب را كنار مىگذارى. غافل از آنكه تو به خاطر مردم نماز نخواندهاى و گرفتار اين رياى منحوستر شدهاى.
آخر با گفتن مردم و خيال آنها، تو ريا كار نمىشوى. ريا هنگامى است كه آنها محرك تو باشند و در تو اثر بگذارند.استادى مىگفت شيطان دشمن است و براى دشمنى و مبارزه مىكوشد تا ريشهها را بخشكاند و اگر نتوانست از ساقه مىبرّد و اگر نتوانست شاخهها را مىشكند و اگر نتوانست آفتها را به درخت مىبندد و اگر نتوانست ميوههايش را مىگنداند و حتى پس از جمعآورى، محصول آن را مىسوزاند و با غرور عجب آن را باطل مىكند. اين شيطان است كه شك و وسوسه راه مىاندازد و اگر نتوانست در اعمال دخالت مىكند و اگر نتواست مىكوشد تا حضور قلب را بگيرد.مىكوشد تا نماز را به آخر وقت بيندازد. مىكوشد تا هزار درگيرى و غفلت پيش بياورد.تو دراين مبارزهى مستمر هستى، آنهم با اين همه دشمن، پس چارهاى ندارى جز آن كه خودت را بيمه كنى. و آنها كسى را بيمه مىكنند كه در نزد او متاعى داشته باشند. يوسف مىگويد: مَعاذَ اللَّه أَنْ نَأْخُذَ إِلَّا مَنْ وَجَدْنا مَتاعَنا عِنْدَه « سوره یوسف آیه 79 » ما كسى را مىگيريم و نگه مىداريم كه در نزد او متاعى داشته باشيم. يوسف برادرى را نگه مىدارد كه در نزد او و در دل او متاعى دارد و عشق يوسف در او ريشه دوانده است.
عشق و ايمان، « در دعای ابو حمزه در کتاب مفاتیح الجنان چنین آمده : اسئلک ایمانا تباشربه قلبی » خوف و ترس« من خاف الله اخاف الله منه کل شیء : اصول کافی جلد 2 » صلاح « هو یتولی الصالحین : سوره اعراف آیه 196 » و اطاعت و احسان« إن الله مع الذین اتقوا و الذین هم محسنون : سوره نحل » اينها متاعهايى هستند كه خداوند پاسدارشان است و به اين خاطر از اين دلها پاسدارى مىكند.
و اين پاسدارى و حفاظت، گاهى با يادآورى است و گاهى با ولايت و عهدهدارى.و در كنار اين ولايت است كه ضربهها شروع مىشود و بلاء و رياضت را با ترس و اميد، برايت شروع مىكند و همچنان باغبانى كه زمين را شخم مىزند و زير و رو مىكند و آن را آماده مىكند و بذر مىريزد و حفاظت مىكند و آن را مىپرورد تا به بار بنشيند و آنگاه آن را جمع مىكند و نگهدارى مىنمايد، او اين چنين تو را مىپرورد.
امكان ندارد او كه ما را از خاك بيرون آورده و پروريده رها كند و در دست دشمن تنها بگذارد. باغبان گياهش را رها نمىكند. او كه ما را از آب و خاك در آورده چگونه رها مىكند و بىپناه مىگذارد.
اين اوست كه قلعهى توحيد و ولايت را برپا كرده و رسولان را به دعوت وا داشته و خودش، با درد و رنج و گرفتارىهاى دنيا ما را آواز داده كه رو به او بياوريم و با او باشيم.اين اوست كه صدا زده و در انتظار لبيك ماست . « اذن فی الناس للحج : سوره حج آیه 27 » در روايت است كه: لَو عَلمَ الْمُدْبِرُونَ عَنّى كَيْفَ انْتظارى لَهُم وَ اشتياقى الى تْركِ مَعاصيهِم لَماتُوا شَوقاً بى و تَقَطَّعَت اوْصالَهُم عَنْ مَودَّتى « حدیثی از کتاب جامع السعادت » اگر اينها كه به من پشت كردهاند و رفتهاند مىدانستند كه چگونه در انتظارشان هستم و چگونه مشتاق بازگشتشان هستم، از شوق مىمردند و رگهایشان از فشار عشق من پاره مىشد.اين صداى اوست. و اين ماييم كه بايد در حَجَّةُ الْاسلام، لبيك بگوييم.لَبَّيك. اللَّهُمَ لَبَّيك ... انَّ الْحَمْدَ وَ النِّعْمَةَ وَ الْمُلْكَ لَك لا شَريكَ لَكَ لَبَّيْك.
امید است آنچه که گفته شد در گام ششم ، سر لوحه عقل و عمل خود قرار دهیم . شاید بتوانیم قدمی به جلو برداریم . إن شاءالله که چنین خواهد شد . در گام هفتم به بحث « بلاء و ضررها » خواهیم پرداخت تا مکمل دیگر بحثها باشد .
| نظر ها |
|
