گام هشتم : عجز و اضطرار

گام هشتم : عجز و اضطرار
انسان عظيم، در راه دنيا به بن بست مىرسد و در راه خدا به عجز. و عظمت مذهب در همين است كه پوچى و عبث انسان را به عجز تبديل مىكند.
تو كه استعدادهايى دارى، بىآرام و نيروهايى دارى پر توان، هنگامى كه به راه افتادى، در محدودهها نمىتوانى دوام بياورى. اين رود عظيم وجود تو، اين حوضهاى كوچك را در لحظه پر مىكند و اين جريان مستمر، به عبث و پوچى مىرسد و مرداب مىسازد. اين است كه در راه دنيا به بنبست مىرسى و در اين بنبست به پوچى. تو كه راه افتادهاى، تمامى هستى براى تو بيش از يك پوسته نيست، كه جوجههاى به راه افتاده بايد با نوكهايشان سوراخ كنند و از بنبست بيرون بيايند. تو كه راه افتادى دنيا با تمامى وسعتش مىشود زندان تو و سجن تو و تو آزادى را وشهادت را و مرگ و لقاء خدايت را از تمامى نعمتها بالاتر مىدانى، كه آزادى از زندان براى زندانى هر چند كه بهترين غذا و مكان را به او ارزانى كرده باشند، از هر چيز ارزندهتر است. و اين است كه شهادت براى اين روحهاى عظيمتر از هستى، بالاترين نعمت است.
انسان بزرگتر از اين زندگى و عظيمتر از اين هستى است. اين است كه راه مىافتد و هنگامى كه راه افتاد ديوارها را احساس مىكند و زندان را مىفهمد و پوچى و عبث در اين بنبست تجربه مىشوند. و تنها مذهب است كه جهت انسان را مىتواند عوض كند و او را از محدودهاى تنگ، بيرون بياورد و حتى بهشت را به عنوان منزل- نه مقصد- معرفى كند و جهت حركت انسان را به سوى نامحدودى بگذارد، كه تمامى توان او را از علم و عقل و عشق و عمل او را مىبلعد و راه هنوز ادامه دارد.
اين عظمت مذهب است كه عبث را به عجز تبديل مىكند تا آنجا كه حضرت على علیه السلام مرد راه مىگويد: آه مِنْ قِلَّةِ الزّادِ و طول الطَّريق. « خطبه 77 نهج البلاغه » واى از توشهى كم و راه دور. اين عجز على است. على كه تمامى دنيا در چشمش كمتر از يك كفش پاره « والله لهی احب الی من امرتکم ، الا ان اقیم حقا او ادفع باطلا = نهج البلاغه خطبه 33 » و كمتر از آب بينى بز « لالفیم دنیاکم هذه ازهدی عندی من عفطه عنز = نهج البلاغه » و كمتر از رودهى خوك در دست جزامى است. « والله لدنیا کم هذه اهون فی عینی من عراق خنزیر فی ید مجذوم = نهج البلاغه خطبه 236 » همين على در اين راه به عجز مىرسد و فرياد برمىدارد آه ... و اينآه على را كسى مىفهمد، كه سينهى على را فهميده باشد. سينهى او نه همچون سينهى ماست كه تحمل خودمان را نداريم و به عجز مىرسيم على سينهاى دارد كه دشمنش در آن شناور است، كه دشمن از وسعت آن در تنگناست. از همين سينه، على آه مىكشد كه واى از توشهى كم و از راه دور.
و همين راه دور است كه انسان را از بنبست و عبث مىرهاند و به فكر وا مىدارد تا مركبى ديگر بيابد و پس از عجز با اين مركب گام بردارد . اين عجز دو رشته دارد :
رشته اول = هم در راه معرفت
رشته دوم = هم در راه قرب
رشته اول = الهى قَصُرَ الْالْسُنُ، عَنْ بُلُوغِ ثَنائِكَ، كَما يَليقُ بِجَلالِكَ وَ عَجَزَتِ العُقُولُ مِنْ ادْراكِ كُنْهِ جَمالِك وَ انحَسَرتِ الْابْصارُ دُونَ النَّظرِ الى سُبُحاتِ وَجْهِكَ وَ لَمْ تَجْعَل لِلخَلْقِ طَريقاً الى مَعْرِفَتِكَ الَّا بِالْعَجْزِ عَنْ مَعْرِفَتِك. « فرازی از مناجات عارفین در مفاتیح الجنان » زبانها از ستايش سزاوار تو و انديشهها از درك زيبايى تو و چشمها از نگاه به پاكىهاى چهرهى تو، به كوتاهى و عجز رسيدهاند و تو راهى براى شناخت و معرفت خودت نگذاشتى، جز همين عجز از معرفت و شناختت. اين عجز، احاطهى تو و محدوديت ما را نشان داده و همينشناخت از نامحدودى تو، ما را به راه كشيده؛ مايى كه بنبستها را تجربه كردهايم و درياها را همچون قطرهاى در وسعت سينهى خود كشيدهايم.
