گام هفتم : بلاء و ضربهها

گام هفتم : بلاء و ضربهها
هنگامى كه مىخواهى، نقطههاى ضعف خودت را بشناسى و بر روى آن كار كنى،هنگامى كه مىخواهى در كشاكش مبارزه و جهاد، از وابستگىها و علاقهها، آزاد شوى، در اين دو مرحله تو قدر بلاء را مىشناسى.
بلاء، فتنه و امتحان، اين دو خاصيت را دارد: هم نقطههاى ضعف تو را نشان مىدهد و هم از وابستگىها و دلبستگىها آزادت مىكند. تويى كه فهميدهاى از تمامى هستى بزرگترى، مادامى كه از دوست، از خويشان، از خودت و از ثروت و رياست و از دنيا ضربه نبينى، اين فهم در دلت گل نمىدهد و شكوفه نمىآورد و علم اليقين تو به عين اليقين نمىرسد و پيش نمىرود، حتى رياضتهايى كه برای خود مىسازيم و ورزشهايى كه خودمان شروع مىكنيم اين دو خاصيت را ندارند. تو نمىتوانى براى خودت جراحخوبى باشى. نمىتوانى دملهاى چركين را كاملًا فشار بدهى. بيشتر بازى مىكنى. اين اوست كه مىداند بر كجا فشار بياورد و در كدام بزنگاه، تو را گرفتار كند. اين است كه بايد بلاء را از بالا بفرستند. و اين است كه با تاكيد مىگويد:
ولَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَىءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَالْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْامْوالِ وَ الْانْفُسِ وَ الثَمَرات « سوره بقره آیه 155 » در يك مرحله با ترس؛ ترس فقر، ترس آبرو، ترس ذلت با اين ترسها زير و رو مىشوى و در يك مرحله با خود گرسنگىها و هجرانها فشار مىبينى و در يك مرحله با از دست دادن ثروتها و آدمهاى محبوب، به كوره مىنشينى و بالاتر از اين همه، او ميوهها و نتيجههاى كارت را بر باد مىدهد. يك عمر كوشيدهاى، محرابى و مريدى و كلاسى راه انداختهاى، رقيبى پيدا مىكنى و ميوههاى كارت را در دهان ديگرى مىبينى. يك عمر كوشيدهاى، درختى را از آب و گل بيرون كشيدهاى و به بار رساندهاى و ميوههايش آن چنان شاداب چشمك مىزنند و آنچنان قند در دلت آب مىكنند كه دلت نمىآيد حتى دست بزنى، اين ميوهها را مىگيرند و اين گونه از ثمرات و نتيجههاى كارت محرومت مىكنند. و اين امتحان سختى است. اين بلاء بزرگى است.
امتحان و بلاء و فتنه همانطور كه از اسمشان پيداست، محنتپذيرفتن و گرفتارى ديدن و در كوره نشستن است. و در اين كوره است كه پخته مىشوى، كه از خامى در مىآيى و راه مىافتى.هزار خروار ادعا را نمىتوان با بحث و گفتوگو و تو بميرى و من بميرم، درمان كرد. آنها كه ادعاى توحيد و اطلاع از وجود ربطى چشمشان را گرفته، نمىتوانى از توحيد و شرك برايشان بگويى كه آنها از تو بهتر مىدانند و از تو بهتر مىگويند. اينها بايد زير فشار بروند و صدمه ببينند، فرزند دلبندشان و محبوب و نور چشمشان را زير تازيانه ببينند و ظرفيت خود را بشناسند و عمق و حجم فاجعه را احساس كنند.
اين خداست كه مىپرسد: أَحَسِبَ النَّاسُ انْ يُتْرَكُوا انْ يَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لايُفْتَنُون. « سوره عنکبوت آیه 2 » آيا خيال مىكنيد كه با ادعاى ايمان رهايتان مىكنند، در حالى كه به كوره نرفتهايد و حرارت نديدهايد كه خالص بشويد و ناخالصىها را از دست بدهيد.و آنگاه از يك سنت حكايت مىكند: وَ لَقَدْ فَتَنَّاالَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ، همه را به اين فتنه و به اين محك دچار كرديم. چرا؟
فَلَيَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذينَ صَدَقُوا وَ لَيَعْلمَنَّ الْكاذِبين. « سوره عنکبوت آیه 3 » تا اينكه خدا علامت بگذارد و نشانه بگذارد آنهايى را كه صادق بودهاند و آنهايى را كه دروغگو هستند.و پس از چند آيه تأكيد مىكند: لَيَعلَمنَّ اللَّهُ الَّذينَ آمَنُوا و لَيَعْلَمَنَالْمُنافِقِين. « سوره عنکبوت آیه 11 » آنچه كه نفاق و ايمان و صدق و ادعا را مشخص مىكند، همين فتنه، همين كوره، همين بلاء و امتحان است، كه هم نقطههاى ضعف را نشان مىهد و هم بتها را مىشكند و عشقها را بر باد مىدهد، زير پايت را داغ مىكند كه نمانى و فشارت مىهد كه پر نخورى و با شتاب تو را جلو مىراند كه در بهار و پاييز فرو نروى، كه حركتها را ببينى، كه چهار فصل را ببينى و هماهنگ گام بردارى.
