گام نهم : اعتصام و استعانت

گام نهم : اعتصام و استعانت
تو كه نه جاى ماندن دارى و نه پاى رفتن و نه راه بازگشت، تو به عجز و اضطرار رسيدهاى. تو ضرورت رفتن را با تمام ذره ذرهى وجودت احساس مىكنى، ولى پايى براى رفتن ندارى، كه تمامى مركبها تو را تا حدى پيش آوردهاند و ديگر توانايى رفتن ندارند.
تو همراه اين ضرورت نمىتوانى باز گردى، كه ديگر آنجا جاى تو نيست. پايى كه بزرگ شد، در كفشهاى سابقش نمىگنجد. آدمى كه از تمامى هستى بزرگتر شده در كفشهاى سابقش نمىگنجد. آدمى كه از تمامى هستى بزرگتر شده، به آن راه ندارد. هيچ جوجهاى دوباره در پوست خودش قرار نمىگيرد. اگر مىتوانست بماند كه بيرون نمىآمد. اگر مىتوانستى بمانى كه راه نمىافتادى. يك موقع مىتوانستى با خدا قهر كنى، كه مىتوانستى افسر بشوى، تاجر بشوى، دكتر بشوى، نمىدانم يك چيزى مىتوانستى بشوى و يك قالبى براى تو بود، اما امروز كه تمامى اينها بىرنگ شدهاند،
امروز چه مىكنى. امروز كه از تمامى اينها بزرگتر شدهاى چه خواهى داشت. تو با اين درك ديگر به گذشته فكر نمىكنى. و در حال هم كه نمىتوانى بمانى، پس چه خواهى داشت، جز فرياد و چه خواهى كرد جز دعا و چه مىماند جز اعتصام و استعانت. الهى لاتُغْلِقْ على مُوَحِّديكَ أبْوابَ رَحْمَتِكَ. تو بر آنها كه جز تو ندارند و جز تو نمىشناسند، درهاى رحمت را مبند، و لاتَحْجُبْ مُشْتاقيك عَنِ النَّظَرِ إلى جَميلِ رُؤيَتِك. تو بر آنها كه مشتاق جمال تو هستند، پردهها و حجابها را مپسند. إلهى نَفْسٌ أَعْزَزْتَها بِتُوحيدِك كَيفَ تُذِلُّها بِمَهانَةِ هِجْرانِك. خداى من وجودى را كه تو با توحيد خودت به عزت رساندى چگونه به ذلت هجران مىسپارى. و ضَميرٌ إِنْعَقَدَ عَلى مَوَدَّتِك كَيْفَ تُحْرِقُهُ بِحَرارَةِ نِيرانِك. و دلى كه بر عشق تو گره خورده، چگونه در آتشهاى خودت مىسوزانى. اين وجود، ديگر قهر نمىتواند بكند و بازگشت نمىتواند داشته باشد. اين است كه تمامى غرورش در فريادش مىشكند و تمامى وجودش در نجوايش مىنشيند و تمامى نيازش در نگاهش گره مىخورد و آن دم كه چشم مىبندد و زبان در كام مىگيرد، تمامى نياز و نجوا و فرياد را در سكوتش و در توجهش جمع مىكند و پيوند مىزند.
هنگام يأس
با جامهى بلند فراموشى
در انتهاى معبد خاموشى
پيوند مىزنم با رشتههاى لطف
با بىنهايت مطلق ...
در اين هنگام و با اين لباس بلند كه تمامى هستى را از ياد تو برده و در انتهاى اين خاموشى كه همچون معبدى تو را در برگفته، اين پيوندها شروع مىشود.
من بودم و كلام دل و گوش صبحدم
من بودم و كوير غم و سايبان شوق
من بودم آرميده ميان غدير اشك
من بودم، وارهيده از همهى هستىها ...
