اى نزديكتر از من به من

اى نزديكتر از من به من
السلام عليك يا بقية اللّه فى ارضه
السلام عليك سلام من عرفك بما عرّفك به اللّه
اى نزديكتر از من به من، مىخواهم از دورىها و بيگانگىها بگويم.
اى حضور امن و امان، مىخواهم از آشوب و بحران بگويم، از عفونت سنگين گفتهها و از زخم سياه نوشتهها.
مىگويند اين قرن آشوب و بحران، مىخواهد با سرعت علم و شتاب ارتباطات، پا در مقطعى بگذارد كه به پيش بينى معرفت شناسان، سالهاى حيرتزدايى علم است و بركنارى وحى و عزلت دين، دينى كه بر شاخههاى حيرت آويخته است و از زمين راز سر برمىدارد.
مىگويند در اين سالها جايى براى تو نيست و در اين سرزمين كارى براى تو نيست.
مىگويند تو نيستى. تو ضرورتى ندارى، كه انسان معاصر سرپرست نمىخواهد ، كه دين بر فرض راه باشد تنها راه نيست . و خدا بر فرض اثبات شود و وجود داشته باشد ، لزومى ندارد . آدمى آموخته تا با پاى علم و همت خويش گام بردارد و منتظر رسالت و ولايتى نباشد، كه از تجربهى شكست دين و بنبست رسالت، آدمى اينگونه استغناء از دين و استقلال از آسمان را آموخته است.
مىگويند كه دين، اين دنيايى نيست . بيشتر از هدايت به مبدأ و معاد ، رسالتى ندارد ، كه انسان علمانى و عقلانى ، مشكلات برخاسته از جهل و خرافه را سامان مىدهد ، كه در دنياى ارتباطات ديگر وحشتى نيست . دين در اين دنياى علم اگر عرفان غيردينى بگذارد و با تفكر زايد و هله و هلهله ، كنارش نگذارد ، مىتواند به موضوع و انگيزه و تفسير مكاشفهها بپردازد و آدمى را اينگونه در بعد از ظهر خستهى صنعتش با قهوهى امن و آرام پذيرايى نمايد ...
اينها را مىگويند و مىنويسند و من اينها را مىشنوم و مىخوانم. تو بگو با اين همه زخم، با اين همه شماتت چه مىتوانم كرد؟ تو بگو در اين جدال حسّ و حافظه و عشق و عاطفه، آن هم با دلى كه تو را تجربه كرده و تو را مىخواهد، چه مىتوانم كرد؟
تو مىدانى كه حافظهى تاريخى من را گرچه براى تشخيص هويتم به غفلت بستهاند و دل طوفانىام را گرچه براى تأمين آرامش به سرگرمى سپردهاند ، ولى آشفتگىِ غفلت نوشيدهام ، مست و خراب است و عطش سوزان سرگرمى چشيدهام ، مهاجم و بىامان است . تو مىدانى كه مست خراب ، با اين شقاوت و تحميل و با اين قساوت و شماتت ، مىشكند ولى آرام نمىماند و رنجها را تجربه مىكند و بنبستها را لمس مىكند و با شهادت تجربهها، از مشهود مىگذرد و مطلوب را مىجويد و اين مطلوب اگر موعود هم نبود و در حافظهى تاريخى من خط روشنى نينداخته بود ، باز هم مطلوب بود؛ چون ضرورت بوده و از من به من نزديكتر بوده و هست و خواهد بود ؛ چون ، چون همين مطلوب من را با من آشنا كرده و من را با من آشتى داده . همين مطلوب ميان من و دل من واسطه بوده ؛ خودآگاهى من و خودخواهى من از او مايه مىگرفته و با او بارور مىشده است .
