گام دهم : صراط

گام دهم : صراط
رِندى مىخواست مرا نقد بزند و بشناسد، اما آنقدر ناشيانه كه من هم فهميده بودم و خودش هم فهميده بود كه من فهميدهام، ولى به روى خود نمىآورد و با غرور مىگفت كه: من با خيلىها گفتوگو كردهام و از خيلىها پرسيدهام كه براى رسيدن به كمال از چه راهى بايد رفت. بعضىها مرا به رياضت دعوت كردهاند و به تمركز و خلوت دستور دادهاند. بعضى به عبادت و ذكر و نماز و مستحبات. بعضى به خدمت به خلق و محبت و ايثار. بعضىها به جهاد و شهادت. تو چه مىگويى؟ تو كدام راه را انتخاب مىكنى.
اين پيدا بود كه من هر كدام از اينها را انتخاب مىكردم او به مقصود رسيده بود و من را در جوالى كرده بود و به چوب بسته بود.
من خنديدم و نگاهش كردم، بىتاب بود و تحمل نگاه را نداشت. مثلبچهها اصرار مىكرد كه بگو عبادت يا ...گفتم هيچكدام. نه عبادت، نه رياضت، نه خدمت و نه شهادت ...تعجب كرد و ديد كه شكار از دستش پريد. او خيال مىكرد كه راهها را بسته و مرا به تور انداخته و از زبان خودم شناساييم كرده است. او حساب مىكرد كه اگر جوابش را ندهم، باز جوابش را گرفته است، اما حساب اين يكى را نكرده بود و جا خورد.
گفتم نه شهادت، نه رياضت، نه خدمت و نه عبادت، بل عبوديت، بل اطاعت. از تو تنها عمل نمىخواهند. عمل اسكناس است كه ارزش ندارد.
ارزش آن وابسته به پشتوانهى آن است. مهم عبادت نيست، مهم عبوديت است. ببين اين نماز، اين ذكر، اين رياضت و اين خدمت و يا اين شهادت و جهاد، امرى و تكليفى به آن رسيده است، پس تمامى اينها ارزش دارد و پذيرفته است و يا امرى به آنها نرسيده است، پس تماميشان بر باد ...صراط مستقيم، راه نزديك، راه ميان بر، همين عبوديت و اطاعت است، نه عبادت، نه رياضت، نه خدمت به خلق و نه شهادت. شهادتى كه از امر او الهام نگيرد و خدمتى كه از او مايه نگيرد و رياضتى كه از او نباشد و عبادتى كه نشان او را نداشته باشد، بر باد است. كُلُّ امْرٍ ذى بالٍ لَمْ يُبْدأ بِبِسْم اللَّهِ فَهُوَ ابْتَر. آنچه نشان او را بر خود ندارد، دم بريده است، ناقص است، بىارزش است. آنچه از او نشان گرفت، معنى دارد، حتى اگر جمع كردن پشكلها و پاك كردن بينى يتيمى باشد.
بيچارگى ما در اين است كه مىخواهيم از استدلال و اشراق و عرفان و شريعت و طريقت به او برسيم. اينها ما را جز به خودشان نمىرسانند. و اين است كه پس از يك عمر، جز خستگى، جز غرور، جز نخوت و نمايش، حاصلى نداريم.
هنگاميكه به كشف و شهودى مىرسيم، به تسخير و قدرتى مىرسيم، به صنعت و دانشى مىرسيم، آنچنانيم كه نگو و خيال مىكنيم كه رسيدهايم و به حق راه يافتهايم، در حالى كه نه فقه و اصول، نه تفسير و نه كلام، نه حكمت و نه اشراق و نه عرفان و سلوك، هيچكدام ما را نمىرسانند. آنچه ما را مىرساند عبوديت است و اطاعت است.
اطاعت هم امر مىخواهد، تا دستورى نباشد، امتثالى نيست، اطاعتى نيست.امر او هم از ميان كارها به آن كارى تعلق مىگيرد كه مهمترين است. در هر لحظه بيش از يك امر نيست و اين امر به آن كارى تعلق گرفته كه اهميت بيشترى دارد.
و كارى اهميت بيشتر دارد كه زمانش محدود باشد، جبرانى و بدلى نداشته باشد، صاحبش بىظرفيتتر باشد و نيازمندتر و يا مفيدتر.تو در هر لحظه بايد تمامى كارها و امكانات را در نظر بگيرى و از ميان اين همه مهمترين را انتخاب كنى. اگر مردّد ماندى و ترجيح ندادى، اختيار با توست. و اگر امروز رجحان را در كارى يافتى و فردا رجحان را در جايىديگر ديدى، به آن روى بياور و اسير كار ديروز نباش. و اگر در رجحان كار سابق شك كردى، به شك اعتنا نكن، يقين را با يقين ديگر بشكن. تو كه تا ديروز انتخاب كرده بودى و رجحانها را آورده بودى، امروز مادامى كه رجحان بيشترى را احساس نكردى از آن كار دست نكش.
تو در مرحلهى عمل، حتى با احتمالها مىتوانى حركت كنى و با رجحانها مىتوانى انتخاب كنى. همانطور كه در زندگى روزانهات همين طورى.