و تو خيال مىكنى كه اين پيوند گسسته مىشود؟
و تو خيال مىكنى كه كسى به او چنگ زد، رها مىشود؟
ما حَقُّ مَنْ إِعْتَصَمَ بِكَ أن يُخْذَلَ . كسى كه به تو چنگ زد رها نمىشود. « فرازی از دعای مناجات معتصمین »
إنَّ مَنْ تَعَرَّفَ بِكَ غَيْرُ مَجْهُول و مَنْ لاذ بِك غَيْرُ مَخْذُول إلهى إِنَّ مَنْ إِنْتَهَجَ بِكَ لَمُسْتَنير و إِنَّ مَنْ إِعْتَصَمَ بِكَ لَمُسْتَجير. « فرازی از مناجات شعبانیه » آن كس كه با تو به معرفت رسيد، مجهول نيست و آن كس كه به تو پناه آورد مخذول نيست. كسى كه با تو راه رفت به نور رسيده و كسى كه به تو چنگ زد به جوار تو راه يافتهاست.
تو به مضطر عاجز، راه مىدهى. و تو در اضطرار و عجز جوابگو هستى « امن یجیب المضطر اذا دعا .. سوره نمل آیه 62 » تويى كه دعا را مىشنوى « انک سمیع الدعا .. سوره آل عمران آیه 38 » و تويى كه ما را خواندهاى تا تو را بخوانيم . اين تويى كه وعده دادهاى و از اين قانون حكايت كردهاى كه، « مَنْ يَعْتَصِمْ بِاللَّهِ فَقَدْ هُدِىَ الى صِراطٍ مُسْتَقيم ... سوره آل عمران آیه 101 » آنها كه به او چنگ زدند و با او آمدند، به صراط رسيدهاند.
اينها با لفظ ماضى مجهول از رسيدنشان حكايت شده، در حاليكه از ايمان و عشق با وعده سخن رفته است، كه: « إِنَّ اللَّهَ لَهادِ الَّذينَ آمَنُوا إِلى صِراطٍ مُسْتَقيم ... سوره حج آیه 54 »
ايمان پس از فكر و عقل، در انسان شكل مىگيرد و اعتصام پس از بلاء و عجز. و اينها وسيلههايى هستند كه ما را مىرسانند و مركبهايى هستند كه در صراط پيش مىبرند. با ارزيابى و شناخت معبودها، به مقايسهى آنها و سپس انتخاب و گرايش مىرسيم. با شروع حركت، شروع جهاد و درگيرى است و نوبت بلاء است كه ضعفها را نشان بدهد و بندها را باز كند و دلبستگىها را كنار بزند.
و آنقدر اين بلاء ادامه مىيابد كه به عجز مىرسى و به او چنگ مىزنى. آنها كه با پاى عشق و ايمان حركت كردهاند، آنها را مىرساند « إن الله لَهادِالذَّينَ آمَنُوا الى صِراط مُسْتَقيم .. سوره حج آیه 54 » ولى آنها كه به او چنگ مىزنند، رسيدهاند؛ مَنْ يَعْتَصِمْ بِاللَّهِ فَقَدْ هُدِىَ الى صِراط مستقيم . هنگامى كه تو تمام مىشوى و نيست مىشوى و به عجز مىرسى، تازه شروع قدرت است و اوج نيرومندى و آغاز هستى كه فنا شرط بقاست. وقتى ديوار وجود تو در هم مىريزد، آن وقت با توانى ديگر راه مىافتى، كه تمام فشارها به همين خاطر بود كه اين ديوارها بشكند و تو به اين وسعت راه يابى و اين جاست كه در نااميدى اميد است و آنجا كه نااميدترى، اميدوارتر خواهى شد. كسى كه جز او نمىشناسد و جز او دستگيرى نمىبيند، اين وجود به توحيد رسيده، رها نمىشود. او را پروريدهاند كه نگهدار باشند، چگونه پس از پرورش رهايش مىكنند و كنارش مىگذارند. او را با شور و طلب همراه كردهاند، اين آتش را در او برافروختهاند و سپس او را با عجز و يأس همراه كردهاند و خودش را نيست كردهاند، ولى همراه شور و طلب و عجز و يأس از خويش، يقين به همراهى و امداد او را در درونش ريختهاند. و همين است كه به دعا رو مىآورد و مىخواند. و اين اوست كه اين دعا را مىخواهد و براى اين خواستن حساب باز مىكند « قل ما يَعْبَؤُ بِكُمْ رَبّى لَوْ لا دُعاؤُكُمْ.... سوره فرقان آیه 77 » بگو پروردگار من براى شما ارزشى نمىشناخت، اگر اين دعاى شما نبود. با دعا و خواندن تو، برايت حساب باز مىكنند و راهت مىدهند.