فَاجْعَلْنا مِنَ الَّذينَ تَرَسَّخَتْ اشْجارُ الشَوْقِ الَيكَ فى حَدائِقِ صُدُورِهِم. « فرازی از مناجات عارفین در مفاتیح الجنان » پس تو ما را مثل كسانى بدار، كه درختهاى شوق تو در باغهاى سينههاشان ريشه دواندهاند و آتش عشق تو تمامى دل آنها را گرفته تا آنجا كه آنها به آشيانههاى فكر پناه آوردهاند و در باغهاى قرب و ديدار، بهره گرفتهاند و از حوضهاى محبت و از جامهاى لطف سركشيدهاند و پردهها از چشمهاشان كنار رفته و سياهى شك از عقيده و نهانشان رخت بر بسته و سينههاشان با اين آگاهى به وسعت رسيده و همتهاشان به خاطر سعادت در آزادىها بالا رفته. اين عجز در معرفت، به احاطهى او و نامحدودى او، دلالت مىكند و همين است كه انسان جارى روى به او مىآورد و اين گونه طلب مىكند و اين گونه مىسوزد.
آنچه كه تو از خدا تصور كنى، آن مخلوق ذهن توست و به تو باز مىگردد. آن خدايى كه در انديشهى تو احاطه شود و درك شود، آن محدود محكومى است كه نمىتواند حاكم تو باشد و جهت حركت تو باشد. حاكمى كه وجودش را از فقر جهان، فهميدهايم و حضورش را از نامحدوديش بدست آوردهايم؛ حاكمى كه از ما به خودمان نزديكتر است، كه خودآگاهى ما و خودخواهى ما از اوست كه ما را به اين تركيب رسانده و اين گونه با خودمان پيوند داده است.
رشته دوم = إلهى لَيْسَ لى وَسيلَةٌ إليك إلَّا عَواطِفُ رَأْفَتِك و لا لي ذَريعةٌ إليك إلّا عَوارِفُ رَحْمَتِك و شَفاعَةُ نَبِيِّك، نبىِّ الرَّحْمَةِ و مُنْقِذِ الأُمَّةِ مِنَ الغُمَّةِ فَاجْعَلْهُما سَبَباً إلى نَيْلِ غُفْرانِك و صَيِّرْهُما لي وُصْلَةً إلى الفَوزِ بِرِضْوانِك. « فرازی از مناجات متوسلین در مفاتیح الجنان » جز پيوندهاى رأفت تو و جز رحمتهاى شناخته شدهى تو و جز شفاعت پيامبر تو، پيامبر رحمت و نجات بخش امت، از غمها، من وسيلهاى ندارم. تو، اين دو را نردبان رسيدن به غفران و پيوستنم با فوز، به رضوان، قرار بده، كه اميد من به حريم كرامت تو نشسته و طمع من به درگاه بخشش تو بار انداخته است . قرب او، لقاء او و غفران او و رضوان او وسيله مىخواهد و اين قرب، جز با او و با شفاعت و همراهى رسولش امكان ندارد .
در مناجات مريدين، تصويرهايى است و زمينههايى كه اين عجز را نشان مىدهد. تو مىبينى راههايى را كه به تنگى نشسته و مىبينى رهراوانى را كه پايشان تاول برداشته و ماندهاند. آنها كه از راه علم و راه عقل و راه عشق و راه عمل آمدهاند، همگى پاى طلب، پر آبله دارند و در تنگنا افتادهاند. تو اينها را مىبينى و پاكى او را گواهى مىدهى، كه اين همه ماندن مسؤولش تو نيستى و اين همه رنج عاملش تو نيستى. سبحانك. تو پاكى، تو نازى، ما أَضْيَقَ الطَّريق ... راهها چقدر تنگ هستند، عَلى مَنْ لَمْتَكُنْ دَليله ... بر آنها كه تو رهبرشان نبودى، آنها كه با تكيه بر علم و عقل و عشقو عمل آمدهاند و با دريافتها و ذكرها آمدهاند، همه ماندهاند. هر كدام در جايى به زانو درافتادهاند و در كنارى به اسارت رفتهاند.