و اگر اينگونه به جزم مىگويم ، به خاطر اين شهود مهاجم و اين سوز بىقرارى است كه گامهاى خستهام را از شيار لحظههاى سخت و روزهاى درد و شامهاى غربت تا اين ... تا اين پيشانى چروكيده و موهاى سپيدم بالا كشانده ، ولى دست از طلب نشسته و چشم از راه برنداشته كه مىداند تو مىآيى ... كه مىداند تو مىآيى.
و اين همه نه ساده انديشى است و نه فريب و غرور و نه اغفال و تغافل، كه درك ضرورتى است برخاسته از تجربهى دردها و درمانها.
اين من ، اين من تاريخى، همهى دردها و رنجها و همهى ظلمها و تجاوزها و همهى تحقيرها و تضعيفها و تفريقها و تفرقهها و همهى استثمارها و استضعافها و استخفافهاى رنگارنگ را تجربه كردهام و اين من ، اين من تاريخى همهى استقامتها و مبارزهها و همهى راه حلها و چاره سازىهاى تجربه شده و تجربه ناشده را آموختهام و به كار گرفتهام و مثل كورهاى خسته ، با تمامى انگشتان زخمخوردهام ، لمسشان كردهام و حتى مثل كودكان كنجكاو ، به دهانم نزديك بردهام و با تمامى انصافم نزديكشان رفتهام و باز رهايشان كردهام و از دامشان گريختهام كه هيچكدام به اندازهى دل من و برابر با طلب من و هماهنگ با بافت و ساختِ من نبودهاند ؛ بافت و ساخت و تركيبى كه آزادى و حركت را و رفتن و بىقرارى را مىسازد و رفتنى كه بن بست و ديوار را تجربه مىكند و آزادى از حصارها و بنبستها را مىطلبد و پس از آزادى و دستيابى به وسعتِ بىحصار به تجاوز روى مىآورد و نياز به عدالت را مىفهمد ، با رفاهِ عدالت به پوچى مىرسد و با پوچى و بن بست به خويش پناه مىآورد . همانطور كه با درد و رنجِ تازيانهها به خود پناه مىبرد و درونگرا مىشد و در اين پناه به شكوفايى استعدادهاى خويش دست مىيافت و با اين استعدادهاى شكوفا و پاهاى بلند ، پوچى بزرگتر را احساس مىكرد كه براى اين محدوده به اين همه امكان نياز نداشت و براى اين آرمانها و ارزشها به آزادى و آگاهى و خودآگاهىِ مزاحم محتاج نبود ، كه رفاه و امن و رهايى ، با ساخت و بافت آدمى كه وقوف دارد ، ناسازگار است . چون فراباش است و در حصار اكنون نمىماند ، چون مىسنجد و وقوف دارد و در لحظهى حال او ، گذشته و آينده جاىِ پا دارد و در امروزش ، اندوه ديروز و ترس فردا ، خراش انداخته است و خوف و حزن ، بهارِ دل او را به بحران كشيده است.
اى عزيز دل من! اى عزيز فاطمه! مىبينى كه از كجا تا به كجا آمدهام و با شهادت و تجربه و عبرت و حضور دلم ، به غيبت تو ايمان آوردهام و يافتهام كه تو ضرورت ناگزير و بايد محتوم اين من تاريخى و اين تجربههاى ديوار و بنبست و آزادى و عدالت و عرفان و شكوفايى و پوچىهاى چند لايه و عميق و گسترده هستى.
اى عزيز دل من! اى عزيز فاطمه! نمىخواهم با بغضِ گلويم، فريادهاى بى امان دلم را بشكنم و نمىخواهم با وقوف دلم اين جزميت تجربى و اثبات شده را كه روشِ مشخص و دست يافتنى هم داشته ، به كسى عرضه بدارم ولى مىخواهم كه اين ناسپاسى را بر من ببخشى كه با اين همه احساس اضطرار و با اين همه وقوف و شهود ، اينگونه غافل و بيگانه بودهام .