بىجهت نيست كه روى دعا ارزش مىگذارند و پس از دعا راه مىدهند و حتى دروغهاى ما را مىخرند، چون اين دعا آمادگى ما را نشان مىدهد كه پذيراييم و مىتوانيم بارش فضل او را تحمل كنيم و آمادهايم، كه دعا، از مراحل شور و طلب و عجز و يأس و يقين و اعتقاد به امداد او، حكايت دارد.
در مرحلهى اعتصام، توكل در تو ريشه مىگيرد و نيرومند مىشود، چون تو با وجود تمام وسيلهها، نارسايى را ديدهاى و بدون هيچگونه امكان، بلوغ و بهرهبردارى را تجربه كردهاى. و اين است كه تكيهى تو از وسيلهها بريده شدهاست، با وجود تمامى وسيلهها مغرور نمىشوى كه رسيدم و بدون هيچگونه وسيله مأيوس نمىشوى كه ماندم؛ و اين معناى توكل است. و همانطور كه در سورهى ابراهيم گذشت نه تنها مؤمنها، بلکه هر وجود ضعيف و وابستهاى كه تكيهگاه مىخواهد، بايد بر خدا تكيه كند و بر او چشم بدوزد، كه نمىتوان بر موج تكيه داد و از متغيرها به ثبات و امن رسيد . و همراه توكل، ديگر رزق تو و نيازهاى تو را حساب شده در اختيارت نمىگذارند.
مرشد معيّن و نانده معيّنى نخواهى داشت، كه: مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ له مَخْرَجاً و يَرْزُقْهُ مِنْ حِيْثُ لا يَحْتَسِبْ و مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلىَ اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ « سوره طلاق آیه 2*3 » تمامى رزق تو، رزق فكر و عقل و قلب و روح و تن تو را، اينگونه در اختيارتمىگذارند تا به كسى وابسته نشوى و در دام كسى نيفتى. ما ضعيف هستيم و همين كه مستمر از يك منبع تغذيه شديم به همان دل مىبنديم و در حجاب مىمانيم و بر آن تكيه مىكنيم. اين است كه با شروع توكل، رزق تو را، حساب شده در اختيارت نمىگذارند. اين طبيعى است كه انسان به مرشد و راهبرى نياز دارد، ولى اين تو نيستى كه مرشد را انتخاب مىكنى، چون تو بر او احاطه ندارى اين مرشد كه تو را، در نظر مىگيرد و رزق تو را بدون آن كه بفهمى در اختيارت مىگذارد و در نتيجه تو بدون دلبستگى و بت پرستى تغديه شدهاى و پيش رفتهاى. اين مريد بازىها از آنجا منشأ مىگيرد كه ما هنوز وابستهايم و از جايگاه حساب شده روزى مىخواهيم، غافل از اين نكته كه ما از هر راه تغذيه بشويم اين رزق از خداست، كه تمامى هستى جز از اين چشمه آب نمىگيرد و تمامى واسطهها، وابسته و نيازمند و فقير هستند و به او روى مىآورند و از او سرشار مىشوند، ولى او رزق آنهايى را كه به اعتصام و توكل رسيدهاند، خود عهده دار مىشود و از جايگاه حساب نشده مىفرستد، كه اسارتها و وابستگىها بريده شوند.
اين معنا از توكل با تنبلى ، كارى ندارد. تو بر وسيلهها تكيه ندارى، نه آنكه از وسيلهها استفاده نكنى. تو با تمامى وسيلهها اميدوار نمىشوى و بدون هر گونه وسيلهاى مأيوس نمىمانى، در حالى كه از تمامى امكانات هم بهره برمىدارى. كسى كه امكاناتش رابه كار نمىاندازد و به خيال خودش مىخواهد، خدا كارش را راه بيندازد، محتكر است و بىحاصل.
جوانكى بود كه به گفتهى خودش از پدرش، آنهم پدر ثروتمندش بريده بود و به قم آمده بود. جوان نيرومندى بود كه بىكارى بيچارهاش مىكرد او نه درس مىخواند و نه برنامهاى داشت و نه دنبال كار مىرفت، فقط در خانه مىنشست، كه خدا روزيش را برساند و از اين و آن گدايى مىكرد، كه بايد گرفت و برداشت. به او گفتم اگر بناى گرفتن بود چرا از دست پدرت نگرفتى كه از زير پاى اينها بگيرى. و گفتم كه اگر توانايى خودت را به كار گرفتى، او براى تو بودجههايى در نظر گرفته، نه اينكه همين طورى بىعار بمانى و به گدايى تن بدهى و اسمش را يگانگى بگذارى.