از آن سو مىبينى كه چه آرام دستهاى رسيدهاند. و ما اوْضَحَ الْحَقَّ ...چقدر آشكار و روشن است حق، عِنْدَ مَنْ هَدَيْتَهُ سَبيلَه ... در نزد آنهايى كه تو به راهشان كشيدى.تو همراه اين تصوير از پاى افتادهها و در راه ماندهها، اين تصوير از مقصد رسيدهها و راه رفتهها، چه حالى خواهى داشت جز طلب و چه سوزى خواهى گرفت جز اين فرياد. الهى فَاسْلُك بِنا ... تو ما را به راه بينداز و راه ببر. سُبُلَ الْوُصُولِ الَيْك ... راههايى كه به تو مىرسد نه به غرورها و قدرتها و تسخيرها و شورها و سوزها. فَاْسلُك بِنا سُبُلَ الوُصُولِ الَيْكَ وَ سَيِّرنا فِى اقْرَبِ الطُرُق. تو ما را در نزديكترين راه تا مهمانى خودت بگردان. دورها را تو نزديك كن و سختىهاى مشكل را تو بر ما آسان بگير.ما را به عباد خودت ملحق كن.آنها كه نه از راه عبادت و رياضت و نه از راه خدمت و طريقت و نه از راه علم و عقل، كه از راه عبوديت و از راه اطاعت تو گام برداشتهاند، با شتاب به سوى تو كوشيدهاند و بىامان بر اين درگاه كوبيدهاند و تنها تو را در شبها و روزها عبد بودهان، كه از هيبت تو به شوق رسيدهاند. آنها كه تو، آبخورهاشان را پاك كردهاى و به آرزوهاشان رساندهاى و خواستههاشان رابر آورده كردهاى و كارهاشان رابه عهده گرفتهاى و لهاشان را از عشق خودت سرشار كردهاى و از صافى جام خودت سيرابشان نمودهاى، پس با تو به لذت نجواى تو رسيدهاند و از تو، دورترين آرزوها را گرفتهاند.
اى آنكه به روى آوردهها، تو روى آوردهاى و با پيوند بر آنها باز گرداندهاى و بخشيدهاى. اى آنكه با غافلهاى از يادت مهربانى و دوستدار و براى جذبشان به سوى درگاه خويش آمادهاى و خواستار، از تو مىخواهم كه مرا كه اگر روى نيارودهام، غافلم نه كافر، از آنهايى قرار بدهى كه بيشترين بهره از تو و بالاترين جايگاه در نزد تو و بزرگترين سهم از محبت تو و بهترين نصيب از معرفت تو به دست آوردهاند، كه تمام همت من از تمامى هستى بريده شده و روى به سوى تو آورده و تمامى خواستهى من، به سوى تو بازگشته است. تو نه ديگرى، مراد منى و براى توست نه جز تو اين بيدارى من و اين بىقرارى من. ديدار تو نور چشم من است. پيوند تو آرزوى من است. شوقم به سوى توست. بىتابيم از عشق توست. سر به هواييم در هواى توست. خواستهى من رضاى توست. نياز من ديدار توست. طلب من كنار توست. قرب تو نهايت سؤال من است.
نجواى تو روح و راحت من است. در نزد تو دواى درد من است و درمان سوز من و آرامى آتش من و بركنارى رنج من، پس تو انيس من باش در وحشتم و آزاد بخش لرزشم و بخشندهى گناهم و پذيرندهى بازگشتم و جوابگوى دعوتم و سرپرست نگهداريم و بىنياز كنندهى نيازمنديم. تومرا از خودت مبر. تو مرا از خودت دور مكن. اى نعمت من، اى بهشت من، اى دنياى من و اى آخرت من. اى مهربانتر از تمامى مهربانها.