و تو مىدانى كه اگر از بيگانگىهاى رنگارنگ مىگويم ، خودم را جدا نمىكنم كه من هم بيگانهاى آلودهام ولى به نزديكى و جوار و به پاكى و قدس تو پناهندهام . و اگر مىگويم و بغض آلوده مىگويم، مىخواهم شستوشو شوم. تو فريادهاى بريدهام را به اشكهاى بىامانم ببخش و بر غفلت و سرگرمىهاى حس و حافظه و قلبم ترحّم كن، كه تو مىدانى ؛ غفلت و سرگرمى و لهو و لعب دامن گستر است . از گوشهاى سربرمىدارد و تمامى سطح وجودم را مىپوشاند . از گوشهى چشم و از كنارهى گوشم آغاز مىشود و تمامى وهم و خيال و همّ و غمِّ مرا با خود مىبرد تا آنجا كه در حجاب مىروم و پرده نشين مىشوم و تا آنجا كه همين حجاب هم مستور مىشود و پنهان مىماند ، كه ؛ « جعلنا بينك و بين الذين لايؤمنون بالآخرة حجاباً مستوراً » . « سوره اسراء آیه 45 » تا آنجا كه با غفلتم تو را مىفروشم و يا تو را براى خودم نگاه مىدارم . به جاى آنكه خودم را نزد تو بگذارم و خودم را بيمه كنم ، تو را براى خودم نردبان مىكنم تا به بتهايم و عروسكهايم راه بيابم و بر تو مىشورم تا توسل به تو كارساز بت پرستى من گردد.
راستى من با آنها كه دشمن تو هستند ، چه فرق دارم ؟ اينها كه غفلت مىآفرينند و سرگرمى مىسازند تا تو احساس نشوى و مطرح نگردى و اگر طرح شدى در دنياى سرگرمىها ، طرد شوى و موهوم و نامعقول بمانى و اگر معقول و مطلوب هم شدى ، اين دنيايى نشوى و به كار اين دل بىقرار من نيايى .
من با اينها چه فرق دارم ؟ نمىدانم . نمىدانم . شايد آنها هم مثل من از حافظهى تاريخى و قلبى پرتجربه و شهادتى مستمر برخوردار باشند .
گرچه تو را نمىخواهند و بيشتر از هفتاد سال را در برنامه ندارند و بالاتر از دنيا را نمىشناسند ، ولى وسعت عظيم دل خود را مىدانند و اندازهى خودِ بزرگتر از دنيا را ، با تمامى وجود احساس مىكنند و پاىِ بزرگ و گام بلندشاندر كفش تنگ دنيا تاول مىزند ...
شايد آنها هم مثل منِ خسته لحظههاى نمناك و چشمهاى سرشار و شبهاى طوفانى دارند . آخر مگر مىشود كه آدم بود ، كه خودآگاه بود ، كه سنجش داشت ، كه ميزان شناس و نقدآشنا بود و باز هم به همين زندگى پرتحول حتى سرشار از نعمتها دلخوش بود ...؟
آخر مگر مىشود كه آدم بود و جارىِ لحظهها را ديد و مرگ آگاه بود و به راستِ راستِ زندگى زل زد و دل باخت ؟ بگذر ... كه سبز زندگى ، زرد است و روزش سياه است و آبىاش ، خونرنگ و آسمانش ، تيره و زمينش سرشار از جنازههاى عفونت و خاكش ، سيراب از شكمهاى برآمده و استخوانهاى درهم تكيده ... بگذر ... كه راستش هم دروغ و نيرنگ است.
من هرچه حساب بالا مىآورم و با زرق و برق نعمتهاى مدرن و فوق مدرن، خودم را مشغول مىكنم و بر ديوارِ قصرهاىِ رؤيايى سرخ و سفيد ، گوش مىخوابانم ، نمىدانم چرا آرام نمىگيرم و همين احساس تحول و همين احساس مرگ ، به همهى كاميابىهايم و به همهى دارايىهايم دهان كجى مىكند ...