البته هنگامى كه شكر كردى و حركت را ادامه دادى، به يقينها و باورها و اطمينانها مىرسى. توقع نداشته باش آنچه را كه ابراهيمها پس از سالها خواستهاند، تو در گام اول به دست بياورى. اين حرصها تو را مىشكند و از حركت تو را باز مىدارد. تو در هر مرحله كارها را و امكانات را- توجه كن امكانات مىگويم- در نظر بگير و از اينها آنچه كه رجحان دارد، بردار. و رجحانها هم در محدوديت زمان و نبود جبران و بدل و بىظرفيتى و نياز بيشتر و فائدهى زيادتر خلاصه مىشود. آنجا هم كه رجحانها را نتوانستى بشناسى، مختارى و آزادى، پس ديگر ناله نكن كه تكليف را نمىدانم، كه در مرحلهى شك هم اصول عملى «1» تو را پيشمىبرند.
ما به جاى اينكه نقش خودمان را عوض كنيم و از بازيگرىها دست بكشيم، بازيچهها را عوض مىكنيم و شغلها را تغيير مىدهيم همين كه در يك مرحله از يك كار وازده مىشويم، دنبال كارى تازهتر و متنوعتر مىرويم و خيال مىكنيم كه آزاد شدهايم، در حالى كه شغلها عوض شدهاند. و اين است كه پس از مدتى دوباره خستگى است و وازدگى.
گاهى دنبال فقه هستيم و گاهى دنبال حكمت و گاهى دنبال عرفان و هر لحظه به شكلى در مىآييم، ولى آرام نمىگيريم و نمىرسيم. بىظرفيت و خسته و متحير و خائف و محزون هستيم و نشان مىدهيم كه هنوز در مرحلهى ايمان هم شكل نگرفتهايم.
اگر به جاى اين همه، بياييم كارهايى كه امكانش را داريم بررسى كنيم و از اين ميان بهترينش و مهمترينش را انتخاب كنيم، راحت مىشويم و همانطور كه گفتيم در گرو اينكه به كارمان هم علاقمند باشيم، نخواهيم بود، از اين سطح بيرون مىآييم و با ذوق و طبعمان حركت نمىكنيم.
و كسى كه در اين كلاس مىنشيند ديگر شغل ثابثى نخواهد داشت، كه تا آخر عمر چنان خواهم كرد و كجا خواهم بود، كه هر لحظه، همراه تحولها، تكليف تازهاى پيش مىآيد. آنچه ثابت و پا برجاست، نقش ماست، كه عبوديت است و اطاعت، اين است كه اصالت دارد، نه عبادت نه خدمت، نه رياضت و نه شهادت.
با اين ديد ديگر در گرو موقعيتها نخواهيم بود، كه اگر با فلانى باشيم بهتر خواهم بود. اگر با فلانى ازدواج كنم، به من رشد مىدهد و از اين حرفها ... چون هيچ كسى نمىتواند به تو رشد بدهد. اين تو هستى كه در هر موقعيتى مىتوانى رشد كنى و يا خسارت ببينى.
گيرم تو در كنار رسول باشى و يا همراه فاطمه، اين درست كه اينجا زمينه بهتر است، ولى اين هم هست كه تكليف بيشترى از تو مىخواهند.
در هر حال اين زمينهها مهم نيستند، وضعيتى كه تو مىگيرى و اطاعتى كه تو خواهى داشت، تو را بالا مىبرد و يا پايين مىآورد. البته اين حرفها بر ما كه با چيزهاى ديگر مأنوس بوديم، سنگينى مىكند. ما دوست داريم با فلانى باشيم و در فلان جا زندگى كنيم و اسمش را هم مىگذاريم خدا و رشد، غافل از آنكه رشد ما در گرو همين اطاعت و تقوى، همين عبوديت است؛ يعنى اينكه در هر موقعيتى تكليفمان را بياوريم و اسير موقعيتهاى خوب و يا بد نباشيم، كه رسول مىگفت: ما ادْرى ما يُفْعَلُ بى وَ لابِكُمْ انْ أَتَّبِعُ الَّا ما يُوحى الَىّ. «1»
من چه مىدانم براى من و يا براى شما چه پيش مىآيد، با ما چه مىكنند. من از مرزم، من از وحيم و تكليفم تجاوز نمىكنم. اين نقش ثابتى است كه در كنار حادثههاى متغيّر به تو امن و تسلط مىدهد و راه نزديك، صراط مستقيم تا رشد انسان، همين توحيد، همين عبوديت، همين اطاعت و اتّباع رسول است. هر كسى هر چه مىخواهد بگويد، كه ما از راه نزديك به حق مىرسانيم، يا چهها مىكنيم و چهها نمىكنيم. گُوشَت از اين حرفها پر باشد. اين قرآن است كه راه نزديك را نشان مىدهد و صراط مستقيم را معين مىكنيد.