در اين نمونهها مىبينيم جلوههاى عجز را كه پاها به تاول نشسته و نيروها ته كشيده، ولى طلب بيشتر شده و سوز و شور رفتن افزونتر، كه در اين عجز، تازه اول راه است.
تو از آثار او نمىخواهى كه به او برسى، كه مىگويى: الهى تَرَدُّدي فِى الآثارِ يُوجِبُ بُعْدَ المَزار. گشت و گذار من در آثار تو باعث دورى ديدار توست. مگر آثار تو از تو روشنترند كه روشن كنندهى تو باشند. الهى ألِغَيْرِكَ مِنَ الظُّهُورِ ما لَيْسَ لَك حتّى يكونُ هُوَ المُظْهِر لك. اينجاست كه تو از او به سوى او مىروى و از او، او را مىشناسى، چه در مرحلهى معرفت و چه در مرحلهى قرب و لقاء، جزء او وسيلهاى نيست، از غير او به او رسيدن شرك است. در آينهى آثار ديدن شرك است. توحيد عالى چنين عجزى را مىخواهد كه از غير او به او راهى نيابى و از غير او، او را نبينى.
اوست كه به هستى ظهور بخشيده و روشنى داده. اوست كه مىتواند اين راه بلند را براى تو كوتاه كند. اينها كه در يك مرحله مركب تو هستند در مرحله ديگر مانع تو هستند و شرك. و اين رسول است كه درس مىدهد؛ اثر شرك از پاى مورچه بر سنگ سياه در شب تاريك، پنهانتر است. آنچه كه تو را به خدا مىرساند، همان آيهها و آثارى كه تو را به توحيد دعوت مىكند، در يك مرحله خودش شرك مىشود، كه با پايى جز او به او راهىنيست.
اگر او را مىخواهى،
از كوچهى هستى بگذر ...
بيرون از هستى درد آلود
آن سوى نيل هوس آلود
آن وادى ايمن، آن قلهى مقصود است.
و در اين وادى تو بىپا
و بر اين قله، تو بىهيچ
تنها با او مىآيى
و به سوى او مىآيى.
و در اين
آمدن
از تو،
در تو، نشانى نيست.
اينجاست كه مقصد اوست. وسيله اوست. راه اوست. جز او كسى نيست، كه تمامى مركبها در گل ماندهاند و تمامى قدرتها به عجز رسيدهاند و تمامى وسيلهها خود مانع راه تو شدهاند. بىحساب نيست كه كمال الانقطاع را مىخواهند؛ الهى هَبْ لى ... خداى من به من هبه كن، به من ببخش، كه من سزاوار نيستم، من خريدار نيستم كه چيزى ندارم، تو به من ببخش؛ كَمالَ الِانْقِطاعِ الَيْك، آزادى كامل را كه به سوى تو بال بگشايد، چون ما در برابر قطع او و بلاء او گاهى سركشيم و انقطاع نداريم و اين قطع را نپذيرفتهايم، پس از پذيرفتن چه بسا به سوى او نيامده باشم و بىخيال و لوطىوار مانده باشيم و پس از حركت به سوى او چه بسا كه از خود آزادى، آزاد نشده باشيم. كمال انقطاع اين همه را در خود دارد. أَنِرْ ابْصارَ قُلُوبِنا بِضياءِ نَظَرِها الَيْك. تو چشمهايى كه در دل ما پلك باز كردهاند، با نور نگاه به خودت، همراهى كن. حَتّى تَخْرِقَ ابصارُ الْقُلُوب حُجُبَ النُّور. تا چشمهاى دل ما، پردهها و حجابهاى نور را هم بدرد. فَتَصِلَ الى مَعْدَنِ الْعَظَمَة و به جايگاه عظمت تو برسد، فتصيرَ أرواحُنا مُعَلَّقَةً بِعِزِّ قُدْسِك. « فرازی از مناجات شعبانیه در مفاتیح الجنان » و روحهاى ما به عزت پاك تو، وابسته گردد و جز تو چيزى نخواهد.اين پرواز از حجابهاى نور، پرواز كسانى است كه به عجز راه يافتهاند و از علم و عقل و عشق و عمل هم به مقصد نرسيدهاند .
إن شاء الله در گام نهم با عنوان « اعتصام و اسعانت » راه خود را در انتخاب بهتر هموار خواهیم کرد .
| نظر ها |
|