از خودم مىگذرم كه شايد ديوانه باشم ، شايد تلقين زده باشم ، كه از كاميابىهايم با تحول و احساس مرگ ، استقبال مىكنم. به سراغ ديگران مىروم . هر كه را تجربه مىكنم مىبينم كه روز خوشى نداشته و يا پس از دورهاى از خوشىها ، در پاى ديوار رنجها نشسته ، حالا مىخواهد فرعون ديروز باشد و يا طاغوت امروز و مىخواهد قارون مغرور باشد و يا ثروتمند فوق حكومت امروز ... كه همه در چرخهى تحول گرفتار هستند و با وقوف مرگ ، دست به گريبان . و همين است كه به اين نتيجه مىرسم كه به مشهود عالم نمىتوان دل خوش داشت ، كه ؛ اين دل ، بزرگتر از عالم شهادت است . دل ما بزرگتر از زندگى است و همين رمز پويايى زندگى است . اگر زندگى انسان از جنگلها و مزرعهها و كارگاهها تا اينجا آمده ، به خاطر اين دل بزرگتر و اين طلب مستمر و اين تركيبِ حركت آفرين است.
و گرنه آدمى از همپالگىهاى جنگلىاش جدا نمىشد و به قدرت و ثروت و صنعت و علم و سرعت ، دست نمىيافت . درك آدمى از آنچه هست و آنچه دارد و آنچه كه مىتواند داشته باشد و با اين دارايى هماهنگ است و بايد داشته باشد كه نيازمند است ، اين درك آدمى ، او را رها نمىكند كه راه مىاندازد و به تجربه (و تجربه حتى با تكرار شكست) مىكشاند ، كه تضاد واقعيتها و نه درك اين تضادها ، كه درك فاصله ميان آنچه كه دارد و آنچه كه مىتواند داشته باشد ، او را به حركت وا مىدارد . چون بايد داشته باشد ، كه نيازش را و طلبش را احساس مىكند . اين است كه آدمى در دنياى موجود نمىماند و به موجود قانع نمىشود كه رو به مطلوبى دارد كه با او و توان او و استعداد او و اندازههاى وجودى او ، هماهنگ است.
دل غيب را مىخواهد و بيشتر از مشهودِ موجود را مىطلبد و لااقل احتمال مىدهد و با همين احتمال به خاطر نياز ريشهدار و عطش توانسوزى كه دارد ، مىتواند مسافتهاى طولانى را براى حتى قطرهى آبى و جام لعلى و چشمهى سرشارى ، با چشم بپيمايد و با سينه ، خيز بردارد و با سر ، طى كند .
و تو بهتر مىدانى كه اين گرايش به غيب و اين بىقرارى مستمر، ريشه در تقدير و اندازهگيرى و جمع بندى و محاسبه و در نقد و ارزيابى انسانِ خودآگاه دارد.
آدمِ برنامه ريزِ معاصر نمىتواند براى برنامهريزى تربيتى و آموزشى و علمى و يا برنامههاى سياسى و اقتصادى و حقوقى و اجتماعى و سازمانى ، چشم از اندازهها بردارد و از اهداف روى برگرداند . توجه به اندازههاى موجود و ارزشهاى مطلوب، اساس برنامه ريزى است و آدمى ناچار است تا براى هر نوع برنامه ريزى ، خودش را و اندازه هايش را و استمرارش را و ارتباطهايش را حتى اگر محتمل هم باشد ، در نظر بگيرد و اگر در نظر گرفت و حتى با احتمال به اندازه و استمرار و ارتباطهاى پيچيده توجه كرد ، ديگر نمىتواند اين دنيايى بماند و در هفتاد سال محصور شود و در حصار بميرد.