و اين بلاء يك چهره ندارد، كه تمامى دادههاى او بلاء است.ندادنهاى او بلاء است. گرفتن و بخشيدن، محروميت و دارايى، همهاش ابتلاء است. موقعيتها مهم نيست، عكس العملى كه نشان مىدهى و موضعى كه مىگيرى، نشان دهندهى عمق تو، ظرفيت تو، ايمان تو، صدق تو، كذب و نفاق و سطحى بودن توست. و تو تا ندانى كه چه هستى و در كجايى، نمىتوانى با خودت كار كنى و جلوتر بيايى.در سورهى فجر آمده كه انسان، داشتنها و محروميتها را معيار افتخار و ملاك اكرام و اهانت مىشمارد، در حالى كه تمامى نعمتها و سختگيرىها به خاطر ابتلاء و آزمايش انسان است. اين ماييم كه نعمتها را فقط در يك چهره مىشناسيم، ولى نعمتها گاهى آشكار و مشخصهستند و گاهى پنهان و نهفته. أَسْبَغَ عَلَيكُمْ نِعَمَهُ ظاهِرَةً و باطِنَةً. و در نتيجه آنها كه نمىدانند، با خدا به جدال بر مىخيزند: وَ مِنَ النّاسِ مَنْ يُجادِلُ فِى اللَّهِ بِغَيرِ عِلْمٍ و لا هُدىً و لا كِتابٍ مُنير. « سوره لقمان آیه 20 » ما خيال مىكنيم كه اگر نعمتى را گرفتند، اين دشمنى است.
نمىدانم كبوترها را ديدهايد كه چگونه به جوجههايشان غذا مىرسانند و نوك در نوك هم مىكنند. و باز همانها راديدهاى كه چگونه به جوجههاى بزرگترشان نوك مىزنند و بيرونشان مىكنند. راستى كدام يك از اينها محبت است و كدام دشمنى؟
امام سجاد هنگامى كه اهل دنيا را مىديد جملههايى داشت، تا آنجا كه مىگويد: اللهم إجْعَلْ شُكْرى لك عَلى ما زَوَيْتَ عَنّى، أَوْفَرْ مَنْ شُكْرى إيّاك عَلى ما خَوَّلْتَني. « دعای 35 صحیفه سجادیه » خداى من! سپاس مرا بر آنچه كه مرااز آن محروم كردهاى، بيشتركن از سپاسى كه من بر نعمتهاى تو دارم. شكر بر محروميت بيشتر از شكر بر دارايى، اين شكرى است كه راه رفتهها دارند.
اينها كه مىدانند اگر او با محبت مىدهد، با محبت بيشتر مىگيرد و اگر عطاى او نعمت است، بلاى او نعمت بزرگتر است و اين است كه شكر بيشتر مىخواهد. ما هنوز چشمى نداريم كه محبت را در تمامى چهرههايش بشناسيم و سپاس بگذاريم. و اين است كه در هنگام دارايى مغرور مىشويم و به وقت گرفتارى و بلاء مأيوس مىمانيم ولى آنها كه به گفتهى سيدالشهداء در دعاى عرفه با خدا، به آگاهى و عرفان رسيدهاند، ديگر از اين غرور و يأس نجات يافتهاند: الهى إِنَّ اخْتِلافِ تَدبيرِك و سُرْعَةَ طَواءِ مَقاديرِكَ، مَنعا عِبادَكَ العارِفينَ بِكَ، عَن السُّكُون الى عَطاءٍ و الْيَأْسَ مِنْكَ فِى بَلاءٍ. خداى من، جانشينى تدبيرهاى تو از يكديگر و شتاب پيچيده شدن اندازههاى تو، اين تدبيرهاى گوناگون و اين تقديرهاى شتابنده، جلوگير بندگانى هستندكه با تو به آگاهى رسيدهاند؛ جلوگير اينها هستند، از آرامش در دارايى و از يأس در گرفتارى. اينها كه در سر چهار راه فصول ايستادهاند و تدبيرهاى مختلف را ديدهاند، ديگر از بهار به غرور و از پاييز به يأس نمىرسند كه با اين جريان، راه مىافتند و در بهار به فكر پاييزند.