أَن اعْبُدُونى هذا صِراطٌ مُسْتَقيم. «2»
إِنَّني هَدينى رَبِّى إلى صِراطٍ مُسْتَقيم دِيناً قَيِّماً مِلَّةَ إِبْراهِيمَ حَنِيفاً و ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكِين. «3»
اتَّبِعوُنى هذا صِراطٌ مُسْتَقيم. «4»
اين آيهها و تمامى آيههاى تقوا، از اين صراط مستقيم حكايت مىكند، چون تقوى همين اطاعت است، همين اتباع و اقتداى به رسول است.
همين طور كه ديدى عبادت را از عبوديت جدا كرديم چه بسيارعبادتهايى كه خودشان وَيل و عذاب انسان است. هنگامى كه نماز همراه امر نباشد و تكليف تو كار ديگرى باشد، اين عبادت ارزشى ندارد و عبوديت نيست. عبادتى عبوديت است كه با اطاعت اللَّه همراه باشد و از امر او الهام گرفته باشد. «1». و اين صراط مستقيم و راه نزديك است كه تو را پيش مىبرد، نه فقه و نه اصول و نه حكمت و عرفان و نه رياضت و شهادت.
آنجا كه تكليف دارم تا جلوگير دشمنها باشم، اگر به كارى ديگر روى بياوريم خريدار ندارد.آنجا كه آدمها دارند مىپوسند و از درون پوك مىشوند، اگر به خلوتى و كنجى پناهنده شده باشم، اين ارزشى ندارد و حتى من در همان خلوتم محاصره مىشوم و در خانهام از پاى مىافتم. اگر به سوى گندها هجوم نياورى، ناچار محاصره مىشوى. اگر براى درگيرى آماده نشوى، ضربه مىبينى. آنها كه نيازهاشان را تأمين نكردهاند، مجبورند كه امتياز بدهند و اين است تكليف تو، كه زمينهها را فراهم كنى و از خلوت فارغت بيرون بيايى و مهرههايت را بسازى.
آنجا كه تكليف تو ساختن و سوختن است، ساختن مهرههايى و سوختن دشمنهايى، اگر به تظاهر بپردازى و شعار دهى و يا سينهات را جلوى گلوله بگيرى، خريدارى ندارى.
اين على است كه تمام وجودش سوز مرگ است و از كودك به پستان مادر، به مرگ مأنوستر است، ولى بايد بماند و حتى ذلت بيست و پنج سال را تحمل كند، كه على عبد است و عبوديت او صراط مستقيم است. واگر مىبينى كه صراط مستقيم به على تفسير مىشود از همينجاست كه يك قدم از مرز بيرون نمىگذارد و آنجا كه شور شمشير دارد، بيل به دست مىگيرد و نخلستانها را آباد مىكند. و چه احمق است كسى كه سوز على را ببيند و او را به ترس و خودخواهى متهم كند، كه مرگ براى اين روحهاى بزرگتر از هستى، جرعهى گوارايى بيش نيست، ولى همين جرعه را محروم مىشوند.
مرگ براى اينها ولادت است و آزادى از زندان، ولى محكوم مىشوند.
مادام كه به عبوديت نرسيم و همچون مرده پيش دست غسال نباشيم و پيش از مرگمان نميريم، به جايى نرسيدهايم، هر چند كه به شهادت و عرفان و يا فقه و اصول و تسخيرها و تسلطها رسيده باشيم.مرده از خودش حركتى ندارد، به اندازهاى كه بجنبانيش مىجنبد.
عبد ديگر از خودش حركتى ندارد، آنجا كه امر هست و به همان مقدار كه امر هست شور و جنبش و حركت خواهد داشت و همين است كه رسول نبايد، بر آنها كه حرفش را نمىشنوند از روى حسرت و عاطفه جان بدهد. «1»
مگر رسول نسبت به خلق، از خدا مهربانتر است، پس به همان اندازه بايد بسوزد كه خدا او را مىسوزاند و گرم مىكند و اين است كه استقامترسول بايد مطابق مأموريتش باشد. به او مىگويند: إِسْتَقِمْ كَما أُمِرْتَ، نمىگويند إِسْتَقِمْ فِيما أُمِرْتَ.
تو همانطور كه دستور دارى پايدارى كن. پايدارى تو بايد به اندازهى مأموريت تو باشد، نه بيشتر نه كمتر، كه هر دو طرف، خروج از مرز عبوديت است و اسارت هوسهاى نهفته و پنهان.
و همين است كه رسول مىگويد كه سورهى هود مرا پير كرد، چون تنها استقامت را نمىخواهند، كه استقامت بايد به اندازهى مأموريت و مطابق دستور باشد. تنها حركت را نمىخواهند، حركتى را مىخواهند كه كنترل شده باشد و مهار باشد. عبادت را نمىخواهند كه عبوديت را خواستارند. عبد مىخواهند، نه آزاد، كه عبد آزادهاى است كه شكل گرفته، رها شدهاى است مهار شده و جهت يافته. و اين وجود ارزش دارد و كار ساز است و حركت و نور مىآفريند. بخارهاى هرز، خرابى مىآفرينند، مگر هنگامى كه مهار شوند و توربينها را بچرخانند و حركت و نور بسازند.
| نظر ها |
|