و تو بهتر مىدانى كه اگر از حصارها گذشت و ديوارهاى امروزِ دنياى مشهود را فرو ريخت و به وسعت غيب و غيرمشهود روى آورد آن هم غيرمشهودى كه موهوم نيست و ريشه در تقدير و اندازهها دارد و ريشه در محاسبه و جمع بندى از خويش دارد و ريشه در نقد و ارزيابى مستمر از انسان و جهان، دارد- ديگر نمىتواند به تجربه و علم برخاسته از تجربه ، تكيه كند ، كه اين حوزههاى گسترده حتى با وصف احتمال از دسترس تجربه دور است و فقط مىتوان از ريشهها و از عطش انسان و بىقرارى او و از بافت و ساخت متحول انسان و جهان ، اين همه را حدس زد و به دنبال رفت .
و اينجاست كه مىگويم ؛ حتى اينهايى كه تو را نمىخواهند و غفلت و سرگرمى و لهو و لعب را به خاطر طرح نشدن تو و يا طرد شدن تو ، در برنامه دارند ، باز مجبورند كه تو را احساس كنند و مجبورند كه با اين احساسِ نزديك ، دست به گريبان شوند ، كه ؛ بيگانگى و دورى از اين احساسِ نزديك و از اين تجربهى مشهود ، ميسر نيست . چون گذشته از اينها تو هستى ، همانطور كه حس من هست و شعور من هست و فكر من هست و قلب من هست .
تو هستى، چون تو بيش از اينها ضرورت دارى، كه بايد به اين همه معنا بدهى و اين همه را در طرحى با وسعت غيب و شهود به كار بگيرى.
تو هستى چون تو متمّم اين همه نعمت هستى. بى تو، اين همه غرور است و فتنه است و تعارض و خشم و خون و تجاوز و انحطاط. آن هم انحطاطى كه علم را زير پا دارد و فلسفه را پشتوانه دارد و عرفانِ مدرن را براى شكوفايى نيروهاى نهفتهترش، همراه دارد و با اين همه قدرت و سرعت چگونه مىتوان اين انحطاط را حدس زد.
آرى تو هستى ، چون از من به من نزديكتر هستى. تو هستى و بىكار نيستى كه مدام جلوهاى و ظهورى دارى ، كه مدام دعوتى و هدايتى دارى ، كه مدام تربيت و پرورشى دارى .
با اين همه ضرورت و ظهور ، مگر مىتوان از تو چشم پوشيد . بر فرض كه پلكهايم را بيندازم و از تو چشم فروبندم با آنچه كه در تمامى وسعت دلم و درپشت پلكهاى بستهام مىبينم و احساس مىكنم ، چه مىتوانم كرد ؟
به راستى سوگند ! بيگانگى از تو ، فقط در حوزهى غفلت و سرگرمى و يا حوزهى كفر و چشمپوشى مىتواند مطرح شود . و همين نكته و همين هدايت تو ، مرا به وحشت انداخته كه آيا از خيل كافران و يا غافلانم . چون آنها كه با حسين نماندند و آنها كه در خون او پنجه رنگين كردند ، بدون احساس و عشق نبودند ، ولى كفر و چشم پوشى و يا غفلت و سرگرمى چه كارها كه نكرد ... پس من از خودم به سوى تو فرار مىكنم و من از دردها با تو مىگويم و از بيگانگىها به تو شكايت مىبرم.
من نمىتوانم به موجودى چشم بدوزم و نمىتوانم در دنياى موجود بمانم كه با همّتم و يا ارزيابىام و يا جمعبندى و نقادىام ، دنيايى ديگر و مطلوبى ديگر را مىشناسم و يا به خود مىگويم كه مىشناسم تا بتوانم موجودىام را خرج كنم و گرنه سنگينى اين دارايىها هرچقدر بيشتر شود ، سنگينى نفس كشيدن بر سينهام زيادتر خواهد شد . بى تو ، بى تو با آنچه كه دارم چه كنم ... با اين سينهاى كه مىتپد و اين دلى كه بىقرار است و با اين خونهاى زندهاى كه در نهر رگهايم موج مىزند و بر شقيقههايم مىكوبد ... با اينها چه كنم ...