اينها مىدانند كه در او بخل و فقر و جهل و ظلمى نيست و اين را مىدانند كه آدمها همچون مريضهايى هستند با سه وضعيت:
يك دسته بيمارند، ولى سركش و عاصى، نه طبيبى را مىپذيرند و نه محدوديتى را.هر چه بخواهند مىخورند و هر چه بخواهند مىكنند .
و دستهى ديگر آنهايى كه طبيب را پذيرفتهاند و محدوديت را گردن گرفتهاند، خواستهاند كه نجات بيابند.
و دستهى سوم آنهايى كه به سلامت رسيدهاند، آزادند، ولى هر چيزى را نمىخورند و هر كارى را نمىكنند.
آدمها همچون اين سه دسته هستند، كافرهايى كه او را رها كردهاند ومؤمنهايى كه او را طلب كردهاند و تحت برنامه رفتهاند و هزار ضربه و بلاء و محدوديت را پذيرفتهاند. و سالمهايى كه از برنامه بيرون آمدهاند، هر چه بخواهند برايشان هست، ولى چيزى نمىخواهند، كه فهميدهاند دادهها بازدهى مىخواهد.
و يافتهاند كه تمامى نعمتها ابتلاء هستند؛ وزنههايى براى ورزيدگى، نه ذخيرههايى براى احتكار.راستى چقدر تفاوت است ميان چشمها و چشمها، در برابر بلاء و گرفتارى. هر كس عكسالعملى دارد؛ جزع، صبر، شكر، طلب. اينها عكسالعملهاى گوناگونى هستند كه در مراحل مختلف از انسان سر مىزنند.
بعضىها مثل بچههايى هستند كه در برابر دارو سر مىكشند، داد مىزنند، حتى اگر در دهانشان بريزى، تف مىكنند. يك دسته بچههاى رامترى هستند كه در برابر دارو صبر مىكنند و با سختى آن را فرو مىدهند.بعضىها كه به بلوغ رسيدهاند، نه آن جزع را دارند و نه اين صبر را.اينها شاكرند، حتى در برابر درد. اللهُمَّ لك الْحَمْدُ حَمْدَ الشّاكِرينَ لك عَلى مُصابِهِم. «زیارت عاشورا » خدايا تو را سپاس مىگويم، سپاس آنهايى كه بر مصيبتها شاكرند، نه صابر و نه بىتاب.
اين يك مرحله است و بالاتر آنهايى هستند كه نوبت گرفتهاند تا زير تيغ جراحى بروند. كسانى هستند كه طلب مىكنند تا تمامى بتهاشان شكسته شود و تمامى ضعفشان درمان شود. در مناجات خمسة عشر آمده: أَسْئَلُكَ أَنْ تَقْطَعَ عَنّى كُلُّما يَقْطَعُني عَنك. آنچه مرا از تو مىبرد، ببر. آنچه مرا از تو دور مىكند، از من دور كن.راستى چقدر فاصله است ميان فردی كه در برابر محروميتها عقدهها را بزرگ مىكند و ميان اينهايى كه از درد، درمان ساختهاند و نه جزع و نه صبر كه به شكر و طلب رسيدهاند. اين جريان نتيجهى تركيبى است كه روانشناسى جديد هم از آن بىخبر است، در حالى كه اخلاق اسلامى بر اساس آن است و نظام تربيتى اسلام، بهرهبردار از آن.جوانكى را ديدم كه به سبك فلان مجله مىگويد كه من كمبود محبت دارم و كسى را مىخواهم كه به من محبت كند. و باز به سبك همان مىگفت كه كسى مرا درك نكرده، كسى مرا درك نمىكند! خنديدم در حالى كه در درونم طوفانى بود. آرام گفتم برادر تو هنوز ظرفيت خودت را درك نكردهاى. تو خودت را درك نكردهاى و گرنه محتاج درك ديگران نبودى. و گفتم: كسى كه با اين همه محبت از خدا، كمبود محبت دارد، كسى كه محبت خدا او را پر نكرده، ديگر محبت چه كسى او را سرشار مىكند؟! بيچاره تو كه درياى محبت را احساس نكردهاى، با قطرههاى به منت آلودهى اين زن و فرزند و پدر و مادر چه مىكنى؟
ما نمىدانيم كه حرفهامان به كجا مىخورد و همين طور تقليد زده مىگوييم، كمبود محبت داريم. ما كمبود محبت نداريم. ما محبت را نمىشناسيم و جلوههاى گوناگون آن را نمىفهميم. خيال مىكنيم مرگ پدر، مريضى مادر، تنهايى و بىكسى و خوارى و ذلت، دليل بر كمبود محبت است. همينها بزرگترين محبتهاست كه مىسازد، كه بارور مىكند. مگر آمدهايم كه با پدر بزرگ باشيم و دست مادر را بر صورت خود احساس كنيم. و مگر اين كمبودها خودش سرشار كننده نيست؟
ما هنوز نمىخواهيم از اين تربيت آمريكايى صرف نظر كنيم. ما نمىخواهيم ارزش عقدهها را بفهميم؛ عقدههايى كه اگر با شناخت و آگاهى تو تركيب شوند و اگر با رهبرى تو هدايت شوند، بزرگترين حركتها را به دنبال مىآورند. ما نصف راه را رفتهايم كه سرشاريم، نصف ديگرش را بايد با آگاهىها و شناختهايى از خودمان و از دنيا تأمين مىكرديم.