مدتى گذشت و چند روزى هم به كار پرداخت ولى دوباره كنار كشيد و زمستان سردى را با فلاكت گذراند و آخر سر هم از تمام ادعاهايش دست كشيد، كه بابا اينها حرف است كه خدا مىدهد، من پدرم درآمد و خدا نداد. بايد خودم دست به كار شوم . بيچاره خيال مىكرد كه تمام هستى بايد باج تنبلی امثال من را بدهد تا ايشان دلش نشكند و يا خدا را متهم نكند.
اين خيال بر باد رفت، ولى او نمىفهميد كه بر فرض خودش دست به كار شود، از خانهى عمهاش رزق را در نياورده، كه خودش، تواناييش و زمينهى كارش و امكاناتش، تمامى از خداست و او نمىفهميد كه خودش هيچ ندارد. بيچاره با چند ماه ادعاى توكل، پاك به كفر رسيد و خدا را نديد و يا لااقل دست خدا را و كار خدا را نديد.
اين ديوانگىها را كه با تمام وسيلهها بمانى و دست به كار نشوى، با توكل عوضى نگيریم . در روايت است كه موسى مريض شد، دنبال درمان نرفت كه مىخواهم تو شفايم بدهى. به او گفتند كه آيا مىخواهى به خاطر توكل تو اثر و خاصيتى را كه در داروها گذاشتهام، باطل كنم. تو دارو را بخور كه من تو را شفا دادهام؛ كه اين شيرهاى آب هر چه دارند از چشمههاست، از بىنهايت، از خودشان ندارند. ما كوريم و در واسطهها ماندهايم و يا به واسطهها پشت پا زدهايم به ادعاى اينكه موحديم و بر او تكيه داريم، در حالى كه تو با ديد توحيدى جز او نمىبينى و تمامى واسطهها را واسطه مىبينى و احساس ضعف و ذلت و وابستگى و ارادت، نخواهى داشت. تو اسير كسى نيستى كه بگويى بدون او هلاكم و بىاعتنا به نعمتها و واسطههاى او هم نيستى، كه بگويى من مىخواهم فقط خدا برساند. تو از وسيلههايى كه برايت گذاشتهاند بهرهبردار، كه اين شكر نعمت است. كسى كه از واسطهها بهرهبرندارد، از منبع بهره نمىگيرد، كه:
مَنْ لَمْ يَشْكُرِ الْمَخْلُوقَ لَمْ يَشْكُرِ الْخالِق همراه عجز، به اعتصام مىرسى و با اعتصام، به دعا و توكل و همراه توكل به رزقهايى كه هميشه از يك منبع حساب شده به تو نمىرسند تا تو واسطهها را حاكم نگيرى. و اين نكته را فراموش مكن كه از واسطهها بهره گرفتن، با آنها را حاكم گرفتن و بت گرفتن فرق دارد. هزار نكتهى باريكتر ز مو اينجاست.
كسانى كه اين نكتهها را در نظر نمىگيرند، يا به كفر مىرسند و انكار و يا به بىكارى و تنبلی می کند . تو از توانى كه در اختيارت گذاشتهاند و امكانى كه برايت فراهم كردهاند بهرهبردار، ولى گمان نكن كه با تمام وسيلهها، كارتمام است و خيال نكن كه با شكست وسيلهها، بيچارهاى و ماندگارى . توكل يعنى اين آزادى از وسيلهها و تكيه بر وسيله ساز، تا آنجا كه با تمامى وسيلهها مغرور مىشوى كه رسيدم و با شكست وسيلهها مأيوس مىشوى كه ماندم. با اين ديد ديگر معجزهها بر تو سنگينى ندارند، كه تمامى طبيعت معجزهاى است كه با آن مأنوس شدهاى و تمام معجزهها طبيعتى است كه با آن انسى نگرفتهاى.
امید است در گام دهم « صراط» نکاتی عمیقتر از شناخت بنده بودن را سر لوحه راه خود قرار دهیم . إن شاءالله
| نظر ها |
|