دل ، شيدايى توست . دل هوايى توست . دل به غيب گرايش دارد و بىقرار است و تو اين دل بىقرار را صدا مىزنى ... و به جنبش مىآورى.
پس چگونه رهايش مىكنى و بال و پرش را بر ديوارهاى قفس ، پژمرده مىگذارى و در پشت ميلههاى غفلت كه طراحى كردهاند تا فراموشم شوى ، تنهايم مىگذارى . با اين غفلتهاى سياسى و سرگرمىهاى حساب شده و بازىهاى شيطانى فراموشم مىنمايى.
به جان تو! كه اين دل گرچه خواستار است ، ولى بازيگوش هم هست . بازيگر هم هست . بازيچه هم هست و تماشاچى هم هست . اين دل ، لاهى و غافل هم هست ، مگر اينكه بلايى بيدارش كند و تازيانهاى وقوفش را برانگيزد و مدام او را يادآورى كند و با فكر و ذكر، اين عشق بىقرار را بارور سازد . تو از رعايت و چوپانى اين دلِ سرگشته دست برندار و بر جستوخيزهاى اين فراموشكار غافل كه گاه به مرتعى چشم مىدوزد و گاه با گرگى پيمان مىبندد و در نهايت ، از خودش و از اندازههايش و از استمرار و ارتباطش و از تو كه آموزگار عشق و پرستار رنجهايش هستى، چشم مىپوشد ، خشم نگير، كه او به تو نياز دارد ، گرچه تو از او بىنياز هستى ، كه او گرفتار است و با موجهاى سياه دست به گريبان است گرچه تو در امان و بركنار هستى.
گرچه سخت است كه گوسفند مفلوكى را بر مدارى انسانى ، كه استعداد اوست و امكان اوست بگردانى و او را تا اين سطح از نجات و شكوفايى بگذارى ، ولى سختتر همين است كه او را رها كنى تا به انحطاطى به مراتب سياهتر از چهارپايان دچار شود و در دام اين سياست بازان مدعى، به نشخوار بنشيند و همه چيز را و زودتر از هر چيز ، خودش را فراموش كند و از اندازهها و ارزشها و برنامههايش چشم بپوشد و به رفاه و امن و لذت و قدرت و ثروت و صنعت و اطلاعات دل خوش كند، بدون آنكه از خود بپرسد و به اندازههايش توجه كند و با اين توجه به برنامهريزى گسترده و جهت دادن به نيروهايش بپردازد.
اگر براى هر كسى بايد استدلال كنم ، ولى تو خود مىدانى كه منِ غافل و سرگرم و چشم پوش، لحظههاى طوفانى و زلزلههاى مكرر و صاعقههاى روشنگر هم دارد و تو مىدانى كه اين منِ غافل ، طمع و طلب هم دارد و مرده و كور و كر نيست كه با تو زنده است و هنوز صداى تو را مىشنود و نشانههاى تو را مىبيند و تو را مىخواهد و مىداند كه تو مىآيى ...
اگر براى هر كسى بايد استدلال كنم و از هدايتها و دعوتها و نشانههاى تو شاهد بياورم ولى تو خود مىدانى كه اين سوزِ آتشافروزِ دل من از توست . و تويى كه در من مىسازى و تويى كه در من مىسوزى و تويى كه اين ساختن و سوختن را يك لحظه فرو نمىگذارى ...
پس تو مرا به خود رها مكن و بر كفر و غفلت و لهو و لعب و ظلم و جور و فسق و فجور من ، تو درمان باش و در اين دنياى شلوغ و درهم تو راهنما باش ، كه ؛ با حضور گستردهى تو نمىتوان غافل ماند و با نزديكى و جوار تو نمىتوان بيگانه نشست و از نزديكتر از من به من نمىتوان فاصله گرفت و دورى گزيد .
| نظر ها |
|