ما خيال مىكنيم كه آمدهايم تا خانه بسازيم، بزمى بسازيم و همين كه خانهمان راخراب مىكنند و بزممان رابه هم مىزنند ناله مىكنيم و بانگ برمىداريم كه مسلمانى نيست، كه خدا نيست.
بىخبر! بىخبر! آنها مىخواهند تو را بسازند و تو را آوردهاند كه بسازند و اين است كه بزمت را مىسوزانند، كه خانهات را خراب مىكنند، كه محبوبهايت را مىشكنند، كه مگر برخيزى. خرابت مىكنند، تا آبادشوى. ديوارهايت را مىريزند تا به وسعت برسى. و اين است كه تو بايد خودت بخواهى و طلب كنى و اگر نخواهى و كردند، شكر كنى و يا لااقل صبر داشته باشى كه بارور شوى، نه آنكه جزع بزنى و فرياد، كه فرياد خريدارى ندارد و در زير اين گنبد كبود، بازارى ندارد، كه دنيا با درد همراه است و با غم مخلوط و با رنج پيچيده.دنيا راه است، كلاس است، كوره است. آنقدر مىسوزاندت كه آمادهى درسها شوى و در گام بردارى. لوس بازى بس است، كه دستگاه هستى، با تربيت آمريكايى، هماهنگ نيست. اين واقعيتها، با اين لوس بازىها نمىخواند. اين دستگاه مىخواهد آدم تحويل دهد؛ آدمى كه با كوله بار رنج، راه دراز هستى را طى كرده و به هست آفرين رسيده است. يا ايُّهَا الْانْسان انَّكَ كادِحٌ الى رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاقيه. « سوره انشقاق آیه 6 » و اين بلاء و فشار براى آنهايى كه آمادهترند، شديدتر و برندهتر است.انَّ اشَدَّ الناسِ ابْتِلاءً الْانْبياء ثُمَّ الْامثَلُ فَالأَمْثَلُ. « حدیث در جلد 2 کتاب اصول کافی باب بلاء » سختترين آدمها، در گرفتارى پيامبران بودند و سپس به ترتيب، آنها كه نمونه بودند.كسانى كه ايمان بيشترى دارند، رنجشان بيشتر است، كه: الْبَلاءُ لِلْوِلاء.مادامى كه در گيرهى عشق جايى نگرفتهاى، سوهانى نمىخورى. هر چه اين گيره محكمتر شد، اين سايش و فرسايش زيادتر مىشود. فَمَنْ قَوى ايمانُهُ وَ كَثُرَ عَمَلُهُ، كَثُرَ بَلاؤه. «3» چون گرفتارىها بايد هماهنگ با ظرفيتهاباشد، كه از راه باز نگردند و منحرف نشوند و از آن طرف بتوانند كارى را با خود شروع كنند و پيش بيايند.
از آنجا كه بلاء نعمت خداست، اگر از آن بهرهبردارى نشود و شكر نشود، قطع مىشود و در نتيجه تو از ظرفيت و وسعت وجوديت بىخبر مىمانى و نقطههاى ضعفت را فراموش مىكنى و رفته رفته به غرورهايى مىرسى كه تو را به ركود و قناعت و به مرگ و گنديدن مىكشاند.
اين بلاها آنقدر ادامه مىيابند كه به عجز برسى و آنقدر فشار مىآورند كه از تمامى مراحل علم و عقل و عشق و عمل آزاد شوى و از اين مركبها هم نااميد بمانى، چون همين علم و عقل و عشق و عمل، كه در يك مرحله مركب راه و وسيلهى رفتن هستند، در مراحل ديگر خودشان جزء حجابهاى نورانى مىشوند و تو را از رفتن باز مىدارند. اينها كه در يك مرحله تو را از نفس و خلق و دنيا و شيطان آزاد مىكردند و از اين حجابها مىرهاندند، اكنون خودشان مانع رفتن تو هستند و اين بلاء و امتحان است كه نارسايى اين مركبها را نشان مىدهد و تو را به عجز مىرساند.
امید است با شناخت کافی از گام هفتم با قدرت و توانایی در شناخت خود به گام هشتم « عجز و اضطرار » قدم گزاریم . إن شاء الله که چنین خواهد شد .
| نظر ها |
|
